

پرستویی كه ز پرواز خسته گردیده

به شكوه از سفر سنگ و بام می آید

یقین كه آتیه سازی شبیه زینب نیست

كه او برای ثبات قیام می آید

قسم به چادر خاكی دختران حرم

كه بوی دود هنوز از خیام می آید

ز عطر پیرهن كهنه می توان فهمید

كه بوی یك سفری ناتمام می آید

كنار قبر پر از فیض اكبر و عبّاس

امان كه زینب والا مقام می آید

رباب با قدحی شیر می رسد از راه

سكینه با سبدی از طعام می آید

وَ نجمه با گل و قند و نبات و آیینه

كنار قبر پسر با سلام می آید

گرفته مشك پر آبی به دست دختركی

كنار قبر شه تشنه كام می آید

تمام شد همه ی لحظه های طوفانی

زمان خواندن حُسن ختام می آید

مبین به چهره ی ما ردّ غصّه ها مانده

ببین كه آمده ایم و رقیه جا مانده

 

شاعر: محمد رضا طالبیای امیر قافله، ای بزرگ کاروان

ای سرت بالای نی، بر سر ما سایبان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو بیان کن حق و من پشت باطل بشکنم

تو بخوان قرآن که من سر به محمل بشکنم

با لب خشکیده ات در میان دشمنان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

ای ز ختم الانبیاء نقش بوسه بر لبت

خوش بخوان قرآن که دل می بری از زینبت

هم ز من دل بردی و هم مرا دادی تو جان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو به تن زخمت فزون من به دل سوز درون

تو عذارت لاله گون من جبینم غرقه خون

قسمت من اینچنین، قسمت تو آنچنان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو بخون قرآن به نی من به خون معنا کنم

کوفه را هم صحنه ی ظهر عاشورا کنم

سازم از خون سرم این زمین را گل سِتان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

زینبت دارد دو جا ناله و افغان و آه

گه نگاهم نوک نی گه دلم در قتلگاه

بر تنت گیرم عزا بر سرت سازم فعان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

شاعر: غلامرضا سازگاربه سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین

تمام رکن قامتش، ز هم گسسته می برند

زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم

غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود

ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند

 

شاعر: جواد حیدری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1329.txt">وقت غروب</a><a class="text" href="w:text:1330.txt">حلالم کن</a><a class="text" href="w:text:1331.txt">خطبه و قرآن</a><a class="text" href="w:text:1332.txt">بیشه ی خونین</a><a class="text" href="w:text:1333.txt">چند ستاره</a><a class="text" href="w:text:1334.txt">ناقه نشین</a><a class="text" href="w:text:1335.txt">دختر زهرا</a><a class="text" href="w:text:1336.txt">سپاه زینب</a><a class="text" href="w:text:1337.txt">جوانه</a><a class="text" href="w:text:1338.txt">بانوی مهربان</a></body></html>دیگر چه زینبی؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟!

وقتی نمانده است برایش برادری

تا نیزه ات زدند زمین خورد خواهرت

با تو چه کرده اند در این روز آخری؟!

از صبح یک سره به همین فکر می کنم

وقت غروب می شود این جا چه محشری

این جا همه به فکر غنیمت گرفتن اند

از گوشواره ها بگیر تو تا کهنه معجری

اصلاً کجا نوشته اند که در روز معرکه

در قتلگاه باز شود پای مادری؟!

اصلاً کجا نوشته اند که هنگامه ی غروب

در خیمه گاه باز شود پای لشکری؟!

اصلاً کجا نوشته اند که در پیش خواهری

باید جدا کنند گلوی برادری؟!

من مانده ام چطور تو را غسل می دهند

اصلاً چه غسل دادنی؟ اصلاً چه پیکری؟!

در زیر سُمِّ اسب چه می کردی ای حسین؟

از تو نمانده است برایم به جز سری

از روی نیزه سایه ات افتاده بر سرم

ممنونم ای حسین که در فکر خواهری

در کوفه، زینب از تو چه پنهان، تمام کرد...

ای کاش رفته بود سرت جای دیگری

 

شاعر: مهدی صفی یاریاشعار حضرت‌ در جواب‌ سوال فرزدق‌ در مورد حركت به‌سوي كوفه
و چون‌ آن‌ حضرت‌ به‌ صَوب‌ كوفه‌ كوچ‌ مي‌فرمود، فَرَزْدَق‌ بن‌ غالب‌ كه‌ از شعراي‌ نامي‌ آن‌ عصر بود، با آن‌ حضرت‌ در راه‌ برخورد نموده‌ و در ضمن‌ ملاقات‌ معروض‌ داشت‌: اي‌ پسر رسول‌ خدا! چگونه‌ به‌ اهل‌ كوفه‌ اعتماد مي‌نمائي‌؛ و اينان‌ همانهائي‌ هستند كه‌ پسر عمويت‌ مُسلم‌بن‌ عقيل‌ و پيروان‌ او را كشتند!؟

حضرت‌ براي‌ مسلم‌ طلب‌ رحمت‌ نمودند و فرمودند: مسلم‌ به‌ سوي‌ رَوح‌ خدا و رضوان‌ خدا رهسپار شد. آنچه‌ بر عهده‌ داشت‌ انجام‌ داد؛ و آنچه‌ ما بر عهده‌ داريم‌ هنوز بر ذمّه‌ ماست‌. و اين‌ اشعار را انشاد فرمود:

وَإنْ تَكُنِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً فَدَارُ ثَوَابِ اللَهِ أَعْلَي‌ وَأَنْبَلُ

وَإنْ تَكُنِ الاْبْدَانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِئَتْ فَقَتْلُ امْرِي‌ٍ بِالسَّيْفِ فِي‌ اللَهِ أَفْضَلُ

وَإنْ تَكُنِ الاْرْزَاقُ قِسْمـًا مُقَدَّرًا فَقِلَّه حِرْصِ الْمَرْءِ فِي‌الْكَسْبِأَجْمَلُ

وَإنْ تَكُنِ الاْمْوَالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهَا فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ19

«و اگر چنين‌ است‌ كه‌ دنيا نفيس‌ به‌ شمار مي‌آيد، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ آخرت‌ كه‌ خانه‌ ثواب‌ و مُزد الهي‌ است‌، بس‌ بلندپايه‌تر و شريف‌تر است‌.

و اگر چنين‌ است‌ كه‌ بدن‌هاي‌ آدميان‌ براي‌ مرگ‌ آفريده‌ و انشاء شده‌ است‌، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ كشته‌ شدن‌ با شمشير در راه‌ خدا بسي‌ برتر است‌.

و اگر چنين‌ است‌ كه‌ روزيهاي‌ خلائق‌ به‌ مقدار معيّن‌ تقسيم‌ گرديده‌است‌، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ كمتر حريص‌ بودن‌ مردم‌ در كسب‌ روزي‌، جميل‌تر و نيكوتر است‌.

و اگر چنين‌ است‌ كه‌ نتيجه‌ اندوختن‌ اموال‌، ترك‌ نمودن‌ آنهاست‌، پس‌ چيزي‌ كه‌ متروك‌ خواهد شد چه‌ ارزشي‌ دارد كه‌ آدمي‌ بدان‌ بخل‌ ورزد.»

و بسياري‌ از ارباب‌ مقاتل‌ گفته‌اند كه‌ چون‌ آن‌ حضرت‌ در روز عاشورا رَجز مي‌خواند و شمشير مي‌زد، در ضمن‌ رجز خود بدين‌ اشعار تكيه‌ مي‌جست‌؛ مانند محدّث‌قمّي‌ در «نفس‌ المهموم‌» و شيخ‌ سليمان‌ قندوزي‌ در «ينابيع‌ المودّه‌». 20خواهر حلالم کن عازم به میدانم

دلتنگ دیدار خیل شهیدانم

 

 

خواهر تو در هر جا همسنگرم بودی

هم خواهرم بودی، هم مادرم بودی

هم مونسم بودی، هم یاورم بودی

خواهر به خون بینی اینجا تو غلطانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

خواهر تنم گردد درخاک وخون، غلطان

در قتلگه افتد این پیکرم عریان

بر روی نی گردم من قاری قرآن

من معنی سرخ آیات رحمانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

ای خواهرم دیگر روز جدایی شد

این لحظه ی سخت درد آشنایی شد

از غربتم دیگر وقت رهایی شد

من راهی باغ دیدار جانانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

خواهر تو خود دیدی رنج و بلا دیدم

هم لاله ها پرپر هم کشته ها دیدم

بر خاک این صحرا دست جدا دیدم

لب تشنه جان داده شش ماهه عطشانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

با کام خشکیده باید دهم سر را

با خون کنم بر پا آیین داور را

باید کنم احیا دین پیمبر را

گردم شهید آری با کام عطشانم

خوا