یــا طرفــدار یزیـدی؟
خود در چه قومی کرده‌ای احساس، خود را؟
بگشای چشم عبرت و بشناس خود را
آن سو زحق دل‌ها جدا بود و جدا بود
این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود
آزاد مــردان دور ثــارالله بودنـد
از سرنوشت خویشتن آگاه بودنـد
همچون عروسان،مرگِ خون‌را طوق‌کردند
غسل شهادت در سرشک شوق کردند
بنوشته بر رخسار خود با اشک ديده
تنهـا حیـات مـا جهاد است و عقیده
در انتظار صبــح فــردا بی‌شکـیبند
هـر یـک زهیرنـد و بُریرند و حبیبند
عبـاس گویـد: وقف خاک دوست، هستم
این دیده،این پیشانی،این سر،این دو دستم!
مـــن زادة آزاده‌ ام‌ البــنینم
مشتـاق شمشیر و عمودِ آهنینم
فـردا کنـم دریای خـون، دشت بلا را
چون‌روی خودگلگون کنم کرب‌وبلا را
اکبر کـه از سـر تا قدم پـر از خـدا بود
ممسوس در ذات خدا، از خود جدا بود
پیش از شهادت حال با شمشیر می‌کرد
آیینــة دل را نشــان تیــر می‌کرد
دریای خون آغوشِ مولا بود بر او
زیباتـر از دامـان لیلا بـود بــر او
قاسم عروس مرگ را در بر گرفته
گویی دوباره زندگی از سر گـرفته
ازبس‌که داردمرگِ خون‌را چون‌عسل،دوست
بـر قـامتِ رعنـا زره پوشیـده از پـوست

استاد غلامرضا سازگارعرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت
آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت
حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد
تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت

 


نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند
تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت
اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي!
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد
مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت
اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير
وحي تو شد (هل من ...) و يک قافله پيغمبرت
کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز
کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!

سيد حبيب حبيب پوراز كربلا سخن‌ نتوان‌ گفت‌ هيچگاه‌                    
جز آنكه‌ دل‌ بسوزد و خيزد ز سينه‌ آه‌
يك‌ سوي‌ كربلا صف‌ انبوه‌ كفر وجهل             ‌
يك‌ سو حسين‌(ع) وهمره‌ او اندكي‌ سپاه‌
يك‌ سو صداي‌ لشكر طغيان‌ و ظلم‌ و كين‌             
يك‌ سو صداي‌ كودك‌ و فرياد سيّداه‌
يك‌ سو بسي‌ كسان‌ كه‌ ندارند رحم‌ و عقل‌        
يك‌ سو كسي‌ كه‌ در عملش‌ نيست‌ اشتباه‌
آنهـا زياد و رهبر آنها زياد زاد                              
اينها قليل‌ و رهبرشان‌ بر عباد شاه‌
آن‌ كـس‌ كـه‌ بـود شمع‌ هدايت‌ حسين‌ (ع) بود       
هر كس‌ گـرفت‌ دامـن‌ او را نشد تباه‌
لب‌ تشنه‌ با تمام‌ عزيزان‌ خويش‌ رفت                    ‌
زيرا نخواست‌ تا به‌ ستمگر كند نگاه‌
چـون‌ مهـر پر فروغ‌ پراكند روشني                      ‌
در عالمي‌ كه‌ بود كران‌ تا كران‌ سياه‌
خــاك‌ وغبار مرقـد او درد را دواسـت‌       
اين‌ خود نشانه‌ ايست‌ كه‌ او را چه‌ هست‌ جاه‌
پا در رهي‌ بنه‌ كه‌ بود رهبرش‌ حسين‌(ع)            
خواهـي‌ بـه‌ جنـت‌ ار بنهي‌ پا ز شاهراه‌
اين‌ را بدان‌ كه‌ هر كه‌ بود دوستدار او                   
بايـد نبـاشــدش‌ دلِ‌ آلـوده‌ با گنـاه‌

سيّد جعفر موسويبه دلم غوغای حسینه – غصه ی فردای حسینه
بیا گریه کنیم که امشب – شب عاشورای حسینه
عصر فردا غریب و مضطر – در کنار کشته ی بی سر
لبای خشکیده ی خواهر – به روی رگهای حسینه
دل زینب خونه ، دلش بی سامونه
خدا،  شب هجران زینبه ، عید قربان زینبه
*****

 

اضطرابی تو خیمه گاهه – آسمون غرق نور و آهه
عصر فردا زارو پشیمون – مادری بین قتلگاهه
صدای ناله های زهرا – گریه کن پا به پای زهرا
صورت بچه های زهرا – دیگه فردا سرخ و سیاهه
دل زینب خونه ، دلش بی سامونه
خدا،  شب هجران زینبه ، عید قربان زینبه
*****
می سوزونن کبوترا رو – می زنن روی نی سرا رو
از رو مرکب میون صحرا – می کشن موی دخترا رو
چادر خیمه ها می سوزه – گوشه ی معجرا می سوزه
آسمون خدا می سوزه – می برن وقتی اسرا  رو
دل زینب خونه ، دلش بی سامونه
خدا،  شب هجران زینبه ، عید قربان زینبه

امیر حسین الفتبی قراره  دلم دوباره  حرم تو قاب چشامه
جمله های زیارت تو،  تو ربنای دعامه
عاشقان حرم   مطهر ثارالله
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
میخوام بیام دوباره آقام  تو حرمت حاجت بگیرم
میخوام دیگه این دفعه رو  خدایی پایین پات بمیرم
آخه تویی نعم الامیرم
حسین یا حسین

 


عطر زهرا   ميون صحنت  تا به سحر موندگاره
پايين پات    ياد شهيدا   عجب صفايي مياره
من به خون غسل شهادت کنم ان شاءالله
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
ميخوام تو بين الحرمين يه سحري بيدار بمونم
جاي شهيدا و امام نماز زيارت بخونم
مقام اونا رو مي دونم
حسين يا حسين

اگه غصه به سينه داري  فقط بگو يا اباالفضل
به خدا ما غمي نداريم  تو زندگي با اباالفضل
زير بيرق علمدار اباعبدالله
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
کسي که توي روضه ها  به ساحل دريا مي رسه
تو روضه ي ساقي عشق  به نگاه زهرا مي رسه
به پابوس سقا مي رسه

رضا تاجیکسری به من بی نوا زده ای – ای پدر به خرابه خوش آمده ای
شکسته شده قد و قامت من – آمدی تو برای عیادت من
کن نظر تو به حالم     به قد هلالم     ببین ارغوانی شده پر و بالم
جای تو بر دیده ی من        ای به خون غلطیده ی من    ای سر بُبریده ی من
*****
ببخشا اگر کرده آزرده ات – بوسه از آن لبان ترک خورده ات
از این همه زخم به روی لبت – حق بده ای پدر تا که نشناسمت
می کشم به تو دستی     تو ای همه هستی     بفهمم که آیا تو بابایم هستی
چونکه با این چشم تارم     قدرت دیدن ندارم    در برت جان می سپارم
*****
ببین که چه دلتنگم ای پدرم – بر نوازش دستت به موی سرم
اگر که چه مویم کشیده شده – گیسوانم بریده بریده شده
گرم ناله و افغان     نهادم پدر جان     گرسنه سرم را به گوشه ی ویران
غرق در تب  جان بر لب        گریه کردم  در دل شب    روی پای عمه زینب

امیر حسین الفتوصيّت‌ حضرت‌ به‌ محمّد بن‌ حنفيّه‌
و در وقتي‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ مي‌خواستند از مدينه‌ منوّره‌ به‌ مكّه‌ مكرّمه‌ حركت‌ كنند، وصيّت‌نامه‌اي‌ نوشته‌ و آن‌ را به‌ خاتم‌ خود ممهور نمودند؛ و سپس‌ آن‌ را پيچيده‌ و به‌ برادر خود محمّدبن‌ حنفيّه‌ تسليم‌ نمودند. و پس‌ از آن‌ با او وداع‌ نموده‌ و در جوف‌ شب‌ سوّم‌ شعبان‌ سنه‌ شصت‌ هجري‌ با جميع‌ اهل‌ بيت‌ خود به‌ سمت‌ مكّه‌ رهسپارشدند. و آن‌ وصيّت‌ چنين‌ است‌:

بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. هَذَا مَا أَوْصَي‌ بِهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي‌طَالِبٍ إلَي‌ أَخِيهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِيَّه:

إنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ، وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ. وَأَنَّ مُحَمَّدًا صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، جَآءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ. وَأَنَّ الْجَنَّه وَالنَّارَ حَقٌّ. وَأَنَّ السَّاعَه ءَاتِيَه لاَ رَيْبَ فِيهَا. وَأَنَّ اللَهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي‌ الْقُبُورِ. إنِّي‌ لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَلاَبَطِرًا وَلاَمُفْسِدًا وَل