ب است

شور و غوغايى ميان خيمه هاست

بر لب زينب فقط ذکر خداست

اهل خيمه بى قرارى مى کنند

کوفيان لحظه شمارى مى کنند

حضرت ارباب پشت خيمه ها

برده سوى آسمان دست دعا

با خداى خويش نجوا مى کند

شکوه ها از دست دنيا مى کند

بر مشامش ناگهان عطرى رسيد

خواهرش را در کنار خويش ديد

رو به سوى آسمان با آه سرد

اشک هاى چشم خود را پاک کرد

زينبش را ديد با آن نوگلان

دست هر يک نيزه و تير و کمان

گفت خواهر جان عذابم مى کنى؟

از خجالت خوب آبم مى کنى

قلب مجروح مرا آزرده اى

کودکانت را چرا آورده اى

داد زينب حرفهايش را جواب

گفت مولا کى تو را دادم عذاب

کودکانم جان نثاران تو اند

کوچک اما جزء ياران تو اند

نو گلانم را ز غم آزاد کن

بار ديگر قلب من را شاد کن

مى دهم سوگند بر جان رسول

برگ سبز سبز خواهرت را کن قبول
مشکات نور
شاعر : محمد ابراهيم آيتى بيرجندى

زينب كبرى مهين مشكات نور 1

عالمى روشن ز نورش همچو طور 2

دختر زهرا كه ماه آسمان

سجده آرد نزد او بر آستان

ملتمس از جوى فيضش مريم است

عيسى از انفاس وى فرّخ دم است

در عوالم هر چه انوار رب است

بينم از مشكات ذات زينب است

زن، كه ديده صاحب حكم و قضا ؟

جز وليه حق و دخت مرتضى

گرچه زن گفتن بود از ما خطا

لافتى را زاده آمد لافتى

زينب كبرى گرش دانى تو زن

جاهلى جاهل ز دانش دم مزن

بحر را فرزند، درّ و گوهر است

ماه اگر فرزند آرد اختر است

گر در آيينه بتابد مهر و ماه

ماه اگر خوانيش نبود اشتباه

الغرض فرزند، مرآت اَب است

دختر شير خدا هم زينب است

اوست دنياى من و عقباى من

توشه امروز و هم فرداى من

هم حيات و هم ممات من بدوست

هم پناهم از زمانه فتنه جوست

اتكالّم در همه عالم بر اوست

مرمرا خاك در او آبروست

نى مرا اوتاد 3 را، ابدال 4 را

نى مرا، جبريل را، ميكال را

نى مرا شاهان هفت اقليم را

صاحبان افسر و ديهيم را

مدحت او چون توان تقرير كرد؟

وحى بتواند بشر تقسير كرد؟

نور وى مصباح بينش آمده

آفتاب آفرينش آمده

درّة البيضاى 5 درياى وجود

بلكه خود درياى علم و فيض و جود

الغرض مستغنى از مدح من است

مدح او چون مدح صبح روشن است

هفت كوكب از جمالش خوشه چين

هشت جنّت راست بانوى مهين

خود بهشت اندر جوار كوى اوست

نهر كوثر رشحه‌اى 6 از خوى اوست

لطف او را سايه ناپيداستى

در عبارت سدره و طوبى استى

اوست دين و مذهب و ايمان من

روشن است از پرتو او جان من

غير درگاهش مرا نبود پناه

هر چه دارم دارم از اين بارگاه

عاصيان را اى كه باب رحمتى

بر من از رحمت ولى ّ نعمتى

آن چه از دستم بر آيد اى بتول

باشد اين خدمت‌ گر افتد در قبول

آورم بر آستانت مور وش

اين مقامات حسينى 7 پيشكش

تحفه‌اى بهتر ازين نبود مرا

كاورم بر آن در دولت سرا

هشت جنّت را تو بانو بوده‌اى

از ازل بانوى مينو 8 بوده‌اى

بر جهانى هم تويى فرمانروا

دردمندان را تو مى بخشى دوا
پى نوشت‌ها:
1. مشكات: طاقى كه در آن چراغ و قنديل گذارند (غياث اللغات) چراغدان.
2. طور: منظور كوه طور است كه حضرت موسى(ع) در آن به مناجات پرداخت و با خدا سخن گفت.
3. اوتاد: (جمع وتد) در اصل به معنى ميخ‌ها - در اصطلاح به پيشوايان طريقت و صالحان قوم گفته مى شود.
4. ابدال: (جمع بدل و بديل) مردان خدا - صالحان و نيكان كه تعداد آنان را هفت يا هفتاد دانسته‌اند كه هر كدام از آنان بميرد جانشينش را خداوند بر مى گزيند و يا برمى انگيزد كه جاى او را بگيرد.
5. دُرة البيضاء: مرواريد درشت سپيد و نورانى.
6.  رَشحه: تراوش.
7. مقامات حسينى: منظور همين مثنوى (مقامات الابرار) است كه شامل مقتل كاملى از واقعه جانگداز كربلاست و ابيات مسطور از آن جا گرفته شده است.
8. مينو : بهشت.اى همسفر به نيزه
شاعر : على اشترى

اى همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست

من را به غير روى تو شوق نگاه نيست

در اين سه ساله غير تو ذكرى نگفته ام

شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست

با شك نگاه موى سپيد از چه مى كنى

آرى رقيه تو منم اشتباه نيست

هر منزلى كه آمده ام زخم خورده ام

شام كسى چو شام تن من سياه نيست

ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن

دستم وبال گردن و پايم به ره نيست

فهميده ام ز سيلى و شلاق و سلسله

ما را به غير دامن عمه پناه نيست

با اينكه كودكان همه زخمى و خسته اند

اما تن كسى چو تنم راه راه نيست

بابا بگو كه چشم عمو غيرتى كند

اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست
تجلى كوثر
شاعر : جواد حيدرى

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند
قهرمان کربلا
شاعر : على اکبر پيروى

يا رب از کيد اجانب حفظ کن اسلام را

دور کن از ديده ما پرده ابهام را

از دل ما دور فرما کينه را

از سر ما کن برون انديشه هاى خام را

دل چو از نور خدايى گشت روشن لا جرم

کلک نورش مى زدايد نقش استفهام را

يا رب آن غايب چه روزى برقع از رخ افکند

تا کند اجرا در عالم عين و دال و لام را

يا رب اين دنيا براى اهل بيت مصطفى

از چه ناهموار کرده گردش ايام را

چيست آن جام شهادت ؟ کيست آن عبد مطيع

چون به دستش مى دهى لا جرعه نوشد جام را

هستى خود را ز اول داد در راه خدا

کرد ايفا عهد خود ز آغاز تا انجام را

کيست اين خورشيد سرگردان که تا يوم الحساب

کر