
بغض درون‌و زخم دل را چاره‌ کردند
قـرآن ختـم الانبیـا را پـاره کـردند
اعضای او از هم جدا می‌شد به شمشیر
زخـم تنش را بخیـه می‌کـردند با تیر
تـا بنگـرد بی‌پـرده بر رخسار جانـان
هر زخم او چشمی شد و هر تیر،مژگان
گـرچه عـدو بـا تیـر، او را بـارها کشت
تیری که زد بر قلب او، بیرون شد از پشت
با آن که رحمت از سرانگشتش روان بود
دو چشمة خـون از دو سـوی او روان بود
بـر غربت او دشت و هـامون گریه کردند
شمشیرهـا و سنگ‌هـا خـون گریه کردند
باروی خونین کام عطشان جسم صدچاک
یک لحظـه عـرش کبریـا افتاد بر خاک


شاعر : حاج غلامرضا سازگاراینک حسین است و شب راز و نیازش
روح تمــام انبیــاء محــو نمــازش

 


آوای قــرآنش ز قــرآن می‌بَـرد دل
بگذشته از جان و زجانان می‌بـرد دل
بی‌واسطه جایش در آغوش خـدا بود
تنها نه از خلقت که از خود هم جدا بود
می‌گفت:یارب! این من و این بود و هستم
بـود و نبــودم را گــرفتم روی دستم
در عـالم زر بـا تـو بـوده ایـن قـرارم
اینک تو هر چه دوست داری،دوست دارم
ز آن سرفرازم که سرم را دوست داری
گل زخم‌هـاي پيكـرم را دوست داري
صد لالۀ پرپر نثارت کردم ای دوست
خون علی‌اصغر نثارت کردم ای دوست
ایثـار جـان و سـر مبـارک باد بر من
داغ عـلی‌اکبر مبــارک بــاد بـر من
فریــاد یــارانم بــه از آوای بــلبل
سم ستوران خوب‌تــر از شاخة گل
سوز عطش از سردی دریاست بهتر
سنگ جبین از لالــة حمراست بهتر
بــوسم به زخم سینه نوک تیرها را
شویم به خوناب جگر، شمشیرها را
زخم زبان‌ها مـرهم زخمند بـر من
این زخم تیغ دوست، این دشنام دشمن
گودال خون بر من گلستان بهشت است
نام بهشت اینجا که جای توست،زشت است
بگذار خون جوشد ز رگ‌های گلویم
بگـذار زیـر تیـغ هـم ذکر تـو گویم
بگـذار طـفلم دامنــش آتش بگیرد
از ترس دشمن در دل صحـرا بمیرد
بگذار تا مهمان شـود سـر در تنورم
بگـذار از مطبخ رود تـا عرش، نورم
چوب جفا و لب چه شیرین است با تو
زخم سر زينب چه شيرين است با تو
روز ازل گفتم بــلا را دوســت دارم
تـا صبح محشر کربلا را دوست دارم
شاعر : حاج غلامرضا سازگار (میثم) 

ای سنگ‌ها پیوسته با من خون بگریید
چون ابر در صحرا و در هامون بگریید
ای اشک‌ها باران خون گردید در چشم
ای بحـرها طوفان شوید از آتش خشم
طوفان اشک و سیل خون شد سدِّ راهم
خورشيـد را ظلمت گرفت از دود آهم
ای آسمـان کن گریـه چـون ابر بهاران
مگذار تـا از هـم جـدا گردنـد یـاران
بـر یـوسف زهـرا دگـر یـاری نمانده
حتـی عَـلم، حتـی علمـداری نمانده
هفتـاد و دو آزاد مـرد افتــاده بر خاک
هفتاد و دو قرآن همه با جسم صد چاک
خیمه پر از فریاد و آه و اشکِ زن‌هاست
پشت و پنـاه عـالمی تنهـای تنهـاست
هنگام رفتن گشته مشتی زن سپـاهش
بیـن همـه گـردیده طفلـی سد راهش
از اشک خونین سرخ کرده خاک ره را
مـوی پـریشانش پریشان کـرده شه را
از چشم حق با نرگس چشمش بَرد دل
دستش به دست اسب و پایش مانده در گل
او در میان جمع پیش از جمع می‌سوخت
آرام بود و بي‌صدا چون شمع می‌سوخت
افتـاده بابا را بـه رخسـارش نظـاره
کز گریه می‌لرزد به گوشش گوشواره
آزاد کرد از حبس دل سـوز نهان را
آهی کشید از دل که آتش زد جهان را
کای سوخته از سوز آهت حاصلم را
«لا تحرقی قلبی» مـزن آتش دلـم را
ای سدِّ راهم سیل اشک و دود آهـت
کشتی مرا هم با سکوتت، هم نگاهت
یک لحظه از هم باز شد بغض سکینه
فریـاد آرامی کشیـد از سـوز سینـه
گفتا به مرگ سرخ تن دادی پدرجان
بـر تیر دشمن سینه بگشادی پدرجان
فرمـود چـون بر تیغ دشمن رو نیارد
یاری که غیـر چنـد زن یاری ندارد
آهي كشيد از سينة سـوزان سكينه
گفت ای پدر ما را ببر سوی مدینه
تنهای تنها رو بـه کام مـرگ بردی
ما را در این صحرا به دست کی سپردی؟
فرمود اینجا جز خدا یاری ندارم
تنها به لطف او شما را می‌سپارم
باید به صحرا سر نهید از آشیانه
بایـد سپـر گردیـد پیش تازیانه
باید که گم گردید در دامان صحرا
گردیـد زیـر خارها مهمان زهرا
آرام بـاشید از عزیـزانم خدا را
در کوچه‌های کوفه می‌بینم شما را


شاعر : حاج غلامرضا سازگارآن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور
قومی در آغوش خدا، قومی ز حق دور

 


یک سو صف حق، سوی دیگر بود باطل
قـومی پـی دلـدار و قـومی بندۀ دل
آن سو خیـامِ نـار و این سو خیمة نور
آن سو سراسر دیو و دد، این سو همه حور
خلقت میـان ایـن دو خیمـه ایستادند
قومی به آن قومی به این سو رو نهادند
ای دوست خود را در کدامین خيمه دیدی
یــار حسینی یــا طرفــدار یزیـدی؟
خود در چه قومی کرده‌ای احساس، خود را؟
بگشای چشم عبرت و بشناس خود را
آن سو زحق دل‌ها جدا بود و جدا بود
این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود
آزاد مــردان دور ثــارالله بودنـد
از سرنوشت خویشتن آگاه بودنـد
همچون عروسان،مرگِ خون‌را طوق‌کردند
غسل شهادت در سرشک شوق کردند
بنوشته بر رخسار خود با اشک ديده
تنهـا حیـات مـا جهاد است و عقیده
در انتظار صبــح فــردا بی‌شکـیبند
هـر یـک زهیرنـد و بُریرند و حبیبند
عبـاس گویـد: وقف خاک دوست، هستم
این دیده،این پیشانی،این سر،این دو دستم!
مـــن زادة آزاده‌ ام‌ البــنینم
مشتـاق شمشیر و عمودِ آهنینم
فـردا کنـم دریای خـون، دشت بلا را
چون‌روی خودگلگون کنم کرب‌وبلا را
اکبر کـه از سـر تا قدم پـر از خـدا بود
ممسوس در ذات خدا، از خود جدا بود
پیش از شهادت حال با شمشیر می‌کرد
آیینــة دل را نشــان تیــر می‌کرد
دریای خون آغوشِ مولا بود بر او
زیباتـر از دامـان لیلا بـود بــر او
قاسم عروس مرگ را در بر گرفته
گویی دوباره زندگی از سر گـرفته
ازبس‌که داردمرگِ خون‌را چون‌عسل،دوست
بـر قـامتِ رعنـا زره پوشیـده از پـوست


شاعر : حاج غلامرضا سازگار<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1237.txt">سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت</a><a class="text" href="w:text:1238.txt">به همره تو رود روح من ز پیکر من</a><a class="text" href="w:text:1239.txt">ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان</a><a class="text" href="w:text:1240.txt">مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم</a><a class="text" href="w:text:1241.txt">این طفل شیرخواره همه لشکر من است</a><a class="text" href="w:text:1242.txt">وقتی که تیر کین به گلوی تو جا گرفت</a><a class="text" href="w:text:1243.txt">علمدار خوش قد و قامت من</a><a class="text" href="w:text:1244.txt">امــام صابــران بـودم، خمیدم</a><a class="text" href="w:text:1245.txt">کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!</a><a class="text" href="w:text:1246.txt">آتش افتاده بر خیمه گاهم</a></body></html>سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت
آبی که چشم خود کند از گریه تر، نداشت
پـوشید چشم از سـر و از دامـن حسین
تا دست داشت در بدنش، دست بر نداشت
دریـا نگـه بـه داغ لب خشـک او نکرد
آب از شــرارة جگــر او خبـر نداشت
تاریخ شاهد است که در عمر خود حسین
بعد از حسن بـرادر از او خوب‌تـر نداشت
باران تیـر دشمـن و او پیـش روی دوست
جز چشم ودست وسینه وصورت سپرنداشت
دست امـام بـود و دو دستش ز تـن فتـاد
چشم حسین بود، ولی چشم و سر نداشت
از شیـرخوارگـی دل او را حسیـن بـرد
حتی قرار بـر سرِ دستِ پــدر نـداشت
