وان حـاكم مدينه در آن هنگام ، از فرصت هاى خوبى بود كه به انـقلاب حسينى اجازه داد تا از حلقه مراقبت اموى ها كه از هنگام رحلت امام حسن انتظارش را داشتند تا آن را در نطفه خفه كنند وارهد.

5 ـ همگام با نخستين عامل انقلاب حسينى

نـخـستين عامل از عوامل قيام مقدس حسينى ، عامل خوددارى از بيعت با يزيد بود كه امام حسين (ع) آن را در دوران تلاش معاويه براى گرفتن بيعت براى ولايتعهدى يزيد، اعلام كرد.

قاطعيت امام در خوددارى از بيعت با يزيد از روز نخست تا هنگامى كه يزيد به حكومت رسيد، همان بود كه بود و هيچ گونه تزلزل يا ضعفى در آن راه نيافت .

مـعـاويه از موضعگيرى قاطعانه امام در خوددارى از بيعت چشم پوشيده بود، زيرا ترجيح مى داد وضعيت متاركه با امام حفظ گردد؛ و به همان دلايلى كه پيش از اين گفتيم از مزاحمت براى امام و برانگيختن آن حضرت پرهيز داشت .

بـا آن كـه امـام مـخـالفـت قـاطـع خـود را از بـيـعـت بـا يـزيـد در دوران مـعـاويه اعلام كرده بود، عـامـل خـوددارى از بيعت در دوران معاويه ، موجب آغاز انقلاب حسينى نگشت زيرا از سويى امام (ع) نيز به همان دلايلى كه زير عنوان (چرا امام در دوران معاويه قيام نكرد) گفته شد، به نوبه خـود مـانـدن بر حالت متاركه و عدم قيام را تا وى زنده بود ترجيح مى داد؛ و از سوى ديگر تا آن هنگام ، يزيد هنوز عملا پس از پدرش خليفه نشده بود.

بنابراين رويارويى ميان امام حسين و حكومت اموى از همان هنگام از سوى امام اعلام شده بود، اما تا زنده بودن معاويه و به زمامدارى نرسيدن يزيد به تاءخير افتاده بود.

در اين جا پرسشى مطرح مى شود و آن اين است كه چنانچه يزيد پس از آن كه بعد مرگ پدرش ، عـملا حاكم گشت ، از امام (ع) درخواست بيعت نمى كرد و آن حضرت را به خودش وا مى گذارد، آيا امام در برابر حكومت او سكوت مى كرد و مى نشست و متاركه و صلح را برمى گزيد؟

در پـاسـخ بـه ايـن سـؤ ال بـايـد ايـن حـقـيـقـت را يـادآور شـويـم كـه تـفـكـيـك مـيـان عـامـل خـوددارى از بـيـعـت با يزيد و عامل طلب اصلاح در امّت و امر به معروف و نهى از منكر يك تـفكيك اعتبارى است نه حقيقى . اين تفكيك را ما در ذهن ارائه مى دهيم وگرنه واقعيت خارجى ندارد. زيـرا ايـن دو عـامـل در اصل به هم آميخته اند. بنابراين سبب خوددارى امام (ع) از بيعت جز براى جلوگيرى از مفسده و از ميان نرفتن صلاح و متلاشى نشدن معروف و استحكام نيافتن منكر نبود؛ و آن حـضـرت به اين منظور در پى اصلاح و تغيير در امّت جدش و انجام امر به معروف و نهى از منكر برآمد كه به يكى از مصاديق بارز منكر يعنى حكومت فاسدى كه يزيد گستاخ در راءس آن قرار داشت پايان دهد.

تـاءمـل در سـخـنـان نـخستين امام (ع) كه به صراحت تمام بيان شده است به هم آميختگى و تفكيك ناپذيرى اين دو عامل را به روشنى نشان مى دهد. خوددارى امام از بيعت با يزيد، در مجلس والى وقت مدينه ، وليد بن عتبه ، از همان لحظه هاى نخست با طلب اصلاح در امّت و برپايى خلافت حـقـه تـواءم بـود چـنـان كـه آن حـضـرت در احـتـجـاج بـا وليـد بـن عـتـبـه فـرمـود: اى امـيـر، مـا اهل بيت نبوت ، گنجينه رسالت ، محل آمد و شد فرشتگان و جايگاه رحمتيم . خداوند به وسيله ما گـشـود و بـه وسيله ما پايان داد. يزيد مردى فاسق ، شراب خوار و كشنده نَفس محترم است . او آشكارا فسق و فجور مى كند و كسى چون من با او بيعت نمى كند، ولى ما و شما شب را به صبح مـى آوريـم و آن گـاه مـى بـيـنـيم و مى بينيد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتر است .(553)

هـمـچـنـيـن آمـيـخـتـگـى مـيـان اين دو عامل ، در احتجاج هاى امام حسين (ع) عليه معاويه در قضيه بيعت ولايتعهدى يزيد نيز به روشنى براى هر تاءمل ورزنده اى آشكار است .

مـفـهـوم بـه هـم آمـيـخـتـه بـودن عـامـل خـوددارى از بـيـعـت و عامل طلب اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر اين است كه چنانچه اموى ها امام حسين (ع) را به حـال خـودش وا مـى گـذاشـتـنـد و از او درخـواسـت بـيـعـت نـمـى كـردنـد، آن حـضـرت آنـان را بـه حال خود وانمى گذاشت و از آن ها دست بر نمى داشت .

پـوشـيـده نـمـانـد كه قاطعيت امام حسين (ع) در نپذيرفتن بيعت و آن چيزى كه امام در سخنشان با مـحـمـد حـنـفـيـه از آن پـرده بـرداشت و فرمود: (اى برادر، به خدا سوگند اگر در دنيا ملجاء و پناهگاهى نبود باز هم هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نمى كردم )(554) ناشى از يك انگيزه شخصى نبود، بلكه انگيزه اى عقيدتى داشت .

امام حسين (ع) ترجيح داد كه كشته شود و زير بار بيعت با يزيد نرود. زيرا كه خطر بيعت با وى مـتـوجـّه اسلام مى شد نه شخص خودش ، به اين معنا كه اين خطر، نظام كلى اسلام و فلسفه برپايى حكومت اسلامى را تهديد مى كرد و اين مساءله اى جزئى و تقيه بردار نبود.

مـفـهـوم بـيـعـت امـام (ع) بـا يـزيـد، مـشـروعـيـت بـخـشـى و تـاءيـيـد تـحـول شكل حكومت اسلامى به پادشاهى موروثى و ستمگرانه بود؛ و از جمله معانى چنين كارى بـقـاى حـكـومـت و قـدرت در خاندان بنى اميه است . چيزى كه به نوبه خود، مفهومش اين بود كه قدرت در دست خطرناك ترين شاخه از شاخه هاى جريان نفاق كه ـ از هنگام رحلت پيامبر(ص) ـ پيوسته در پى نابودى اسلام ناب محمدى بود باقى بماند.

هـنـگامى كه كار به معاوية بن ابوسفيان رسيد، اين مرد زيرك در مدت بلند زمامدارى و حيله هاى ماهرانه و اسلوب هاى گوناگون خويش توانست همه امّت اسلامى را در همه زمينه ها بفريبد. تا جايى كه بيشتر مردم جز آنچه اموى ها زير عنوان اسلام مطرح مى كردند يا در زمينه هاى اعتقادى ، قـانـون گـذارى و اخـلاق اسـلامى مى پسنديدند، نمى ديدند و جز اسلام اموى نمى شناختند؛ و تفاوتى ميان اسلام و امويت نمى ديدند؛ و نمى دانستند كه حقيقت چيزى جز اين است .

وانگهى اگر امام حسين (ع) با يزيد بيعت كرده بود، محققا با اين كارش بر شايعه يكى بودن اسلام و امويت و حقانيت و مشروعيت اسلام اموى و مشروعيت همه ساخته هاى جريان نفاق مهر صحت مى خـورد؛ و ايـن مـشـروعـيـت انـحـرافـى اسـتـمـرار مـى يـافـت و ايـن بـه مـعـنـاى نـابـودى كامل اسلام ناب محمدى بود.

از اين جا بود كه امام حسين (ع) تاءكيد داشت كه بيعت با يزيد به معناى پايان دادن به اسلام اسـت ، چـنـان كه به مروان بن حكم فرمود:(اِنّا لِلّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُون ،(555) آن گاه كه امّت گرفتار حاكمى چون يزيد گردد فاتحه اسلام را بايد خواند).(556)

در پـايـان شـايـان ذكـر اسـت كـه بـيـعـت امـام حـسـين (ع) با يزيد ـ گذشته از پايان بخشيدن كامل به اسلام ـ به معناى مشروعيت بخشيدن به همه بدى ها و تبهكارى هاى حكومت اموى و از جمله دشنام به امام على (ع) و لعن بر آن حضرت بود كه در دوران معاويه مرسوم گشته بود.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1010.txt">آغاز سفر (پيروزى با شهادت )</a><a class="text" href="w:text:1011.txt"> واپسين شب هاى حضور در مدينه</a><a class="text" href="w:text:1012.txt"> سيره اصلاح</a><a class="text" href="w:text:1013.txt">ديدار با عبدالله بن مطيع عدوى</a></body></html>