يان دو ديده اش را بوسيد؛ و گـفـت : پـسـرم حـسـيـن ، گـويـى نـزديـك اسـت كـه بـه دسـت گـروهـى از امـتـم در زمـيـن كـربلا مـقـتـول گـردى و سـرت بـريـده شـود؛ و تـو تـشـنـه بـاشـى و آبـت نـدهـنـد؛ و بـا ايـن حـال شـفـاعـت مـرا امـيـد دارنـد. برايشان خيرى نيست . خداوند شفاعتم را در روز رستخيز به آنان نرساند؛ و ايشان را در آن جهان بهره اى مباد. حبيب من حسين ، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و مشتاق ديدار تواند و تو را در بهشت درجاتى است كه جز با شهادت بدان نرسى .

گـويـد: حـسـيـن (ع) در خواب آغاز به نگريستن در جد خويش كرد؛ و سخنش را مى شنيد؛ و در آن حـال مـى گفت : اى جد بزرگوار، مرا هرگز نيازى به بازگشتن به دنيا نيست . مرا نزد خويش نگهدار و همراه خود به خانه ببر.

گـويـد: آن گـاه پـيامبر(ص) به او گفت : اى حسين ، تو ناگزير بايد به دنيا باز گردى ، تا آن كه شهادت و پاداش بزرگى كه خداوند در آن برايت نوشته است ، روزى تو گردد. تو و پـدرت و بـرادرت و عـمويت و عموى پدرت در روز رستخيز در يك گروه محشور مى شويد تا به بهشت درآييد.(567)

امام (ع) از خواب بيدار شد و خوابش را براى خاندانش و براى بنى عبدالمطلب باز گفت ؛ و در آن روز در شـرق و غـرب انـدوهـنـاك تـر و گـريـان تـر از خـانـدان پـيـامـبـر(ص) نبود.(568)

صـاحـب الفـتوح گويد: حسين آماده شد و آهنگ خروج از مدينه كرد و نيمه شب بر سر خاك مادرش رفت و او را وداع گفت . آن گاه برخاست و بر سر خاك برادرش حسن رفت و همان كار را كرد. و سـپـس بـه خـانـه بـازگـشـت و چـون بـامـداد شـد بـه خـانـه بـرادرش ، مـحـمـد حـنـفـيـه ، رفـت .(569)

گرچه ابن اعثم تعيين نكرده است كه امام (ع) در كدام شب به زيارت خاك برادر و مادرش رفته است ، ولى به قرينه اين كه مى گويد: (و بامدادان نزد برادرش محمد حنفيه رفت ) معلوم مى شـود كـه ايـن شب ، شب پيش از سفر به مكّه بوده است . چرا كه ـ طبق آنچه در الفتوح آمده است ـ ديـدار ايـشـان بـا برادرش محمد، در پايان آخرين روز اقامت در مدينه بوده است ، چنان كه خواهد آمد.

آخرين ديدارها در مدينه

در اثـناى اين مدت كوتاه ، زنان و مردان بنى هاشم شتابان به سوى امام (ع) روى آوردند. تا حضرت را وداع گويند؛ و پيش از جدايى او را سير ببينند. برخى از اين ديدارهاى سراسر حزن و اندوه و نگرانى و ترس بر امام (ع) را تاريخ براى ما ثبت كرده است .

در ايـن جـا آن دسـتـه از ديـدارهـايـى را كـه بـه يـقـيـن در مـديـنـه انـجـام شـده اسـت نـقل مى كنيم ، و آنچه را كه يقين نداريم در مدينه روى داده است يا در مكّه ، به دلايلى كه گمان مى رود در مكّه روى داده باشند، در ضمن ديدارهاى امام (ع) در آن شهر خواهيم آورد.

سوگوارى زنان بنى عبدالمطلب

از امام باقر(ع) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه حسين (ع) در صدد كوچيدن از مدينه برآمد، زنـان بـنـى عبدالمطلب آمدند و به نوحه سرايى پرداختند، تا آن كه حسين (ع) ميانشان رفت و گـفـت : شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد مـبـادا كـارى كـه نـافـرمـانـى خـدا و رسول باشد از شما سر بزند.

زنـان بنى عبدالمطلب گفتند: چرا نبايد چنين گريه و نوحه سرايى كرد؟ كه اين روز براى ما درسـت مانند همان روزهايى است كه رسول خدا(ص)، على (ع)، فاطمه ، رقيه ، زينب و ام كلثوم (ع) از دنيا رفتند. پس خدا يارت باد و ما را فدايت گرداند، اى محبوب خوبان اسير خاك .

يـكـى از عـمـه هـاى آن حـضرت آمد و گفت : يا حسين ، گواهى مى دهم كه از جنّيان شنيده ام كه در عزايت نوحه سرايى مى كردند و مى گفتند:

وَإ نَّ قَتيلَ الطَّفِّ مِنْ آلِ هاشمٍ

اءَذَلَّ رِقابا مِنْ قُرَيْشٍ فَذَلَّتِ

حبيبُ رَسُولِ اللّهِ، لَمْ يَكُ فاحِشا

اءبانَتْ مصيبتك الا نوف وَجَلَّتِ

كـشته دشت كربلا از بنى هاشم است ، همان خاندانى كه سران [مشرك ] قريش را خوار نمودند و آنان چنين شدند،

اى حبيب رسول خدا كه [هيچ گاه ] خطاكار نبوده اى ، مصيبت تو [بر ما] سخت گران آمد.

و نيز گفتند:

بكو حسينا سَيِّدا وَلِقَتْلِهِ شابَ الشَّعرْ

وَلِقَتْلِهِ زُلْزِلْتُمْ وَلِقَتْلِهِ انْكَسَفَ الْقَمَر

واحمرّتْ آفاق السَّماء مِنَ العشية والسَّحَر

وَتَغَيَّرتْ شمس البلاد بِهم واءَظْلَمَتِ الكُوَرْ

ذاكَ ابن فاطِمَةَ المصابِ بِهِ الخلائق والبشر

اءوْرَثْتَنا ذلاًّ به جَدْعُ الاَنوفِ مَعَ الغَرَر(570)

براى حسين آن سرور و سالار بگرييد كه در شهادتش موى سپيد گشت ؛ و از جان باختنش اركان [شما] لرزيد و ماه گرفته شد؛

كرانه آسمان از شامگاه تا بامداد به سرخى نشست و خورشيد عالمتاب تيره و قيرگون گشت و همه جا ظلمانى گرديد؛

او فـرزنـد فاطمه است كه اينك همه خلايق به سوگ او نشسته اند [بدان ] اندوهى براى ما بر جاى نهادى كه هر كس آن را فراموش كند سزاوار عذاب است .

صـاحـب كـتـاب معالى السبطين مى نويسد: آن گاه زنان بنى هاشم نزد امّ هانى ، عمه حسين (ع)، رفتند و گفتند: اى ام هانى ، چه نشسته اى كه حسين با زن و فرزندش آهنگ رفتن دارد!؟

ام هانى به راه افتاد و چون چشم حسين (ع) بر او افتاد فرمود: آيا اين عمه ام ، امّهانى نيست ؟

گفتند: چرا.

فرمود: عمه جان ، تو چرا با اين حال آمده اى ؟

گفت : چگونه نيايم . شنيده ام كه سرپرست بيوه زنان از پيشم مى رود!؟

آن گـاه گـريـسـت و بـه اشـعـار پـدرش ، ابـوطـالب ، تمثل جست و گفت :

وَ اءبيض يستسقى الغمام بوجهه

ثمال اليتامى عصمة للا رامل

تطوف به الهلاك من آل هاشم

فَهُمْ عِنْدهُ فى نعمة و فواضل

او سـفـيـدرو [مـبـارك چـهـره اى ] است كه ابر [سپيد] از روى او بهره مى گيرد. او ذخيره يتيمان و سرپرست و نگاهبان بيوه زنان است :

بـيـنـوايـان بـنـى هـاشـم گـرد او مـى چـرخـنـد. آرى آنـان [پـيـوسـتـه ] از بـخـشـنـدگـى و فضل او بهره ورند.

سـپـس ام هـانـى گـفـت : سـرور مـن ، مـن ايـن سـفـر شـمـا را بـه فال بد مى گيرم چرا كه بامداد از هاتفى شنيدم كه مى گفت :

وَإ نَّ قتيل الطف من آل هاشم

اءذل رقابا من قريش فَذَلَّتِ

حبيب رسول الله ، لَمْ يَكُ فاحِشا

اءبانَتْ مصيبتك الا نوف وَجَلَّتِ

كـشته دشت كربلا از بنى هاشم است ، همان خاندانى كه سران [شرك ] قريش را خوار نمودند و آنان چنين شدند؛

اى حبيب رسول كه [هيچ گاه ] خطاكار نبوده اى ، مصيبت تو [برما] سخت گران است .

حـسـيـن (ع) بـه وى گـفـت : عمه جان مگو از قريش وليكن بگو: سران مسلمانان را خوار كرد پس خوار گشتند.

آن گاه فرمود: عمه جان ، آنچه مقدر باشد، ناگزير خواهد شد.

و فرمود:

وَ ما هُمْ بِقَوْمٍ يَغْلِبُونَ ابن غالب

وَلكِنْ بِعِلْمِ الغيب قد قدر الامرُ

آنـان كـسانى نيستند كه بر فرزند غالب چيره گردند. اما در لوح محفوظ همه سرنوشت ها رقم خورده است .

امّ هانى با ديده گريان از نزد حضرت بيرون آمد و مى گفت :

وَ ما ام هانى وَحْدَها ساءَ حالها

خروج حسين عن مدينة جده

ولكنَّما القبر الشريف وَمَنْ بِهِ

وَمِنْبَره يبكونَ مِنْ اءَجْل فقده .(571)

ايـن تـنـهـا ام هـانـى نـيـسـت كـه بـيـرون رفـتـن حـسـيـن از شـهـر جـدش ، او ر