شيده‌ و بسته‌ شده‌ است‌. و چه‌ بسيار در آرزو و اشتياق‌ ملاقات‌ و ديدار رفتگان‌ از خاندان‌ خود هستم‌، همانند اشتياقي‌ كه‌ يعقوب‌ به‌ ديدار يوسف‌ داشت‌. و براي‌ من‌ جائي‌ معيّن‌ و انتخاب‌ شده‌ است‌ كه‌ بايد پيكر من‌ در آنجا بيفتد، و من‌ بايد به‌ آنجا برسم‌. گويا من‌ مي‌بينم‌ كه‌ بند بند مرا گرگان‌ بيابان‌ بين‌ نَواويس‌ و كربلا از هم‌ جدا مي‌سازند، و از من‌ شكمبه‌هاي‌ تهي‌ خود را پر مي‌كنند و انبانهاي‌ گرسنه‌ خود را سرشار مي‌نمايند. فرارگاهي‌ نيست‌ از روزيكه‌ در قلم‌ تقدير گذشته‌ است‌. رضاي‌ خدا رضاي‌ ما اهل‌ بيت‌ است‌؛ بر امتحانات‌ و بلاهاي‌ او شكيبائي‌ مي‌نمائيم‌، و او اجر و مزد شكيبايان‌ را بطور اتمّ و اكمل‌ به‌ ما عنايت‌ خواهد نمود. از رسول‌ خدا، قرابتش‌ كه‌ به‌ منزله‌ پودِ جامه‌ با اصل‌ و ريشه‌ آن‌ حضرت‌ بستگي‌ دارد جدا نمي‌شود. و در بهشت‌ برين‌ گرداگرد او جمع‌ مي‌شوند، و بدانها چشم‌ رسول‌ خدا تر و تازه‌ مي‌گردد، و براي‌ آنها وعده‌ رسول‌ خدا تحقّق‌ مي‌پذيرد. (وعده‌اي‌كه‌ خداوند به‌ رسول‌ خدا داده‌ است‌ براي‌ اقربايش‌ منجّز و محقّق‌ مي‌گردد.)

پس‌ كسيكه‌ در ميان‌ ماست‌، و حاضر است‌ جان‌ خود را ايثار كند، و خون‌ دل‌ خود را فدا كند، و براي‌ لقاي‌ خدا نفس‌ خود را آماده‌ نموده‌ است‌؛ با ما كوچ‌ كند كه‌ من‌ در صبحگاهان‌ عازم‌ رحيل‌ هستم‌؛ إن‌شآءالله‌ تعالَي‌.»دُرّ درياى عفاف
شاعر : عباس رسولى

طبع مى‏خواهد كه وصف زينب كبرى كند

ليك، قطره  كى تواند صحبت از دريا كند؟

توسن طبعم در اينجا پاى در گل مانده است

مرغ بى ‏پَر چون سفر بر عرصه عُنقا كند؟

نطق گويا عاجز است از شرح و ذكر وصف او

كى تواند خامه مدح آن ملك ‏سيما كند؟

جد پاكش مصطفى، باب كبارش مرتضاست

مادرش زهرا كه مدحش ايزد يكتا كند

چون حسين و چون حسن دارد برادر، هر يكى

ناز بر موسى بن عمران، فخر بر عيسى كند

در شهامت ‏بود وارث بر على مرتضى

همت والاى او تفسير "كرمنا" كند

دختر زهرا كه در حجب و حيا و عصمتش

نقش مادر را به خوبى در جهان ايفا كند

در شجاعت چون حسين و در صبورى چون حسن

در عبادت پيروى از مادرش زهرا  كند

دّر درياى عفاف و گوهر گنج ‏حياست

عفتش ياد از حياى مريم عذرا كند

گاه  در آغوش گيرد اصغر لب تشنه را

تا بخوابد آب را در خواب خود رؤيا كند

گاه دلدارى دهد بر مادران سوگوار

گاه دلجوئى ز آل و عترت طاها كند

گاه آيد بر سر نعش برادر از خِيم

از ته دل ناله و فرياد و  واويلا  كند

گاه هم  گيرد ز دست دختران بى ‏پناه

از خيام سوخته رو جانب صحرا كند

كيست چون زينب كسى كو در ديار كربلا

ناله جانسوز او تاثير در دلها  كند؟

كيست چون زينب كه با يك جلوه از نور رُخش

رخنه‏ها در قلب موسى، در دل سينا كند؟

كيست چون زينب كه در راه رواج  دين حق

مو به مو برنامه دين خدا اجرا  كند؟

كيست چون زينب كسى كو در ره دين خدا

در جهان دار و ندار خويشتن اهدا كند؟

كيست چون زينب كسى كو با اسيرى خودش

خون پاك كشتگان كربلا احياء  كند؟

كيست چون زينب كه با تدبير مظلومانه‏اش

دشمن پست و زبون را تا ابد رسوا كند؟

كيست چون زينب كسى كو در ميان دشمنان

چون على مرتضى در نطق خود غوغا كند؟

كيست چون زينب كه در بزم يزيد بى ‏حيا

خطبه‏اى ايراد كرده محشرى برپا  كند؟

كيست چون زينب كه او با يك كلام آتشين

تنگ و تاريك اين جهان در ديده اعداء كند؟

دختر شير خدا بود و خودش هم شير بود

كس نديده شير را  كز روبهان پروا  كند

در جهان املاء دين را كرده انشاء مو به مو

كيست چون زينب كه اين املاء را انشاء كند؟

پيروى بايد كند از دخت زهرا  و على

هر كه مى‏خواهد كه راه دين حق پيدا  كند

روز محشر گر به شكوه لب گشايد بى ‏گمان

محشرى ديگر به پا در محشر كبرا كند

دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب

دوستانش هم مقر در سايه طوبا  كند

اى "رسولى‏" غم مدار از گير و دار روز حشر

دختر زهرا اگر از راه  لطف ايما كند
خرابه است
شاعر: رضا جعفرى

خرابه است مكانش ولى صفا دارد

سه ساله است و لى عمر عشق را دارد

به قاب كوچك چشمش سر به نيزه پر است

به من بگو كه در اين چشم خواب جا دارد ؟

در اين خرابه غذا و لباس زيبا نيست

به جاى هر چه كه گفتم فقط خدا دارد

به نام عشق شبى ديد هر چه را مى خواست

به اسم بوسه فدا كرد هر چه را دارد

حديث خواب و سر و بوسه ابتدايش بود

تو فكر مى كنى اين روضه انتها دارد

مگو چرا همه از گريه اش خبر دارند

دلى كه عشق شكستن دهد صدا دارد!
افسانه هاى عشق
شاعر : هادى تبريزى

افسانه هاى عشق ز افسون زينب است

ساز جهان ز سوزش کانون زينب است

بافيد زند عشق بگل زند باف و ماه

شد از فروغ فارغ مفتون زينب است

هر ژاله اى که شب بچکد روى نرگسى

اشگى کنار ديده محزون زينب است

در محمل طلائى انديشه هاى پاک

ليلا مجنون گرفته ومجنون زينب است

سوداى عشق کرده ببازار زندگى

دنيا در اين معامله مغبون زينب است

شنگرف گونه رنگ شقايق بگلستان

داغى بدل نشان دل خون زينب است

آن شب که ناله هاى رقيه بلند گشت

آن ناله ها بشام شبيخون زينب است

ماهى گرفته در سر  سرنيزه هاى تيز

در فلک مهر قبله گردون زينب است

در کلبه اى که سوخته پروانه اى زغم

بنوشته اشگ شمع که ممنون زينب است

دست مجتبى بگرفته ز روى خاک

بر دل نهاده گفته که محزون زينب است

در شام تيره ابر سيه رنگ ناله ها

باران بروى غنچه مدفون زينب است

جاويد و استوارى اين نهضت بزرگ

سوگند ميخورم همه مديون زينب است

پاى خيال هادى و هر مرد رهنورد

بر گل براه سينه هامون زينب است
مرثیه می چکد از این غیرت انتحاری ات

بوی مدینه می دهد کوچه ی بی قراری ات

آمدی و قدم زدی لحظه ی سرخ باغ را

بیرق روضه ها شده پیرهنِ اناری ات

شعله رسید تا لب بال و پرِ سه ساله ها

پر شده از غمِ قفس حنجره ی قناری ات

نَقلِ هزار و یک شب و... وای چه کرده ای مگر؟

نَقلِ هزاره ها شده قصّه ی بردباری ات

خاطره ی اسیری ات، زمزمه ی سوارها

قافله در اسارت خاطره ی سواری ات

از دل ابرِ حادثه آمدی و به هم زده

آب و هوای شام را شرجیِ زخم کاری ات

در هیجان و همهمه سینه به سینه می رسد

خطبه ی فاطمیه و سبک علی تباری ات

مانده هنوز بر تن سرد و کبود نیزه ها

چشم ترِ رقیّه و غربت سرشماری ات

 

شاعر: مصطفي پوركريميصدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى آید

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش

به چشم آینه ایزد نمایى تار مى آید

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت

طبیب دردمندان با دل تب دار مى آید

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید

بیا ام البنین با دیده ی گریان تماشا کن

که اردوى حسینى بى سپه سالار مى آید

 

شاعر: علی شجاعیامیر قافله ی غم ز شام می آید

سوار محمل و با احترام می آید

سیاه پوش و عزادار و بی قرار و غریب

به خاك بوسی قبر امام می آید

همای عاطفه و مهر در سرای بلا

شكسته بال و پر از كوی شام می آید