دن نـيـروى نـظـامى كافى بر در خانه براى هر گونه پيش آمد نـاخـوشـايـنـدى انـجـام داد؛ و ثـالثـا در پـايـان ايـن ديـدار محال بودن بيعت خود با يزيد را اعلام داشت و فرمود: (كسى چون من با يزيد بيعت نمى كند)، بلكه در پايان همين ديدار قيام و خروج خويش را اعلام داشت و فرمود:(ليكن ما و شما شب را به صـبح مى بريم و مى نگريم و مى نگريد كه كدام مان به بيعت و خلافت سزاوارتر است .) آن گـاه در مـى يـابيم كه مقصود از اين تقاضا، به تاءخير افكندن بيعت به منظور دستيابى به فرصتى بيش تر براى رهايى از تنگنا نبوده است .

آنچه ما از تاءمل در اين موضوع بدان دست يافته ايم اين است كه قصد امام از اين كه والى از او بـپـذيـرد كـه آشـكـارا هـمـراه بـا مـردم بـيـعـت كـنـد ايـن بـود كـه از تـاءثـيـر و گـسـتـردگـى عـامل تبليغى در اجتماع عمومى اى كه عادتا مردم مدينه براى بيعت ، در آن فراخوانده مى شدند، بـهـره بـردارى كـنـد، چـرا كـه اگـر نـپـذيـرفـتـن بـيـعـت بـا يـزيـد را در بـرابـر عـمـوم اهـل مـديـنـه اعـلام مـى كـرد و حـقـيـقـت فـسـق و فـجـور و بـى بـاكـى يـزيـد را در مقابل اين جمعيّت انبوه رسوا مى گرداند و آنان را به خوددارى از بيعت با او تشويق مى نمود و بـه قـيـام عـليـه او وامى داشت و قيام خويش را در برابر آنان علنى مى ساخت و عزم خود را مبنى بـر قـيـام عـليـه يـزيـد روشـن مـى كـرد؛ و آنـان را بـه اخـبـارى كـه از رسـول خـدا(ص) دربـاره او و تـاءيـيـد و يـارى و قـيـام هـمـراه او نقل و ميان مردم رايج است فرامى خواند، به يقين اين كار در راستاى آماده سازى مردم مدينه براى خـوددارى از بـيـعـت بـا يـزيـد و يـارى امـام تـاءثـيـر بـسـيـار مـهـمـى مـى گـذاشت و چنانچه در عمل تحقق مى يافت ، امام (ع) از تقاضا منظور ديگرى نداشت .

امـا مـروان نـاپـاك بـه اهـمـيـت دستاوردهاى اين تقاضا پى برد و براى جلوگيرى از موفقيت آن مـداخـله كـرد و از وليـد خـواست كه امام (ع) را پيش خود زندانى كند تا بيعت كند يا گردنش ‍ را بـزنـد. در نـتيجه امام ناچار شد تا شتاب بورزد و موضع خود را مبنى بر خوددارى از بيعت با يـزيـد بـه صـراحـت آشـكـار سـازد و در هـمـيـن ديـدار آن را اعـلام كـنـد و آن تـاءثـيرى را كه از عـامـل تـبـليـغـاتى در چنين اجتماعى براى به دست آوردن تاءييد همگانى و يارى قيام خويش اميد داشت دست بكشد.

3 ـ مروان و هدف دوگانه

مـروان بـن حـكـم در گـفـت و گـوى مـشـورتـى پـيـش از ديدار و نيز در گفت و گوى هنگام ديدار، شـيـطـانـى بـود كـه مـى كـوشـيـد تـا بـا يـك تـيـر دو نـشـان بـزنـد. زيـرا از سـويـى بـه دليـل كـينه و دشمنى نسبت به اهل بيت قتل امام را آرزو مى كرد و از سوى ديگر آرزو داشت كه اين جنايت را وليد مرتكب شود تا اين كه در مدينه ، به ويژه ، و در سرزمين هاى اسلامى ، به طور عـام فـتـنـه بـزرگـى بـرپـا شـود كـه كـم تـريـن نـتـيـجـه آن عزل وليد از منصب واليگرى مدينه باشد. همه اين ها از روى حسد و كينه نسبت به وليد بود كه منصب كارگزارى مدينه را به جاى او اشغال كرده بود.

مـعـناى اين سخن اين نيست كه مروان با اين كار از دوستى با امويان خارج شده بود. بلكه او مى ديـد كـه ايـن هـر دو خـواسـتـه در راستاى مصلحت حكومت اموى است : يكى از آن ها امويان را از دست نـيـرومـنـدتـرين دشمنشان يعنى امام حسين (ع) مى رهانيد و ديگرى اموى ناتوانى را كه در نظر مروان به قاطعيتى مطلوب نياز داشت ، بركنار مى كرد.

مـروان بر استوارى خود در دوستى با بنى اميه در ديدارش با امام حسين (ع) در صبح روز بعد تاءكيد كرد و بار ديگر از امام (ع) خواست كه با يزيد بيعت كند؛ همان طور كه تهديد امام (ع) را در صورت بيعت نكردن نيز تكرار كرد.

روايـت مـى گـويـد: فرداى آن روز امام حسين (ع) براى آگاهى از اوضاع از خانه بيرون رفت و به ناگاه در راه با مروان حكم برخورد كرد.

مروان گفت : اباعبدالله من خيرخواه توام ، بيا و از من اطاعت كن تا هدايت و راهنمايى شوى !

حسين (ع) گفت : خيرخواهى تو كدام است ؟ بگو تا بشنوم !

مروان گفت : به فرمان من با اميرالمؤ منين يزيد بيعت كن كه خير دنيا و دين تو در اين كار است .

حـسـيـن (ع) كـلمـه استرجاع به زبان آورد و فرمود: انا للّه وانا اليه راجعون ، هرگاه كه امّت به حكمرانى چون يزيد مبتلا شود بايد فاتحه اسلام را خواند.

آن گـاه رو بـه مـروان كرد و گفت : واى بر تو! آيا مرا به بيعت با يزيد فرمان مى دهى ؟ در حـالى كـه او مـردى اسـت فـاسق ! اى پر لغزش ، گزاف گفتى . من تو را بر اين سخن نكوهش ‍ نـمـى كـنـم . چـرا كه تو همان لعنت شده اى هستى كه پيامبر(ص) تو را در پشت پدرت حكم بن ابـى العـاص لعـنت كرد. از لعنت شده رسول خدا(ص)، انتظارى جز دعوت كردن به بيعت يزيد نمى رود.

آن گـاه فـرمـود: اى دشـمـن خـدا از مـن دور شـو كـه مـا خـانـدان رسـول خـدايـيـم . حـق در مـيـان مـاسـت و زبـان مـا بـه حـق گـويـاسـت . مـن از رسـول خـدا(ص) شـنيدم كه فرمود: (خلافت بر خاندان ابوسفيان و آزادشدگانِ فرزندان آزاد شـده حـرام اسـت . پـس هـرگـاه كـه مـعـاويـه را بـر منبرم ديديد، شكم او را پاره كنيد.) به خدا سـوگـنـد مـردم او را بـر مـنـبـر جـدّ مـن ديـدنـد و آنـچـه را كـه فـرمـوده بـود عـمـل نـكـردنـد و خـداونـد آنان را به يزيد ـ كه خداوند عذابش را در آتش افزون كند ـ گرفتار كرد.

مروان از سخن حسين به خشم آمد و گفت : به خدا سوگند دست از تو برندارم تا آنكه با خوارى بـا يـزيـد بـن مـعـاويـه بـيـعـت كـنـى . شـمـا خـانـدان ابـوتـراب پـرگـو هـسـتـيـد و دل هـايـتـان از كـيـنه خاندان ابوسفيان پر است ؛ و حق داريد كه با آنان دشمنى بورزيد و آنان نيز حق دارند كه با شما دشمنى بورزند.

آن گـاه حـسـيـن (ع) گـفت : واى بر تو اى مروان ، از من دور شو كه تو پليدى و ما خاندان پاك پـيـامـبـر(ص) هـسـتـيـم كـه خـداونـد عـزوجـل بـر پـيـامـبـرش آيـه نازل كرد و فرمود:

(اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا)(546)

مروان سرش را به زير افكند و چيزى نگفت .

آن گـاه امـام حـسـيـن (ع) فـرمـود: اى پـسـر كـبـود چـشـم ، مـژده بـاد تـو را بـه هـر آنـچـه از رسـول خـدا(ص) خـوش نمى دارى ، در آن روزى كه نزد پروردگار حاضر شوى و جدّم درباره حق من و حق [ادعايى ] يزيد از تو بازخواست كند.

مـروان خـشـمـناك رفت تا به خانه وليد بن عتبه درآمد و آنچه را كه از حسين بن على شنيده بود گزارش داد.(547)

4 ـ شخصيت وليد بن عتبه

همچنين از ظاهر گفت و گوى مشورتى ميان وليد بن عتبه و مروان بن حكم ، پيش از اجتماع با امام (ع) و در گفت و گوى وليد با امام در اثناى ديدار، ديده مى شود كه وليد بن عتبه از شخصيت هـاى مـتـمـايـز امـوى اسـت كـه دوسـتـى اهـل بـيـت و بـه ويـژه امـام حـسـيـن (ع) را در دل نهفته دارد.

ايـنـكـه پـس از خـوانـدن نـامـه نـخـسـت يزيد، مبنى بر سخت گيرى نسبت به امام براى بيعت مى گو