آقا‏

دوباره قصد نمودم که نوکرت باشم

در این دوماه عزا همتی بده آقا‏

دعای خیر پدر بود آمدم اینجا

به سفره ی پدرم برکتی بده آقا‏

از آن قواره ی مشکی که دست فاطمه است‏

به روضه خوان خودت خلعتی بده آقا‏

زغصه های سر غرق خون تو بر نی

چگونه سرشکنم، جراتی بده آقا‏

سر مطهرتان بارها ز نی افتاد‏

میان روضه به من طاقتی بده آقا‏


شاعر : وحید قاسمینفس بده كه نفس پای این علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسین دم بزنم

 


سرم فدای قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود كه سری گوشه ی حرم بزنم

كنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه كنانت دوباره دم بزنم


شاعر : حسن لطفی اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است

اینجا نگارخانه ی گل های پرپر است

 


اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست

اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق

اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه ی احرام ما به تن

زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک

اینجا به روی سینه ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان

گرد و غبار کرب و بلا مشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی

بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا

اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده ام

گلبوسه های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من

هر صبح و شام دیده ی میثم، زخون تر است

شاعر : حاج غلامرضا سازگاربا اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


شاعر : سید حمید رضا برقعیمتن كتاب
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم‌
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم‌
وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَلَعْنَه اللَهِ عَلَي‌ أعْدا´ئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الاْنَ إلَي‌ قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّه إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم‌دل‌ها سراسر آب شد، حتی دل سنگ
بس‌کن دگر خاموش‌شو ای آتش‌جنگ!

 

از آل عصمت پـردة حـرمت دریدی
ریحانـة ختـم رسـل را سـر بریدی
دیگر چه می‌خواهی ز جان اهل‌بیتش
آتـش مـزن بــر آشیـان اهـل‌بیتش
ظلم سقیفـه! کشتن مـولا کمت بود؟
آتش زدن بر خانه مـولا کمت بود؟
قـرآن کجـا و لانـة آتش گـرفته
عتـرت کجـا و خانـة آتش گرفته
این شعله‌ها از لاله‌های گلشن کیست؟
دودی که بر گردون رود،از دامن کیست؟
الله اکبـر تیـغ دشمـن تیـزتر شـد
جـام بـلا در کربـلا لبریزتـر شـد
دشمن به گلزار ولایت آتش افروخت
دودش به چشم عرش رفت‌وآسمان سوخت
اطفـال را فکـر فـرار از آشیـانه
دشمن بـه استقبـالشان با تازیانه
در بین دشمن بر فلک فریادشان رفت
با سوز آتش حرفِ آب از یادشان رفت
چون طایر بی‌بال و پر از جا پریدند
افتان و خیزان از حرم بیرون دویدند
با آنکه دشمن گریه بر احوالشان کرد
از هر طرف با کعب نی دنبالشان کرد
اینـان پیـاده، آن جفا جویان سواره
دنبـالشان کـردند بهــر گـوشواره
دو خسته طاير سر به زير خار بردند
از بيم دشمن در بيابان جان سپردند
آثـار کعـب نیـزه‌ها بـر روی شـانه
گشتند نيلـي يـاس‌ها از تــازيانه
دو کودک از وحشت به صحرا روی بردند
لب تشنه زیـر بوته‌هـای خـار مردند
طفلی به زیر کعب نی از حال می‌رفت
طفلی سرآسیمه سوی گودال می‌رفت
تا کعب نی در دست خصم خیره‌سر بود
بر حفظ جان کودکان، زینب سپر بود
زینب سپر شد تا که دین پاینده مانَد
خـط شهـادت تـا قیامت زنده ماند

 

 


شاعر : حاج غلامرضا سازگاربا آنکه هر عضوش ز هر عضوی جدا بود
مقتـل بـر او آغـوش پـر مهر خـدا بود

 

تصویــر وجـه الله در آیینـه‌اش بـود
هر زخم او یک باغ گل بر سینه‌اش بود
هستیش بـر دست و خریـدار بـلا بود
عطـر بـهشتش هـم غبـار کربـلا بود
مهمان خود را کوفیـان حرمت گرفتند
بـر قتـل او از یک دگر سبقت گرفتند
بر روی هر زخمش‌که‌چون زخم‌جگر بود
زخمی دگر زخمی دگـر زخمی دگر بود
از بس که زخم آمد ز شمشیر عـدویش
انـدام او شـد مثـل رگ‌هـای گلویش
صیاد می‌خواهد ز زخمش خون برآرد
صیدی که گشته قطعه قطعه خون ندارد
دریـای خون و گوهر غلطان که دیده
زانـوی شمـر و سينة قـرآن که دیده
ای عون ای عباس ای جعفر کجایید؟
عبـدالله و قـاسم عـلی‌اکبر کجـایید؟
ای پاک‌بازان! یوسف زهرا غریب است
هر زخم او یک آية «امَّن یُجیب» است
ای خفته در دریای خون! از جای خیزید
آخِـر شمـا مـردانِ میـدانِ ستیزید
این پیکر صدچاک را در بر بگیرید
از دست شمر سنگدل خنجر بگیرید
ای آسمان بشنو صدای «یا رب»اش را
در خیمه بر گردان ز مقتل زینبش را
روی خدا از خون پیشانی شده رنگ
قاتل گرفته موی او را سخت در چنگ
واویلتــا قلـب محمّـد را دریدنـد
ریحانة او را به خاک و خون کشیدند
فـرزند زهـرا بـا لب عطشان فدا شد
آخر به ده ضربت سرش از تن جدا شد
تنهـا نـه وجـه کبریـا را سربریدند
اینجـا تمـام انبیـا را سـر بریدنــد

 

 


شاعر : حاج غلامرضا سازگارخیل ملایک لشکرش بودند آن روز
شمشیرها فرمانبرش بودند آن روز

 

با یک اشارت حکم او را می‌شنیدند
قـلب تمـام شمرهـا را می‌دریدنـد
او جان به کف تسلیم ذات کبریا بود
سر تـا قـدم قربانی وصل خدا بود
تن را ز هـر جانب نشان تیرها کرد
رفع عطش زآبِ دمِ شمشیرها کرد
شیرخـدا را روبهـان تسلیم دیدند
از چـار جانب بهر قتـل او دویدند