اكَ إلاَّ صَدَقْتَ! النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَالدِّينُ لَغْوٌ عَلَي‌ أَلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَايِشُهُمْ؛ فَإذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَ´ءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.

«فرزدق‌ مي‌گويد: چون‌ از درنگ‌ در كوفه‌ انصراف‌ پيدا كرده‌، باز مي‌گشتم‌، حسين‌ عليه‌ السّلام‌ مرا در راه‌ ديدار كرد و گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! پشت‌ سرت‌ چه‌ خبر بود؟

گفتم‌: راستش‌ را به‌ تو بگويم‌؟! فرمود: آري‌، من‌ راستش‌ را مي‌خواهم‌! گفتم‌: دل‌هاي‌ كوفيان‌ همه‌ با توست‌؛ وليكن‌ شمشيرهايشان‌ همه‌ بر كمك‌ و مساعدت‌ بني‌ اُميّه‌ است‌؛ و ياري‌ و نصرت‌ هم‌ از جانب‌ خداست‌! فرمود: آري‌! اين‌ سخني‌ است‌ كه‌ تو از روي‌ صدق‌ و راستي‌ گفتي‌! مردم‌ همگي‌ بردگان‌ و بندگان‌ مال‌ دنيا هستند؛ و تلفّظ‌ به‌ دينداري‌ فقط‌ كلام‌ لغو و بي‌ محتوائي‌ است‌ كه‌ بر سر زبان‌هايشان‌ جاري‌ است‌. پاسداري‌ از دينشان‌ فقط‌ در محدوده‌اي‌ است‌ كه‌ در پرتو آن‌، معيشت‌‌هاي‌ فراوان‌ به‌ دست‌ آورند؛ و چون‌ با غِربال‌ امتحان‌ و ابتلاء آزمايش‌ شوند معلوم‌ مي‌شود كه‌ دينداران‌ واقعي‌ چه‌ بسيار اندكند.»این زن که از برابر طوفان گذشته بود

عمرش کنار حضرت باران گذشته بود

صبرش امان حوصله ها را بریده بود

وقتی که از حوالی میدان گذشته بود

باران اشک بود و عطش شعله می کشید

آب از سر تمام بیابان گذشته بود

آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت

از خیمه های بی سر و سامان گذشته بود

امّا هنوز آتش در را به یاد داشت

آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود

آن پرده های آخر صفین ناگهان -

از پیش چشم آینه یک آن گذشته بود

می دید آیه آیه ی آن زیر دست و پاست

کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود

زینب هزار بار خودش هم شهید شد

از بس که از کنار شهیدان گذشته بود

یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت

عمرش تمام، بر سر پیمان گذشته بود

بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند

این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود

 

شاعر: احمد علویورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد

یقین کار خدا بود اتفاقی این چنین افتاد

اذان ظهر بود از آسمان خورشید می بارید

نماز عصر شد پیشانی خورشید چین افتاد

هزار الله اکبر کیست این بانو که حتی کفر

ه محض دیدنش یاد امیرالمومنین افتاد

مان بانو که در ادراک چشمانش حلولی سرخ

میان اتفاقات جهان زیباترین افتاد

به لطف لهجه ای سرخ از لبش این شعر بیرون ریخت

که از دستی شراب آلود "کاس من مَعین" افتاد

زمان رفت و سری پیچیده در سربند یا زینب

میان بارش خورشید در میدان مین افتاد

شهادت می دهد یک روز این سربند خون آلود

که بر ما چند روزی سایه ی روح الامین افتاد

 

شاعر: سید علی شکراللهیاگر چه زخم تو با طعنه التیام گرفت

ولی زمین و زمان از تو احترام گرفت

تو صبح روشنی امّا برای من گفتند: -

دل شکسته ی تو در غروب شام گرفت

بگو به جرم چه بود؟ این دلیل کافی نیست

که بی دلیل زمین از تو انتقام گرفت

بگو برای من از خاطرات ظهر عشق

از آتشی که به آرامش خیام گرفت

فقط به عشق شما حرف می زنم بانو

اگر که حرف دلم عاشقانه نام گرفت

نشستم از تو بگویم چقدر تشنه شدم

نشستم از تو بگویم ولی صدام گرفت

 

شاعر: فاطمه آقابراریدل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر، توان مرا مَثَل ببرید

دم وداع برای حسین، ساغر صبر -

کنارچشمه ی “احلی من العسل” ببرید

نمی بُرَد اگر انگشت دل از انگشتر -

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

توان خار ندارد سه ساله ام، او را -

بدون سیلی از این راه، لااقل ببرید

بهانه گیری این طفل راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 

شاعر: نجمه سادات هاشمیحسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی

حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی

غریب تا که نمانَد حسین بی عباس

به جای خواهری آنجا، برادری کردی

گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین

چه خواهری تو برادر، که مادری کردی!

تو خواهریّ و برادر، تو مادریّ و پدر

تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی

پس از حسین، چه بر تو گذشت وارث درد!

به خون نشستی و در خون، شناوری کردی

پس از حسین، تو بودی که شرح عصمت را -

که روز واقعه، را یاد آوری کردی

به روی نیزه، سر آفتاب را دیدی

ولی شکست نخوردیّ و سروری کردی

حسینِ دیگری آنجا پس از حسین شکُفت

تو با حسین پس از او، برابری کردی

چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان!

زبان گشودی و روشن، سخنوری کردی

زبان نبود، خودِ ذوالفقارِ مولا بود

سخن درست بگویم، تو حیدری کردی

تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان

یگانه قاصد امّت پیمبری کردی

بَدَل به آینه شد، خاک کربلا با تو

تو کیمیاگری و کیمیاگری کردی

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی

حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی

 

شاعر: مرتضی امیری اسفندقهصبح آمد و خورشید نتابید چهل روز

همراه من آمد سر خورشید چهل روز

در دفتر نقّاشی تاریخ دو دستم

طرحی زد و از خون تو پاشید چهل روز

من تشنه ی لبخند تو بودم ولی ای عشق -

جز غصّه بر این تشنه نبارید چهل روز

از ناله ی من عرش خداوند تکان خورد

کوثر متلاطم شد و جوشید چهل روز

از مردم این شهر برایت چه بگویم؟!

تقویم همه بعد تو شد عید چهل روز

هر کس که نگاهش به من و بی کسی ام خورد -

با هلهله ای کف زد و رقصید چهل روز

از خواهر خود حرف نکش ای تن بی سر

باید چه بگوید که چه ها دید چهل روز؟

تصویر زمین خوردن تو در سر او ماند

این بود دلیلش که نخوابید چهل روز

این چشم اگر کور شده دست خودش نیست

رخ نیلی و لب پاره تو را دید چهل روز

برخیز نگاهت کنم و اشک بریزم

این بغض در این حنجره پوسید چهل روز

برخیز که بویت کنم و مست شوم باز

من آمده ام با سر خورشید... چهل روز

 

شاعر: حسن اسحاقیمی رسند از راه تا غم ها زمین گیرت کنند

سنگ هاشان، طعنه هاشان بیشتر پیرت کنند

مثل چشمت آیه آیه سوره ی مریم گریست

با نخستین واژه اش وقتی که تفسیرت کنند

حلقه حلقه موج گیسویی پریشان می رسید

بادها می خواستند این گونه زنجیرت کنند

سخت بود این که تمام راه در غربت گذشت

سخت تر این که تمام شهر تکفیرت کنند

روزیشان آه و نفرین تو شد، می خواستند -

با کمی خرما و نان از زندگی سیرت کنند

«ما رایت...» گفتی و جنگ نگاهت شد جمیل

چشم ها باید فرار از برق شمشیرت کنند

 

شاعر: محمد غفاریخانه به دوش عشقم و سربار زینبم

در به در مجالس سالار زینبم

از زخم های گوشه ی ابروی من نپرس

مجروح داغ دلبر و بیمار زینبم

این نعره ها و عربده ها بی دلیل نیست

یک گوشه از شلوغی بازار زینبم

بزم شراب و کوچه ی شوم یهودیان

از لطف گریه محرم اسرار زینبم

آتش بزن، به دار بکش، جا نمی زنم

جانم فداش، میثم تمّار زینبم

هر کس به بیرق و علمش چپ نگاه کرد

با خشم من طرف شده مختار 