هر حلالم کن عازم به میدانم

 

دیدار جانانه شد آرزوی من

من عاشق حق، او، مشتاق روی من

دشت منا گشته این خاک کوی من

این روز عاشورا شد عید قربانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

خواهر به جای من خود یار طفلان باش

هم صحبت و مونس بهر یتیمان باش

ماه دل افروز شام غریبان باش

من بر فراز نی همراه طفلانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

خواهر پذیرا شو از من سلامم را

کن منتشر هرجا خونین پیامم را

جاوید کن در این عالم قیامم را

آیات قرآن را بر نیزه می خوانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

خواهر تو بعد از من پیک شهیدانی

تو حنجر سرخ یاران قرآنی

من باشما هستم تنها نمی مانی

در هر کجا خواهر من با یتیمانم

خواهر حلالم کن عازم به میدانم

 

شاعر: سید حبیب حبیب پورپس از یک اربعین رنج و اسارت

کنم قبر حسینم را زیارت

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

نفس ها اوفتاده در شماره

زیارت نامه قلب پاره پاره

برادر جان به زینب کن نظاره

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

نهادم در بیابان پیکرت را

چهل منزل به نی دیدم سرت را

سر عباس و عون و جعفرت را

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

پریشان چو گیسوی سکینه

هزاران کوه غم دارم به سینه

که بی تو می روم سوی مدینه

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

به شام و کوفه دل بردی ز دستم

به پای صوت قرآنت نشستم

گریبان پاره کردم سر شکستم

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

چهل شب بی تو خون دل فشاندم

سرت بر نیزه دیدم زنده ماندم

تو قرآن خواندی و من خطبه خواندم

سلام ای نور عینم

حسینم وا حسینم

 

شاعر: غلامرضا سازگاروقتی برای عشق انگشتر نمانده

یعنی كه عباس و علی اكبر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد

این بیشه ی خونین كه بی حیدر نمانده

با خطبه‌ات از جا بكن این قلعه را تا -

قوم یهودی حس كند خیبر نمانده

طوفان شد و پیچید بانگت بین مردم

آیا كسی با آل پیغمبر نمانده؟

جای تعجّب نیست بعد از خطبه هایت

دندان برای صورت یك سر نمانده

یک سر که روی آبشار گیسوانش

جز لخته های خون و خاکستر نمانده

امّا تو دریا باش در دشتی کویری

جز تو برای دین دگر یاور نمانده

حتّی اگر در ذهنتان هر روز و هر شب

جز خاطرات آن گل پرپر نمانده

هر شب شما در خواب هم می بینی انگار -

چیزی به وصل حنجر و خنجر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد

حالا که عباس و علی اکبر نمانده...

 

شاعر: محسن کاویانیبعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد

رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد

ای آفتاب بر سر زینب طلوع کن

این چند تا ستاره به دردم نمی خورد

نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم

تنها همین نظاره به دردم نمی خورد

ما را پیاده کن، سرمان سنگ می خورد

این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب ست منتظر صحبت توأم

حرفی بزن، اشاره به دردم نمی خورد

این ها مرا به مجلس خوبی نمی برند

بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد

این سنگ ها هنوز حسابم نمی کنند

با این حساب چاره به دردم نمی خورد

این تکّه حجم، موی مرا پُر نمی کند

پس آستین پاره به دردم نمی خورد

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانکسی نداد، جواب سلام هایش را

به احترام نبردند نام هایش را

تمام مردم نامرد خویش را کوفه -

به کوچه ریخته حتّی غلام هایش را

مسیر تنگ، مکافات رد شدن دارد

خدا به خیر کند ازدحام هایش را

ز کوچه رد شد و گیرم کسی نگاه نکرد

ولی چه کار کند پشت بام هایش را

یکی ست نیزه نشین و یکی ست ناقه نشین!

ببین چگونه می آرند امام هایش را؟

به این سه ساله بچسبد، سکینه می افتد

مراقبت کند آخر کدام هایش را؟!

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانمُردم از دلواپسی بس که پریشان خاطرم

سایه ات تا بر سرم باشد خدا را شاکرم

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

تو سلامت باشی امّا من بمیرم حاضرم

تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

ناز کم کن ای نگار نازنینم یا حسین

ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

 

شاعر: قاسم نعمتیتا صوت قرآن از لب آن ها می آید

کفر تمام نیزه ها بالا می آید

دجّال های کوفه در فکر فرارند

دارد سپاه زینب کبری می آید

سد سپاه کفر را در هم شکستند

تکبیرهای حضرت سقا می آید

انگار که زخم فدک سر باز کرده

از هر طرف فریاد یا زهرا می آید

خون علی گویان عالم را بریزید

ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید

آداب جنگ کربلا مثل مدینه ست

چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید

ای نیزه داران، نیزه هاتان را مکوبید

روز مبادا، عصر عاشورا می آید

خون گلوشان خاک را بی آبرو کرد

آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید

ای تیغ های کُند،با تقسیم سرها

چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟

این اولین باریست که از پشت خیمه

دارد صدای گریه ی آقا می آید

زینب بیا از خیمه ها بیرون، که تنها -

با دیدن تو حال آقا جا می آید

 

شاعر: وحید قاسمیدوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

به تازیانه کشیدند باز، بازویی

اگر چه هیچ دری وا نشد، ولی آن روز -

به جای میخ به نیزه زدند، پهلویی

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

به دست باد پریشان شده ست گیسویی

شنیده ایم که یک ظهر، روی یک نیزه

بدون آب جوانه زده ست، شب بویی

وَ ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبان ها شنید، بانویی

تمام دغدغه ی من ز ماجرا این ست

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

 

شاعر: نادر حسینیبانوی مهربان غزل زاده ی‌‌ متین

ای آفتاب بافته گیسوی نازنین!

امشب به نام چشم تو آغاز می کنم

شعری جدید با کلماتی که بعد از این -

تندیسی از شجاعت و عشق و لطافت ست

تصویری از نجابتِ دریا، ام البنین

مثل غروبِ خلوتِ زهرا، زلال و پاک

بانوی آب و آینه، یعنی غزل ترین

گُر می زند میان گلویم چکاوکی

دستِ نجیبِ سرو تو افتاده بر زمین

امواجِ مشکِ چشمِ تو جاری ترین سرود

داغِ چهار نخلِ تو، زیباترین یقین

روییده در سکوتِ بیابان، صدای تو

سر داده در گلوی زمین، ناله ای حزین

دستی کنار علقمه فریاد می زند:

بر غیرت و شهامت و صبر تو آفرین

 

شاعر: افسون امینی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1340.txt">چشم آینه</a><a class="text" href="w:text:1341.txt">حلولی سرخ</a><a class="text" href="w:text:1342.txt">خاطرات ظهر عطش</a><a class="text" href="w:text:1343.txt">خاطره ی تلخ</a><a class="text" href="w:text:1344.txt">خواهری کردی</a><a class="text" href="w:text:1345.txt">چهل روز</a><a class="text" href="w:text:1346.txt">برق شمشیر</a><a class="text" href="w:text:1347.txt">خانه به دوش</a><a class="text" href="w:text:1348.txt">مرز محال</a><a class="text" href="w:text:1349.txt">بار امانت</a></body></html>مذمت اهل دنيا
قَالَ الْفَرَزْدَقُ: لَقِيَنِي‌ الْحُسَيْنُ عليه‌السلام فِي‌ مُنْصَرَفِي‌ مِنَ الْكُوفَه. فَقَالَ: مَا وَرَاكَ يَا أَبَا فِرَاسٍ؟!

قُلْتُ: أَصْدُقُكَ؟! قَالَ عليه‌السلام: الصِّدْقَ أُرِيدُ!

قُلْتُ: أَمَّا الْقُلُوبُ فَمَعَكَ، وَأَمَّا السُّيُوفُ فَمَعَ بَنِي‌ أُمَيَّه؛ وَالنَّصْرُ مِنْ عِنْدِ اللَهِ.

قَالَ: مَا أَر