، شما حاكمان و نشانه هاى اسلاميد، پس هرگاه كه شما تغيير يافتيد ما نيز به وسيله شما تغيير مى يابيم . حسين (ع) فرمود: اى پسر ازرق مى خواهم كه از تو مساءله اى بپرسم . معناى اين سخن خداوند يكتاى بى همتا چيست ؟ و اءمـّا الجـدار فـكـان لغلامين يتيمين فى المدينة وكان تحته كنز لهما) تا آن جا كه مى فرمايد (كـنزهما).(402) حرمت چه كسى در آنان حفظ شد؟ گفت : پدر آن دو. فرمود: از اين دو كـدام بـرتـرنـد، پـدر آن دو يـا رسـول خـدا(ص) و فـاطـمـه ؟ گـفـت : نـه ، بـلكـه رسـول خدا و فاطمه ، دختر رسول خدا(ص). گفت : [خداوند] تا آن جا ما را حفظ كرد كه ميان ما و كفر ورزيدن حايل شد.

در ايـن هـنـگـام ابـن ازرق برخاست و در حالى كه جامه اش را تكان مى داد گفت : (خداوند از شما گروه قريش به ما خبر داده است كه شما مردمى كينه توزيد).(403)

امـام صادق (ع) فرمود: حسين بن على (ع) نزد اصحابش رفت و فرمود: اى مردم ، همانا خداوند ـ جـَلَّ ذِكـْرُه ـ بـنـدگان را نيافريد مگر براى آن كه او را بشناسند؛ و چون او را شناختند عبادتش كنند و چون او را عبادت كردند، به وسيله عبادت او از عبادت ديگران بى نياز گردند.

در ايـن هـنـگـام مـردى گـفـت : اى پـسـر رسول خدا، پدر و مادرم فداى شما، معرفت خداوند چيست ؟ فـرمـود: ايـن اسـت كـه مـردم هـر دوره امـامـى را كـه اطـاعـتـش بـر آنـان واجـب اسـت بشناسند.(404)

عـبـدالعـزيـز بـن كـثـيـر نـقل كرده است كه گروهى نزد حسين (ع) آمدند و گفتند، از فضايلتان بـرايـمـان سخن بگوييد. فرمود: تاب شنيدنش را نداريد. از من دور شويد تا به يكى از شما شمه اى از آن بگويم ، اگر او تاب آورد، براى شما نيز سخن خواهم گفت : گروه از او دور شد و امام (ع) با يكى از آنان سخن گفت . او شگفت زده ، سراسيمه و سرگردان شده پاسخ هيچ كس را نمى داد؛ و آنان بازگشتند.(405)

2 ـ 1 ـ موقع شناسى براى نشر حقايق

از نـمـونـه هاى اين رفتار امام (ع) روايت سليم بن قيس است كه گويد: هنگامى كه حسن بن على (ع) وفـات يافت ، فتنه و آشوب رفته رفته فراگير مى شد، به طورى كه همه دوستان خدا بر جان خويش ترسان بودند. (و در روايت ديگرى آمده است ... مگر بر خونش ‍ ترسان بود كه كـشـتـه مى شود)؛ و يا رانده و آواره بودند؛ و دشمنان خدا بى هيچ پروايى با بدعت هاى خويش مردم را گمراه مى ساختند. يك سال پيش از مرگ معاويه حسين بن على ـ صلوات الله عليه ـ همراه عـبـدالله عـبـاس و عـبـدالله جـعفر به حج رفتند. حسين (ع) در موسم حج ، زن و مرد بنى هاشم و انصار هوادارشان را كه آن حضرت و خاندانش را مى شناختند گرد آورد. سپس پيك هايى فرستاد و بـه آنـان فـرمـود: بـه هـر كدام از صحابه رسول خدا كه به صلاح تقوا مشهورند و در حج شـركـت جسته اند برخورديد، نزد من بياوريد. در پى آن بيش از هفتصد مرد در مِنى بر او گرد آمـدند و آن حضرت در سراپرده اش بود. بيش ترشان از تابعان و حدود دويست تن از صحابه پـيـامـبـر(ص) بـودنـد. سـپـس حـضرت ميان آنان به خطابه ايستاد و پس از حمد و ثناى خداوند فـرمـود: اما بعد، اين سركش با ما و شيعيان ما رفتارى كرد كه ديديد و دانستيد و شاهد بوديد. مـن [امـروز] مـى خـواهـم چيزى را از شما بپرسم ، اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد و اگر دروغ گـفـتـم تـكـذيـبـم كـنـيـد؛ و بـه حـقـى كـه خـدا و پـيـامـبـرش بـر شـمـا دارنـد و نزديكى من به رسـول خـدا(ص) ازشما مى خواهم كه چون از اين جايگاهم رفتيد، در شهرهايتان براى هر كس از مـردم قـبـايـلتـان كـه به او اطمينان داريد سخنانم را باز گوييد (در روايت ديگرى پس از جمله (مـرا تـكـذيـب كـنيد) آمده است : سخنم را بشنويد و گفتارم را بنويسيد، سپس به ميان شهرها و قبايلتان بازگرديد و هر فرد مورد اعتمادى را كه يافتيد) و به او اطمينان داشتيد، آنان را به هـر چـه دربـاره حـق مـا مـى دانيد فرابخوانيد، زيرا بيم آن دارم كه اين امر كهنه گردد و از ميان بـرود و مـغـلوب شـود؛ و خـداونـد نـورش را بـه انـجـام مـى رسـانـد، گـرچـه كـافران را خوش نيايد.(406)

آن گـاه هـر آنـچـه از قـرآن را كـه خـداونـد دربـاره آنـان نـازل فـرمـوده اسـت تـلاوت و تـفـسـيـر كـرد؛ و هـر چـه را كـه رسـول خـدا(ص) دربـاره پـدر، بـرادر و مـادرش و خـودش و خـانـدانـش فـرمـوده بـود، نـقـل كـرد. اصـحـاب آن حـضـرت در هـمـه ايـن موارد مى گفتند: پروردگارا، آرى ، ما شنيده ايم و گواهيم ؛ و تابعان مى گفتند: بارپروردگارا اين سخن را كسانى از صحابه به من گفتند كه آنان را تصديق مى كنم و مورد اطمينان من هستند. سپس امام (ع) فرمود شما را به خدا سوگند، اين سـخـنـان را بـراى آن هـايـى كـه بـه خـودشـان و ديـنـشـان اعـتـمـاد داريـد نقل كنيد.

(سـليـم گـويـد): از جـمـله چيزهايى كه حسين (ع) آنان را سوگند داد و يادآورشان گرديد، اين بـود كـه گـفـت : شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد، آيـا مـى دانـيـد، هـنـگـامـى كـه رسـول خـدا(ص) مـيـان اصـحـابـش پـيـوند برادرى برقرار ساخت ، على بن ابى طالب برادر پـيـامـبر خدا(ص) بود؛ و آن حضرت ميان خودش و او برادرى برقرار كرد و فرمود: تو برادر مـنـى و مـن بـرادر تـوام در دنـيـا و آخـرت ؟ گـفـتـنـد: آرى بـه خدا قسم . فرمود: شما را به خدا سـوگـنـد، آيـا مى دانيد كه رسول خدا(ص) جاى مسجد و خانه هايش را خريد، پس نخست مسجد را بـنـا كـرد و سـپـس در آن ده خـانه ساخت ، نه تا براى خودش و خانه دهم را در وسط آن ها براى پدرم قرار داد. سپس راه همه خانه ها را به مسجد بست مگر درب خانه او را و كسانى در اين باره سخن ها گفتند و حضرت پاسخ داد: بستن در خانه هاى شما و باز گذاشتن در خانه او از من نبود، بـلكـه ايـن فـرمان خدا بود كه درهاى شما را ببندم و درب خانه او را باز بگذارم . آن گاه به مـردم فـرمـود كـه هـيـچ كـس جـز عـلى حـق خـوابـيـدن در مـسـجـد را نـدارد؛ و در حـالى كـه مـنـزل او در مـنـزل رسـول خـدا(ص) بـود در مـسـجـد جـنـب مـى شـد و بـراى او و رسول خدا(ص) در آن فرزندانى به دنيا آمدند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

گـفـت : آيـا مـى دانـيـد كـه عمر بن خطاب دوست داشت كه روزنه اى به اندازه چشمش براى او در مـسـجـد بـاز بگذارند ولى رسول خدا(ص) نپذيرفت ؛ و آن گاه خطاب به مردم فرمود: خداوند به من فرمان داده است تا مسجدى پاكيزه بنا كنم كسى جز من و برادرم و فرزندانش در آن سكنى نگزينند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد، آيـا مـى دانـيـد كـه رسول خدا(ص) در روز غدير او را به جانشينى خود تعيين كرد و ولايت او را اعلان فرمود و گفت : حاضران به غايبان برسانند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد، آيـا مـى دانـيـد كـه رسـول خـدا(ص) در غـزوه تـبـوك فرمود: تو براى من به منزله هارونى نسبت به موسى و تو سرپرست همه مؤ منان پس از من هستى ؟ گفتند: پروردگارا، آرى .

فـرمـود: شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد، آيـا مـى دانـيـد هـنـگـامـى كـه نـصـاراى نـجـران رسول خدا(ص) را به مباهله فرا خواندند، كسى را جز 