ريق‌ صواب‌ است‌.

بار پروردگارا! قطرات‌ باران‌ آسمان‌ را بر اين‌ قوم‌ فرو بند! و قحط‌ و گرسنگي‌ را بر آنان‌، چون‌ قحط‌ زمان‌ يوسف‌ مقدّر فرما! و جوان‌ ثقفي‌ را بر آنان‌ بگمار تا آنان‌ را از كاسه‌ تلخ‌ زهرآگين‌ بچشاند! چون‌ آنان‌ ما را تكذيب‌ كرده‌ و به‌ دروغ‌ نسبت‌ دادند، و ما را مخذول‌ و منكوب‌ نمودند!

تو هستي‌ پروردگار ما! توكّل‌ بر تو نموده‌ايم‌! و بسوي‌ تو انابه‌ و بازگشت‌ داريم‌! و به‌ سوي‌ تو است‌ تمام‌ بازگشت‌ها.»کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

شاعر: مطهره عباسیانهنوز می چکد از چشم آسمان آتش

زمین و هر چه در آن می کشد فغان آتش

صدای طبل عزا بین کوچه می پیچد

و باز سنج و دهل بسته بر زبان آتش

صدای شیون شمشیر می رسد بر گوش

میان معرکه برپاست بی گمان آتش

چه شعله ها که به پاهای کودکان پیچید

چه زخم ها که چنین می زند به جان آتش

بپاست خطبه آتش میان کاخ یزید

تمام شام بلا سوخت از همان آتش

 

شاعر: عبدالرحیم سعیدی راد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1373.txt">دختر خورشید</a><a class="text" href="w:text:1374.txt">معجر</a><a class="text" href="w:text:1375.txt">دیوان زینب</a><a class="text" href="w:text:1376.txt">اذان معطر</a><a class="text" href="w:text:1377.txt">رسم کوفه</a><a class="text" href="w:text:1378.txt">وسعت نور</a><a class="text" href="w:text:1379.txt">رستاخیز</a><a class="text" href="w:text:1380.txt">هروله ی باد</a><a class="text" href="w:text:1381.txt">در بیکران</a><a class="text" href="w:text:1382.txt">قصه ی زینب</a></body></html>باورت مي شد ببيني خواهرت را يك زمان

دست بسته، مو پريشان، مو كنان، مويه كنان؟

باورت مي شد ببيني دختر خورشيد را

كوچه كوچه در كنار سايه ي نامحرمان؟

نه لبي مانده براي تو نه جاي سالمي

من كه گفتم اين همه بالاي ني قرآن نخوان

چه عجب! طشتي براي اين سرت آورده اند

اي سر منزل به منزل اي سر يحيي نشان

تا همين كه چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لب هاي زير خيزران

اي تمامي غرور من فداي غيرتت

لطف كن اين مرد شامي را از اين مجلس بران

اين قدر قرآن مخوان اين چوب ها نامحرمند

شب بيا ويرانه هرچه خواستي قرآن بخوان

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانآنشب دلم به شوق رخت پر گرفته بود

جانم ز هجر روي تو آذر گرفته بود

در دشت، مي وزيد نسيم صداي تو

و باز هم دل من و مادر گرفته بود

من دور از تو بودم و افسوس جاي من

نيزه سر تو را به روي سر گرفته بود

اي كشته ي فتاده به هامون، عزيز تو

آن شب دوباره ماتم معجر گرفته بود

در اين سفر رباب، عجب دلشكسته بود

قنداقه را چه غمزده در بر گرفته بود

در حسرتم هنوز ولي حيف بوسه ها

ز پيكر تو نيزه و خنجر گرفته بود

شعري سروده ام به بلنداي نيزه ها

اما چه آتشي دل دفتر گرفته بود

 

شاعر: یوسف رحیمیاینک زمین کربلا ایوان زینب

زخم شهیدان زمین در جان زینب

در اجتماع ساکت این خیمه غوغاست

یعنی بیا در محضر عرفان زینب

قند مکرر می شود لبخند اصغر

شیرین و تلخ است این چنین دوران زینب

وقتی که رود تشنگی از خاک جوشید

گفتم بخوان این نوحه در توفان زینب

شام غریبان حلقه بر پای اسیران

ماه محاق افتاده در چشمان زینب

از کربلا تا کوفه رد درد پیچید

طومار رنج کوفه در دستان زینب

هر واژه ای می شد تبر بر باور بت

هر خطبه ای توفانی از طغیان زینب

ما شرح درد مصطفا را خوانده بودیم

در فصلی از تنهایی دیوان زینب

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ات تاوان زینب

 

شاعر: سودابه امینیخدا به هیبت یک زن فرود می آید

و نسل سینه زنان به وجود می آید

و زن اگر که توئی ما کداممان مردیم؟!

اگر تو روح زنی زن پرست می گردیم

دوباره طرح تو در ذهن من مجسّم شد

برایم آیه ی توحیدی ات مسلّم شد

در آسمان عدم دو سه قطره از اشکت

به خاک پست نبودن چکید و آدم شد

شب تولد تو گریه بر حسینم چیست؟!

گمان کنم که از امشب، شب محرم شد

تو ظهر فاجعه، یک لحظه چشم خود بستی

زمین برای اهالی چونان جهنم شد

غروب کرب و بلا عشق شد پراکنده

و بعد با زدن نبض تو منظّم شد

تو گریه دار ترین شعر شاعران غمی

تو عمق آخر دریای بی کران غمی

تو هر چقدر غمی باز شکل لبخندی

و با شکوه تر از قلّه ی دماوندی

تو از غزل به وجود آمدی ترانه شدی

تو اوج مرثیه بودی و جاودانه شدی

تو فاطمه، تو علی، تو پیمبری بانو

تو مجتبی، تو حسینی، تو محشری بانو

تو انتشار شمیم نجیب شب بو ها

سحر که شد تو اذان معطّری بانو

برای اهل صفا آن دو رکعت جسمی

که از هزار رکعت با صفا تری بانو

بیا و آخر این شعر را خودت بنویس

برای اینکه خودت حرف آخری بانو

 

شاعر: هادی جانفذادار الخلافه نیست، طویله ست و نوشگاه

از غارِ نم گرفته ی خفّاش، عکسِ ماه-

در جوی چرک کاخِ سگان، منعکس شده

دنیا زِ شرب خمرِ تعفن، نجس شده

زینب، درختِ سبزِ مهیبی کویر را

آتش زده است با جملاتش حریر را

انگشت می کشد، بدَرَد چشم هایشان

سوزانده است صاعقه مشتی حقیر را

مشتی حقیرِ لایق اشباهُ لا رجال

یک گلّه ی شغال، به پچ پچ، که شیر را -

ساکت کنند بلکه، نشد، نه، نمی شود

باید شهید کرد، همان جا اسیر را

باید به رسمِ کوفه سحر گاه، در نماز -

ساکت کنند حضرت بنت امیر را

امّا زمام کار به دستان زینب است

رسوای خلق کرد، صغیر و کبیر را

حالا فقط برای کفن کردن حسین

مردی به مقتلش برساند حصیر را

 

شاعر: میثم خالدیانپائين تر از آنيم ز بالا بنويسيم

يا اين که بخواهيم شما را بنويسيم

ما کوزه ي انديشه ي مان کمتر از آن است

تا اين که بخواهيم ز دريا بنويسيم

آن قدر به ما وقت ملاقات ندادند

تا گوشه ي چشمي ز تماشا بنويسيم

ما را لُلُلُک لُکنت محض آفَفَريدند

تا مدح تو با لهجه ي موسي بنويسيم

هر جا که حسين بن علي حک شده بايد -

زيرش مددي زينب کبري بنويسيم

از وسعت نوري بنويسيم که تابيد

اي نقطه ي تاريک حوالي تو خورشيد

بسيار شنيديم ولي کم ز تو گفتند

ناگفته زياد است اگر هم ز تو گفتند

نُه ماه تو در کالبد فاطمه بودي

گاهِ متولد شدنت عالمه بودي

از چهره ات اين گونه گرفتند نتيجه

هم مادر و هم دختر زهراست خديجه

بر روي زمين از تو بگوييم چگونه؟

اي شيوه ي تفسير تو در عرش نمونه

لب باز کني هر چه نفس بند مي آيد

از حنجرت آيات خداوند مي آيد

پيوند صميمانه ي دريا زده بر باد

آرامش آميخته با لهجه ی فرياد

قول تو فصيح است بدان گونه که زهرا

اين غُرّش شير است همان گونه که مولا

دستي به در قلعه ي خيبر زد و از جا

لا حول و لا قوه اي واي مبادا...

اي کوفه به خاطر بسپار اين عظمت را

در دست اگر تيغ دو صد مرد ندارد

بر پاي اگر از تاختنش گرد ندارد

پيشاني او پارچه زرد ندارد

اين دختر مولاست هم آورد ندارد

اي کوفه به خاطر بسپار اين عظمت را

گاهي که به ناگاه گذر مي کند از راه
