24. (نامه ها و...)
كوفيان شنيدند كه حسين عليه السلام از بيعت با يزيد امتناع ورزيده و به مكه رهسپار شده است ؛ از اينرو شيعيان در خانه سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و سليمان به ايشان گفت :
اگر مى دانيد كه او را يارى كرده و عليه دشمنش جهاد مى كنيد، با فرستادن نامه او را آگاه سازيد و اگر در ياريش سستى مى كنيد، او را قريب ندهيد.
همه اظهار يارى نموده و در نامه اى نوشتند:
بسم الله الرحمن الرحيم
از سليمان بن صرد و مسيب نجبه و رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان از اهل كوفه .
سلام عليك
سپاس خداى را كه دشمن ستمگر ترا ميراند و نابود ساخت ؛ كسى كه غاصبانه اموال امت اسلامى را به دست گرفت و بدون رضايت ايشان ، بر آنها فرمانروايى كرد؛ نيكان ايشان را بكشت و اشرار را باقى گذاشت و مال خدا را به دست ستمگران و مترفان خوشگذران روزگار داد؛ پس او چون قوم ثمود، از رحمت خدا دور باد.
ما را امام و پيشوايى نيست ؛ از اينرو سوى ما بيا؛ اميد الهى است كه ما را بر كنار حق گرد آورد. اكنون نعمان بن بشير در قصر امارت است و ليكن ما در نماز جمعه و عيد او شركت نمى كنيم . اگر بفهميم كه سوى ما مى آيى ، او را بيرون رانده و سوى شام روانه اش مى كنيم . انشاءالله .
اين نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال تيمى براى امام حسين عليه السلام فرستادند كه دوم ماه مبارك رمضان به مكه رسيدند و پس از دو روز همراه قيس بن مسهر صيداوى و عبدالرحمن بن عبدالله بن شداد ارحبى و عمارة بن عبدالله سلولى حدود 150 نامه ديگر به حضرت فرستادند و پس از دو روز نامه اى چنين نگاشته :
بسم الله الرحمن الرحيم
به : حسين بن على عليهما السلام
از: شيعيانش
اما بعد؛ بشتاب كه مردم چشم به راه تو دارند و غير از تو كسى را نمى خواهند. عجله كن ؛ عجله كن ؛ عجله كن ؛ عجله كن .
والسلام
و با هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبدالله به حضرت فرستادند.
و به دنبال اين ، شبث بن ربعى و حجار بن ابجر و يزيد بن الحارث و عروة بن قيس احمسى و عمرو بن حجاج زبيدى و محمد بن عمير تميمى كه از اشراف كوفه بود، نوشتند:
طراوت و سرسبزى ما را فرا گرفت و ميوه ها رسيده و هرگاه بخواهى ، بر لشكرى آماده فرمان ، فرود آ.
در اين حال امام حسين عليه السلام دو ركعت نماز بين ركن و مقام بپا داشت و از خداوند متعال خير خواست و نامه اى چنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
از: حسين بن على
به : مسلمانان و مؤ منان
اما بعد، هانى و سعيد نامه هاى شما را كه آخرين مكاتبه شما بود، آوردند؛ خواسته همه شما اين بود كه امامى نداريد و من سوى شما بيايم تا شايد خداوند شما را هدايت كند. من مسلم بن عقيل ، برادر و پسر عم خود را كه مورد اطمينان من است ، سوى شما مى فرستم . اگر او راءى و همت خردمندان و افراد فاضل شما را آنطور كه در نامه هايتان نوشته بوديد، تاءييد كرد، به زودى نزد شما خواهم آمد؛ انشاءالله . قسم به جانم ، امام نيست جز كسى كه به كتاب خدا حكم و عدل و داد را برپا كند و دين حق را مطيع باشد و خويشتن را بدور از هواهاى نفسانى ، فقط در اختيار ذات الهى قرار دهد.
والسلام
و با مسلم بن عقيل (73) به كوفه فرستاد.
لان يرضى عنى اءحب الى من اءن يكون لى حمر النعم . (74)
خشنودى حسين از من براى من بهتر از اين است كه براى من شتران سرخ موى باشد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آغاز سفر (پيروزى با شهادت )

چرا امام حسين (ع) در مدينه نماند؟

چرا امام حسين (ع) مدينه منوره را ترك گفت و خروج از آن شهر را برگزيد؟ آيا با وجود شمار فـراوان بـنـى هاشم و صحابه از مهاجران و انصار و تابعان بسيارى كه در اين شهر بودند، بازهم در آن شهر امنيت نداشت ؟

آيـا با وجود برخوردارى امام از قداستى خاص ، منزلتى والا و جايگاهى بلند در قلب هاى مردم مـديـنـه ، بـازهـم در آن شـهـر كـسـى بـود كـه بـه خـود جراءت دهد و عليه آن حضرت اقدام به رويارويى نظامى كند؟

آيا امكان ترور امام (ع) در مدينه وجود داشت ؟!

آيا خروج در حال ترس و نگرانى حضرت از بيم تحقق اين امر درباره وجود شريف خود و ياران و اصحاب برگزيده اش بود؟

يا آن كه امام (ع) در پس همه اين ها چيز ديگرى را جست و جو مى كرد؟

بـر آگـاهـان پـوشـيـده نـيـست كه احتمال وقوع درگيرى نظامى در مدينه ، ميان امام و يارانش از سـويـى و نـيروى حكومت اموى از سوى ديگر، به سبب حماقت يزيد بن معاويه بسيار زياد بود. نـمـونـه بـارز رفـتار يزيد، دستورهاى سختگيرانه وى به والى وقت مدينه ، وليد بن عتبه ، مـبـنـى بر قتل امام حسين در صورت خودارى از بيعت ، به ويژه در نامه اخيرش بود. والى مدينه پـس از ديـدار با امام و خوددارى آن حضرت از بيعت ، به يزيد نوشت : (او نه فرمانبردارى از مـا را وظـيـفـه خـود مـى دانـد و نـه بيعت با ما را)(557)؛ و يزيد از سخن او به شدت خشمگين شد ـ وى هرگاه خشمگين مى شد چشمانش بر مى گشت و لوچ مى شد ـ و خطاب به او چنين نـوشـت :(از عـبـدالله ، يـزيد، ـ اميرالمؤ منين به وليد بن عتبه . اما بعد، چون اين نامه به تو رسيد، براى تاءكيد يك بار ديگر از مردم مدينه بيعت بگير؛ و عبدالله بن زبير را واگذار كه مادامى كه زنده باشد، هرگز از چنگ ما رهايى نيابد. سر حسين بن على بايد با پاسخ اين نامه هـمـراه بـاشد. اگر چنين كنى به تو مهترى مى بخشم و نزد من جايزه اى بزرگ و دولت و نعمت فراوان دارى ، والسلام )(558)

بـر فـرض ايـن كـه والى مـديـنـه ، وليـد بـن عـتـبـه ـ فـرمـان يـزيـد را دربـاره قـتل امام (ع) اجرا نمى كرد - تاريخ نقل مى كند كه پس از دريافت نامه يزيد گفت : نه به خدا سـوگـنـد، خـدا نكند كه من قاتل حسين بن على باشم . اگر يزيد همه دنيا را يكجا به من بدهد، پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص) را نـخـواهـم كـشـت -(559) امـويـان ديـگـرى امـثـال مـروان بـن حـكـم و امـثـال او بـودند كه اين فرمان را اجرا كنند. بهترين گواه آن درگيرى مـسلحانه اى است كه نزديك بود ميان امويان به فرماندهى مروان بن حكم و بنى هاشم ، در روز دفن امام حسن (ع) روى دهد.

امـا تـاءمـل در ايـن مـوضـوع نشان مى دهد كه اموى ها به جاى آن كه امام حسين (ع) را با شيوه اى پيچيده ترور كنند و بعد به خود چهره اى بى گناه بگيرند، رويارويى نظامى را انتخاب نمى كردند. زيرا در صورت ترور امام مى توانستند خود را خونخواه وى قلمداد كنند و بدين وسيله در دل مردم جا باز كرده آنان را به سوى خود متمايل سازند.

مـيـان امـوى هـا كـسـانى اهل هوش و نقشه و تدبير بودند و كسانى هم نادان و نابخرد و گمراه . بـدون شك هوشمندانشان ـ بر طبق روش معاويه در رها شدن از دشمنانش ـ روش ترور امام را بر روش رويارويى مسلحانه آشكار ترجيح مى دادند.

از آن جـاكـه احـتـمـال تـرور بـسيار زياد بود، امام حسين (ع) با يك محاسبه واقع بينانه براى اجتناب از تحقق اين نقشه ، به لحاظ زمانى از رويدادها پيشى جست و از مدينه بيرون رفت .

گـواه ايـن كـه يـزيـد قـصـد داشـت امـام حـسـيـن (ع) را بـه شـكـلى مـبـهم و پيچيده يا آشكار به قـتـل بـرسـانـد، نـامـه هـايـى اسـت كـه