عث‌ بن‌ قيس‌ كِندي‌ او را زهر داد.

15 و در بعضي‌ از نُسخ‌ وارد است‌: دو سال‌.

16 «كتاب‌ سليم‌ بن‌ قيس‌ هلالي‌ كوفي‌» از ص‌ 206 تا ص‌ 209

17 مقصود، معاويه‌ بن‌ أبي‌ سفيان‌ است‌.

18 چون‌ در اين‌ خطبه‌ شريفه‌ لغاتي‌ استعمال‌ شده‌ است‌ كه‌ در ضبط‌ مختلف‌ مي‌باشد، حقير بعضي‌ از لغات‌ را به‌ طريق‌ صحيح‌ و با معناي‌ مناسب‌ ذكر مي‌كنم‌:

قِلاده‌: گردنبند. فَته‌: دختر جوان‌. خُيِّر، مجهول‌ باب‌ تفعيل‌: اختيار و انتخاب‌ گرديده‌ شده‌ است‌. عُسْلان‌ به‌ ضمّ فاء الفعل‌، جمع‌ عاسل‌ به‌ معناي‌ گرگ‌ است‌؛ چون‌ راكب‌ و رُكبان‌ و فارس‌ و فُرسان‌. أكراش‌: جمع‌ كِرْش‌ به‌ معناي‌ شكمبه‌ گوسفند و سائر حيوانات‌. جُوف‌: جمع‌ جَوْفاء به‌ معناي‌ توخالي‌ است‌. مثل‌ حُمْر و حَمراء، و صُفْر و صفراء. أجْربه‌: جمع‌ جِراب‌ به‌ معناي‌ انبان‌ است‌؛ مثل‌ أنظمه‌ و نظام‌. و سُغْب‌: جمع‌ أسْغَب‌ به‌ معناي‌ گرسنه‌، مثل‌ حُمْر و أحْمر. لُحْمَه‌: بالضّم‌، پود جامه‌ در مقابل‌ تار، و كنايه‌ از قرابت‌ است‌. حظيره‌: به‌ معناي‌ مكان‌ محدود و محصور به‌ ديوار است‌، و حظيره‌القدس‌ به‌ معناي‌ بهشت‌ است‌.

اين‌ خطبه‌ در بسياري‌ از كتب‌ نقل‌ شده‌ است‌؛ از جمله‌ «لُهوف‌» ص‌ 53، و كتاب‌ «نفس‌ المهموم‌» ص‌ 100، و در «مقتل‌ خوارزمي‌» ج‌ 2، ص‌ 5 و 6؛ وليكن‌ در آن‌ وَ ما أوْلَعَني‌ إلَي‌ أسْلافي‌ وارد است‌، و نيز كأنـّي‌ أنْظُرُ إلَي‌ أوْصالي‌ تُقَطِّعُها وُحوشُ الْفَلَواتِ غُبْرًا و عَفْرًا وارد است‌، و از جمله‌ لَنْتَشُذَّ عَنْ رَسولِ اللَهِ لُحْمَتُهُ تا آخر در اين‌ نقل‌ وارد نيست‌. و در «كشف‌ الغمّه‌» ص‌ 184 طبق‌ عبارات‌ «لهوف‌» نيز وارد است‌، و در «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ص‌ 598، ج‌ 11 از «مقتل‌ خوارزمي‌» تا جمله‌ وَ يُنْجَزُ لَهُم‌ وَعْدُهُ روايت‌ كرده‌ است‌، و نيز از علاّمه‌ مدوخ‌ در كتاب‌ «العدل‌ الشّاهد» ص‌ 95، طبق‌ همان‌ عبارات‌ «لهوف‌» آورده‌ است‌.

19 «كشف‌ الغمّه‌» ص‌ 183 و 184

20 «نفس‌ المهموم‌» ص‌ 219، و «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ج‌ 11، ص‌ 647، از «ينابيع‌ المودّه‌» ص‌ 346 و 347؛ و مرحوم‌ محدّث‌ قمّي‌ فرموده‌ است‌ كه‌ محمّد بن‌ أبي‌ طالب‌ گفته‌ است‌: أبوعلي‌ سلامي‌ در تاريخ‌ خود ذكر كرده‌ است‌ كه‌ اين‌ اشعار از حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌ و هيچكس‌ را توان‌ آن‌ نيست‌ كه‌ مانند آن‌ سرايد. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1351.txt">چراغ نور گستر</a><a class="text" href="w:text:1352.txt">فتح نمایان</a><a class="text" href="w:text:1353.txt">عطر و گلاب</a><a class="text" href="w:text:1354.txt">رسالت</a><a class="text" href="w:text:1355.txt">اتفاق روشن</a><a class="text" href="w:text:1356.txt">یک اربعین</a><a class="text" href="w:text:1357.txt">چادر نماز </a><a class="text" href="w:text:1358.txt">خورشید شام</a><a class="text" href="w:text:1359.txt">گریه</a><a class="text" href="w:text:1360.txt">اسوه ی ایثار</a></body></html>شام عالم را چراغِ نورگستر زینب است

آفتاب دشت های لاله پرور زینب است

آن که دارد صد جهان پیرایه بر تن از کمال

کوه جرأت دختر زهرای اطهر زینب است

آن که دریای دلش را دُرّ حلم آراسته

آن که از دانش بود ذهنش معطّر زینب است

آن که در متن کلامش جوهر نطق علی است

وز بیانش سینه ی دشمن مکدّر زینب است

آن که در دشت مصائب استوار و سرفراز

چتر بشکوهی ز ایمان داشت بر سر زینب است

چشمه ی خشکی که جوشان گشت در بزم یزید

تا کَنَد از ریشه بنیاد ستمگر زینب است

آن که سر خیل اسیرانِ بلا در کربلاست

نور چشم مصطفی فرزند حیدر زینب است

گر ز حُسن بی شمار و درد بی اندازه اش

پرده بر گیریم زهرای مکرّر زینب است

 

شاعر: سیمیندخت وحیدیزینب آمد شام را یک باره ویران کرد و رفت

اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت

از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب

هر کجا بنهاد پا، فتحی نمایان کرد و رفت

با لسان مرتضی از ماجرای نینوا

خطبه ای جانسوز را در کوفه عنوان کرد و رفت

با کلام جان فزا اثبات دین حق نمود

عالمی را دوست دار اهل ایمان کرد و رفت

فاش می گویم من آن بانوی عظمای دلیر

از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت

بر فراز نِی چو آن قرآن ناطق را بدید

با عمل، آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت

در دیار شام بر پا کرد از نو انقلاب

سنگر مستکبران را سست بنیان کرد و رفت

خطبة غَرّا بیان فرمود در کاخ یزید

کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت

از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار

اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت

شام، غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد

گنج را در گوشه ی ویرانه پنهان کرد و رفت

زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین

در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت

 

شاعر: سرویغروب می رود و آفتاب می ماند

و همچنان به دلم اضطراب می ماند

چه دیر سر زدی ای ماه من! نگفتی که -

چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند

تنور، وضع سرت را به هم زده امّا

به موی سوخته عطر و گلاب می ماند

بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار

که پای دیده ام از این شتاب می ماند

سرم که هست برای ادای حق سرت

چه غصّه دستم اگر در طناب می ماند

به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه

زمین هم از برکاتت خضاب می ماند

شکوه نیزه ی تو بهتر است پس غم نیست

کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند

به التماس دعاهای سنگ های جفا

سر و جبین و لبت مستجاب می ماند

میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند

به نیزه ای که نگاه رباب می ماند

لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ

و همچنان به لبت داغ آب می ماند

 

شاعر: محمد علی بیابانی

مسیر کوفه و شامبرگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمی ترین پیمبر غمگین جاده ام

نا باورانه از سفرم خیل خار ها

تبریک گفته اند به پای پیاده ام

یا نیست باورم که در این خاک خفته ای

یا بر مزار باور خود ایستاده ام

بارانم و ز بام خرابه چکیده ام

شرمنده ی سه ساله ی از دست داده ام

زیر چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه ی کجاوه ی تو سر نهاده ام

دل می زدم به آب و به آتش برای تو

از خیمه ها بپرس که پروانه زاده ام

چون ابر آب می شدم از آفتاب شام

تا ذره ای خلل نرسد بر اراده ام

 

شاعر: رضا جعفریبانو سلام! حال شما؟ صبح تان به خیر

در آسمان اگر که شما...، آسمان به خیر

ای اتفاق روشن و زیبا و دیدنی!

افتاده ای کجای زمان ناگهان؟ به خیر

بانو ! کجای فصل زمین و زمان هنوز؟

یاد شما به ذهن زمین و زمان، به خیر

آری، بگو کجای زمان در شکفتنی؟

تا گل کنم بهار تو را بوی جان به خیر

یاد شما به ذهن زمان، ای شکوه عشق!

ای ناگهان ترین غزل ناگهان! به خیر

خدمت رسیده ام که دهم شرح عاشقی

این عاشقی، به سلسله ی عاشقان به خیر

آمد به حرف واژه ، سکوت دلم شکست

وا شد لبم به ذکر شما، ذکرتان به خیر

دیدم تو را به وقت سحر ، در نماز عشق

خاتون عشق! صبح و نماز و اذان، به خیر

لب تشنه ی دعای تو هستم، به من بگو:

"در کار عشق، عاقبتت ای جوان! به خیر"

فرخنده 