لام‌ (طبع‌ حروفي‌ ج‌ 2، ص‌ 234) با فاء ذكر كرده‌ است‌: وَ لا أفِرُّ لَكُمْ فِرارَ الْعَبيدِ و چنين‌ ترجمه‌ كرده‌ است‌ كه‌ «من‌ از شما نگريزم‌»؛ و اين‌ صحيح‌ نيست‌. چون‌ لفظ‌ لَكُمْ غلط‌ است‌ و بايد به‌ جاي‌ آن‌ لفظ‌ مِنْكُمْ باشد، در حاليكه‌ مي‌دانيم‌ در تمام‌ مقاتل‌ لفظ‌ لَكُمْ آمده‌ است‌ و لذا بعضي‌ براي‌ فرار از اين‌ اشكال‌ إقْرارَ الْعَبيد ِ از باب‌ إفعال‌ خوانده‌اند؛ يعني‌ «مانند بندگان‌ اقرار و اعتراف‌ به‌ بندگي‌ شما نمي‌كنم‌.»

و مرحوم‌ سيّد عبدالرّزّاق‌ مقرّم‌ در مقتل‌ خود در ص‌ 256، لفظ‌ لَكُمْ را حذف‌ نموده‌ و با فاء اينچنين‌ خوانده‌ است‌: و لاَ أفِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ. و گفته‌ است‌: ابن‌ نما در «مُثير الاحزان‌» ص‌ 26 اينطور آورده‌ است‌ و سپس‌ گفته‌ است‌ كه‌ با فاء بهتر است‌ از آنچه‌ در زبانها جاري‌ است‌ كه‌ با قاف‌ مي‌خوانند، چون‌ اگر با قاف‌ خوانده‌ شود همان‌ معناي‌ جمله‌ اوّل‌ را مي‌رساند كه‌ فرمود: لا أُعْطيكُمْ بِيَدي‌ إعْطآءَ الذَّليلِ (يعني‌ من‌ دست‌ ذلّت‌ به‌ شما نمي‌دهم‌). وليكن‌ بنا بر روايت‌ فاء معناي‌ جديدي‌ را مي‌رساند كه‌ من‌ فرار هم‌ نمي‌كنم‌.

أقول‌: با وجود آنكه‌ در «مقاتل‌» لفظ‌ لَكُمْ وارد شده‌ است‌ ما نمي‌توانيم‌ آنرا ناديده‌ انگاشته‌ و به‌ روايت‌ ابن‌ نما اكتفا كنيم‌. و در صورتي‌ كه‌ با قاف‌ بخوانيم‌ باز تكرار معناي‌ اوّل‌ نيست‌، بلكه‌ آن‌ حالت‌ تمكين‌ عبوديّت‌ را از خود نفي‌ مي‌فرمايد. و علي‌ كلّ تقدير چون‌ در «مقاتل‌» با قاف‌ است‌ و لفظ‌ لَكُمْ نيز دارد همان‌ معنائي‌ را ï ïكه‌ ما نموديم‌ بهتر است‌ كه‌ «من‌ مانند بردگان‌ تمكين‌ نمي‌كنم‌ و بار ستم‌ شما را به‌ دوش‌ نمي‌كشم‌».

34 اين‌ خطبه‌ را مفيد در «إرشاد» از ص‌ 253 تا ص‌ 255 آورده‌ است‌. و محدّث‌ قمّي‌ در «نفس‌ المهموم‌» از ص‌ 144 تا ص‌ 146، و خوارزمي‌ در «مقتل‌» در ج‌ 1، ص‌ 253، و سيّد عبدالرّزّاق‌ مقرّم‌ در «مقتل‌» از ص‌ 254 تا ص‌ 257 از طبري‌ ج‌ 6، ص‌ 242، و از «مقتل‌» محمّد بن‌ أبي‌طالب‌، و از «مثير الاحزان‌» ابن‌ نما ص‌ 26 آورده‌ است‌. و شيخ‌ طبرسي‌ در «إعلام‌ الوري‌» از ص‌ 237 تا 238، و در «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ج‌ 11، ص‌ 615 و 616، و از ابن‌ كثير در «البدايه‌ و النّهايه‌» ج‌ 8، ص‌ 178 طبع‌ مصر، و در ص‌ 621 و 622، از شيباني‌، و ابن‌ أثير در «كامل‌» ج‌ 3، ص‌ 287، طبع‌ منيريّه‌ مصر آورده‌ است‌.
کاروانی با سپه سالار، می آید به شام

در رکابش لشگری احرار، می آید به شام

تا که شام تیره گردد روز با خورشید عشق

هم گشاید عقده ی اسرار، می آید به شام

آیت قرآن به رحل نیزه های مشرکین

مبطلی بر مکتب اشرار، می آید به شام

مسند اسلام، کافر زاده ای گیرد مقام

تا بگیرد از لبش اقرار می آید به شام

پیکری در نینوا افتاده اما سر به نی

تا بماند تا ابد آثار، می آید به شام

کس ندیده این چنین عاشق که بعد از داغ ها

عاشقانه همره دلدار می آید به شام

تا بیاموزند جَهّالان عالم را، چنین -

مکتبی با اسوه ی ایثار می آید به شام

 

شاعر: مرتضی تاجیک<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1362.txt">ارمغان</a><a class="text" href="w:text:1363.txt">صلابت کوه </a><a class="text" href="w:text:1364.txt">چهره ی حقیقت</a><a class="text" href="w:text:1365.txt">دختر خورشید</a><a class="text" href="w:text:1366.txt">پیام خون</a><a class="text" href="w:text:1367.txt">چهل روز</a><a class="text" href="w:text:1368.txt">روز تو</a><a class="text" href="w:text:1369.txt">قد خمیده</a><a class="text" href="w:text:1370.txt">صبر مطلق</a><a class="text" href="w:text:1371.txt">خطبه آتش</a></body></html>آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من

بی ‏پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ی ویرانه ی شام ار نپرسی خوش تر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده ام

تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده ام

 

شاعر: محمد علی مجاهدیدارد به دل صلابت کوه شکیب را

از لحظه ای که بوسه زده زخم سیب را

با اقتدار فاطمی خود رقم زده

در کربلا حماسه ی اَمّن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده

این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار

رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه های ناله و اشکش غروب ها

تفسیر کرد غربت شیب الخضیب را

شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق

تا دید روی نیزه نگاه طبیب را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

طاقت نداشت طعنه ی تلخ رقیب را

می ریخت عطر سیب نفس های خسته اش

در جان باغ وعده ی صبحی قریب را

 

شاعر: یوسف رحیمیسِرّ ني در نينوا می ‌ماند اگر زينب نبود

كربلا در كربلا می ‌ماند اگر زينب نبود

چهره ی سرخ حقيقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابري از ريا می ماند اگر زينب نبود

چشمه ی فرياد مظلوميّتِ لب تشنگان

در كوير تفته جا می ‌ماند اگر زينب نبود

زخمه ی زخمی ‌ترين فرياد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا می ‌ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوی چشم ها می ‌ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح داد خواهی بی ‌سوار و بی ‌لگام

در بيابان ها رها می ‌ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب

پشت كوه فتنه جا می ‌ماند اگر زينب نبود

 

شاعر: قادر طهماسبیباورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان

دست بسته، مو پریشان، مو کنان، مویه کنان

باورت می شد ببینی دختر خورشید را

کوچه کوچه در کنار سایه ی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من که گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب! طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین که چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لب های زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف کن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هر چه خواستی قرآن بخوان

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانوقتی به دل داغ برادر ماند و زینب

یک کربلا غم در برابر ماند و زینب

وقتی شهادت حرف آخر را رقم زد

غمنامه ی تن های بی سر ماند و زینب

وقتی خزان بر سُرخی آلاله ها زد

صحرایی از گل های پَرپَر ماند و زینب

وقتی که آتش با قساوت همزبان شد

در خیمه ها طوفان آذَر ماند و زینب

وقتی غزالان حرم هر سو دویدند

موی پریشان، دیده ی تر ماند و زینب

وقتی فضا خالی شد از پرواز یاران

یک آسمان بی کبوتر ماند و زینب

تا کربلا در کربلا مدفون نگردد

در نینوا فریاد آخر ماند و زینب

دیدیم جای ناله 