لِكَ قَتيلاً ،

فَقالَ الحُسَينُ (عليه السلام) :

تَقَدَّم يَا أباثُمامة فَإنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ سَاعَة :

همانا من آماده شده ام كه خود را به يارانم برسانم و به آنان ملحق شوم ، و دوست ندارم كه از راهى كه آن بزرگواران رفتند باز بمانم و مرا طاقت نيست كه تو را اين گونه غريب و بى مدد كار يا مقتول ببينم ، حضرت فرمود : اى ابوثمامه ! قدم پيش بگذار كه ما هم به همين نزديكى به شما ملحق خواهيم شد .

در اين هنگام ابوثمامه چون سيل سراشيب و شير مهيب خود را به سپاه دشمن زد و از چپ و راست بر آن روبهان بى ريشه و اساس حمله برد و گروهى را به خاك هلاك انداخت ، تا بر اثر جراحت زياد به لقاء اللّه پيوست .

در زيارت ناحيه مقدسه آمده :

السَّلامُ عَلى أبي ثُمَامة عَمْرو بْنِ عَبدُاللّهِ الصَّائِدي .

آرى ، او ثابت كرد كه مى توان نماز واجب را در ميدان هر حادثه سنگين و خطرناكى گرچه پاى از دست دادن جان باشد حتى با جماعت به جاى آورد . و ثابت كرد كه در دل همه سختى ها مى توان شيعه واقعى و پيرو امام زمان خود بود . و ثابت كرد كه مى توان در سخت ترين موقعيت ها از حق دفاع كرد ، و در برابر دشمن غدّار ايستاد ، و با او تا فروش جان به حضرت جانان و رسيدن به لقاى حضرتش ، و قرار گرفتن در جنّت ذات مقابله كرد .فرزند برادر حذيفة بن اسيد غفارى

شيخ جليل محمد بن حسن صفار قمى در كتاب معتبر و با ارزش بصائر الدرجات به سند خود از حذيفة بن اسيد كه از اصحاب رسول خدا بود ، و از بيعت كنندگان زير درخت كه خدا از آنان اعلام رضايت كرد ، و در قيامت از حوارى حضرت حسن (عليه السلام) است روايت مى كند : چون حضرت مجتبى پس از صلح با معاويه كه مايه بقاى درخت دين و حافظ اسلام تا قيامت بود به سوى مدينه حركت كرد ، من با حضرت همراه شدم .

در طور مسير ملاحظه مى كردم شترى با بارش پيش روى حضرت در حركت است و آن بزرگوار از آن شتر جدا نمى شود !

من از بار آن شتر خبر نداشتم ، ولى مى ديدم شتر به هر طرف مى رود حضرت مجتبى متوجه اوست ! به حضرت گفتم : پدر و مادرم فدايت ، مگر بار اين شتر چيست كه شما چشم از آن بر نمى داريد ، و از آن جدا نمى شويد ؟

فرمود : نمى دانى بارش چيست ؟ گفتم : نه . فرمود : بارش ديوان و دفتر است . گفتم چه ديوان و دفترى ؟ فرمود : ديوان و دفترى كه نام شيعيان و پيروان ما در آن ثبت است .

حذيفه مى گويد : به حضرت گفتم : اى فرزند رسول خدا ! من دوست دارم نام خود را در اين ديوان ببينم ، حضرت فرمود : فردا بيا تا به تو نشان دهم .

حذيفه مى گويد : چون صبح دميد با فرزند برادرم به محضر حضرت رسيديم ، فرمود : حاجتت چيست ؟

عرض كردم وفا به وعده اى كه ديروز به من داديد فرمود : اين جوان كيست ؟ گفتم : فرزند برادر من است . او با سواد است و من بى سواد . وى را همراه خود آورده ام تا اسامى را در آن ديوان بخواند . حضرت فرمان داد ديوان و دفتر اوسط را بياوردند . چون آوردند پسر برادر حذيفه شروع به مطالعه كرد ، ناگهان در حال قرائت گفت : اى عمو ! اين نام من است كه در اين ديوان ثبت است و نور مى دهد و از آن روشنائى تلألؤ دارد !

حذيفه گفت : بنگر به بين نام من در كجاى دفتر است ؟ فرزند برادرش نام او را در آن ديوان ملكوتى پيدا كرد ، هر دو مسرور و خوشحال شدند كه نامشان به عنوان شيعه در دفتر اهل بيت ثبت است .

پسر برادرش كه نور ايمان و اخلاق و عمل صالحش از افق نامش در ديوان نام شيعيان مى درخشيد و از نوريان و ملكوتيان بود در حادثه بى نظير كربلا كنار حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) ثابت قدم ماند تا به درجه رفيع شهادت رسيد و ثابت كرد كه : نوريان مر نوريان را جاذبند . و ثابت كرد كه :

( الطَّيِبينَ لِلطَّيِبات ) .

و ثابت كرد كه انسان خاكى با تحقق دادن مقام خلافت اللّهى مى تواند انسان نورى شود و از پهن دشت ناسوت به عرضه گاه ملكوت برسد و آوازه اش را در همه هستى پايدار و جاودان سازد .ابوالحتوف بن حرث وسعد بن حرث

رجال مامقانى و اعيان الشيعه والكنى والالقاب از كتاب حدائق الورديه نقل مى كنند كه : اين دو برادر از خوارج نهروان بودند، و با عمر سعد براى جنگ با حضرت حسين (عليه السلام)و مقاتله با امام معصوم به سرزمين كربلا آمدند و تا روز عاشورا در لشگر عمر سعد بودند .

چون ياران حضرت حسين (عليه السلام) در كمال معرفت و اخلاص به جهاد برخاستند ، و با جانفشانى از تنگناى زندگى موقت دنيا رستند و به لقاى حق پيوستند ، آن دو برادر صداى غربت امام و يارى خواهى او را با جمله :

هل من ناصر ينصرنى و هل من معين يعيننى

شنيدند ، و اضطراب و ناله و فرياد اهل بيت و زنان و دختران حرم را ديدند ، با اندكى تأمل و انديشه در كار خود و در كار حضرت حسين (عليه السلام)دريافتند كه مسيرشان باطل و مسير حضرت حسين (عليه السلام) حق است ، و اين تفكر و انديشه پاك سبب شد كه رحمت حضرت محبوب آنان را دريابد ، و دست لطف و عنايت حق از آنان دست گيرى كند .

روى به يكديگر كردند و گفتند : ما شعارمان اين است :

لاَحُكْمَ إلاّ لِلّه وَلاَطَاعَة لِمَنْ عَصَى اللّه .

حكومت جز ويژه خدا نيست ، و هرگز اطاعت و پيروى از كسى كه بر خدا عصيان ورزيده جايز نمى باشد .

آيا يزيد و ابن زياد و عمر سعد مطيع خدايند تا اطاعت از آنان جايز باشد ، و حسين عاصى بر خدا تا پيروى از او حرام و ممنوع باشد ؟ !

اين حسين است كه فرزند پيامبر ماست ، و از افق وجودش جز بندگى و عبادت و دانش و بصيرت طلوع نمى كند . اين عمر سعد است كه به خواسته حرام زاده اى چون ابن زياد براى كشتن حسين فرزند پيامبر ـ آن پيامبرى كه فرداى قيامت به شفاعت حضرتش در عرصه محشر اميد داريم ـ آمده !

چگونه و با چه دليل عقلى در اين حالى كه يكّه و تنهاست و دچار غربت و بى يارى است و هدفى جز حق ندارد با او بجنگيم و فرياد هل من ناصر او را پاسخ نگوييم ؟ !

پس هر دو كه از برق بصيرت دلشان روشن شده بود ، و به عروة الوثقاى هدايت خاص حق چنگ زده بودند ، و از چاه ضلالت بِدر آمده و به قلّه هدايت رسيده بودند ، و اين معنا را عملا به اثبات رسانيدند كه مى توان با كمترين وقت به تجارت پرسود ابدى دست زد ، و ساختمان بى پايه گمراهى را با توبه و بازگشت به حق و چنگ زدن به دامان امام هدايت تخريب و به جايش ساختمان با بنيان هدايت و فضيلت را ساخت ، شمشير از غلاف كشيدند و به سوى حضرت حسين (عليه السلام)آمده ، پيش روى حضرت با دشمن به مقاتله برخاستند و گروهى را به چاه هاويه در دوزخ پر عذاب فرستادند ، و هر دو با كمال اخلاص و معرفت و بينش و بصيرت در برابر ديدگان حضرت حسين (عليه السلام) آن منبع شرافت و عزت به شرف شهادت نائل شدند ، تا به جهانيان ثابت كنند كه توبه و بازگشت ، و انديشه و تفكّر و از خود گذشتگى ، و پيروى از مقام امامت و ولايت گرچه در زمانى اندك مى تواند مايه به دست آوردن سعادت دنيا و آخرت و سبب نيك نامى در فضاى گنبد دوّار ، و پاك شدن زشتى هاى پرونده گردد .اسلم بن عمرو برده اى برتر از همه آزادگان

اسلم بن عمرو برده اى بود كه حضرت حسين (عليه السلام) او را پس از شهادت برادرش حضرت مجتبى (عليه 