 راه‌ خدا و في‌ سبيل‌ الله‌ انجام‌ مي‌داد؛ و حالا ببينيد اين‌ امّت‌ بدسرشت‌ و بدكردار، با دو عترت‌ پاك‌ چه‌ كردند!

17 ـ يكي‌ عترت‌ پيامبر نيكوي‌ نيكوكردار محمّد مصطفي‌، و ديگر عترت‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ كه‌

در هنگام‌ جنگ‌ ميان‌ دو لشكر كه‌ چهره‌ها زرد مي‌شد؛ پيوسته‌ چهره‌اش‌ چون‌ گل‌ سرخ‌ مي‌درخشيد.»

عبدالله‌ بن‌ عمّار بن‌ يَغوث‌ مي‌گويد: من‌ هيچ‌ مغلوبي‌ كه‌ مورد تهاجم‌ افراد بسياري‌ قرار گرفته‌ باشد، و تمام‌ اولاد او و اهل‌ بيت‌ او و اصحاب‌ او كشته‌ شده‌ باشند نديده‌ام‌، كه‌ قلبش‌ محكمتر و دلش‌ مطمئن‌تر و گامش‌ استوارتر بوده‌ باشد از حسين‌ بن‌ عليّ. در اينحال‌ كه‌ به‌ لشكر دشمن‌ حمله‌ مي‌نمود تمام‌ رجال‌ و سپاهيان‌ از مقابلش‌ مي‌گريختند و يك‌ نفر باقي‌ نمي‌ماند. 39

عمر بن‌ سعد به‌ جماعت‌ لشكر فرياد زد: اين‌ فرزند أنْزَع‌ بَطين‌ (عليّ بن‌ أبي‌طالب‌) است‌! اين‌ فرزند كشنده‌ عرب‌ است‌! او را در پرّه‌ گيريد، و از هر جانب‌ به‌ او حمله‌ور شويد!دیدم که ناگهان نفس آسمان گرفت

یک باره شد کبود و کران تا کران گرفت

دیدم که نعره می زند و داد می کشد

با خود مرا به سلسله ی باد می کشد

طوفان به هر اشاره مرا پرت می کند

پا می شوم دوباره مرا پرت می کند

تا ناگهان درخت بزرگی میان باد

آغوش شد به این تن لرزان پناه داد

چشم حسود باد که افتاد بر درخت

خود را شبیه خنجری انداخت در درخت

دور درخت چنبره زد مست و خشمگین

از ریشه کند و روی سرش برد و زد زمین

از هول باد لرزه ای افتاد بر تنم

دیدم گرفته است به یک شاخه دامنم

ویختم به شاخه ولی باد سر رسید

در من وزید و نعره زنان شاخه را برید

در گیر و دار باد و درخت و غبار و خار

چشمم به سوی شاخه ای افتاد استوار

تا شاخه را گرفتم و آرام تر شدم

دیدم که باد مانده و من هستم و خودم

حالا میان باد تنی خسته مانده است

دیگر فقط دو شاخه ی پیوسته مانده است

با آخرین رمق که در این جان خسته است

می گیرم آن دو را به هزار آرزو به دست

امّا هنوز گرم نبردند باد‌ها

دیگر مرا محاصره کردند بادها

بادی از آن کرانه که خنجر کشیده است

بادی از این کرانه که دورم تنیده است

بادی هدف گرفته یکی از دو شاخه را

بادی به کف گرفته یکی از دو شاخه را

از هر طرف هجوم می آرند بادها

آه این چه کینه ای ست که دارند بادها

پشت مرا که شاخه به شاخه شکسته اند

گویا برای کشتن من شرط بسته اند

افتاده‌ام به خاک و کسی غیر باد نیست

راهی شده ست و فاصله اش هم زیاد نیست

دنیا سیاه و دشت سیاه و هوا سیاه

طوفان که حمله می کند و من که بی پناه...

بیدار شو! بلند شو زینب! بلند شو!

کابوس دید‌ه ای مگر امشب؟ بلند شو

کابوس نه که خواب تو عین حقیقت ست

کابوس نه حکایت عمری مصیبت ست

حالا بلند شو که زمانش رسیده است

آبی بزن به رویت، رنگت پریده است

آماده شو که حالِ هوا هیچ خوب نیست

خورشید، بی رمق شده امّا غروب نیست

طوفان رسیده است به بالای بسترش

پیغمبر و وداع؟ چه سخت ست باورش...

هرچند سای ‌ی سرمان را اجل شکست

غمگین مباش دخترکم مادرت که هست

از گریه های من در و همسایه خسته اند

حالا که سایه سار مرا هم شکسته اند

بگذار آفتاب خودش سایبان شود

بگذار قامتم به سرت آسمان شود

در آفتاب، قطره به قطره روان شوم

بر گریه ام بتابد و رنگین کمان شوم

تا سیلی نهایی طوفان میان دود

این آسمان پناه تو حتّی اگر کبود

روزی تو نیز مثل من... انگار در زدند

حتماً پی شکستنم این بار در زدند

گریه مکن امان بده بگذار بگذرم

باید که مرد، بار بیایی تو دخترم

طوفان به سادگی که رهایت نمی کند

یک مرد از بلا که شکایت نمی کند

باید همیشه در دل طوفان بایستی

در چشم خارهای گریزان بایستی

از خود، حسین - ‌یوسف خود - را جدا مکن

بگذار چاه... آه! پدر را رها مکن

این سایه سار خم شده رو به شکستن ست

اینک زمان هروله ی باد بر من ست

این شاخه ی شکسته که در باد می رود

آری امید توست که بر باد می‌رود...

زینب بیا! به قلب پدر باز جان بده

زینب! بیا و مادری ات را نشان بده

می خوانم از تَبَت غم پنهانی تو را

بوسیده داغ فاطمه پیشانی تو را

زینب! مَبین که بغضم و خاموش مانده ام

در گوش شهر یک سره از خویش خوانده ام

این بغض ها که در دلم انبار می شود

نهج‌البلاغه ای است که تومار می شود

ای کوفه! من همان پسر کعبه زاده ام

پیش شما به دست نبی دست داده ام

از غم نمی زدودمتان کاش هیچ وقت

اصلاً ندیده بودمتان کاش هیچ وقت

خنجر گرفته زیر عبا! می شناسی ام؟

یک ذرّه فکر کن! به خدا می شناسی ام!

دستی که این غریبه کشیده ست بر سرت

حالا جواب می دهد این گونه خنجرت

یک روز صبح، موعد پاداش می شود

این راز سر به مُهر، به خون فاش می‌شود...

حالا میان باد تنی خسته مانده است

دیگر فقط دو شاخه ی پیوسته مانده است!

زینب! تویی و شاخه ای از چشمه ی غدیر

تا از خودت جدا نشوی شاخه را بگیر

وقتی تمام شهر، وفا را فروختند

وقتی به یک بهانه شما را فروختند

وقتی سپر به دست گرفته نشسته اند

از تیغ و خون و نیزه و شمشیر خسته اند

برخیز و باز رسم وفا را نشان بده

تو مرد باش و غیرتشان را تکان بده

تنها تو باش مرهم داغ درونی اش

آن لحظه ای که می ترکد بغض خونی اش

امّا مگو که پیش نگاه دلیر‌ها

تشییع می‌کنند تو را خیل تیرها...

طوفان نهیب زد: شب آخر رسیده است

بغض تو تا گلوی برادر رسیده است

حالا که تا شقیقه ی طوفان رسیده ای

احساس می کنی که به پایان رسیده ای

زینب! تویی که داغ مرا گریه می کنی؟

پوشیده‌ای لباس عزا گریه می کنی؟

باور نمی کنم که به اندوه، تن دهی

باید بایستی و به من پیرهن دهی

باید به عهد خواهری خود وفا کنی

این شاخه را ببین به چه قیمت رها کنی

این خیمه ها به حرمت تو ایستاده اند

پیش تو صف کشیده به هم دست داده اند

با دیدن تو بغض من آرام می شود

تل از حضور توست که خوش نام می شود

باور کن از تو قافله غافل نمی شود

این ماجرا بدون تو کامل نمی شود

زیباست از نگاه تو این غم نگاه کن

ای اشک های شوق تو مرهم، نگاه کن

اینجا به جای آب فقط اشک می چکد

این اشک بچه هاست که از مشک می چکد

این کوره ی گداخته تا کربلا شود

باید تمام خاک به خون مبتلا شود

یک روزه از تمام خودت دل بریده ای

بی جانی و رجز به رجز داغ دیده ای

جانم نفس نفس نفس آزاد می شود

هنگام رقص سلسله ی باد می شود

پلکی بزن ببین که سرافراز مانده ام

بنشین که ساعتی ست که قرآن نخوانده ام

طوفان به قصد چادرت آماده می شود

گاهی چقدر رذل شدن ساده می شود

خورشید، سرخ و باد و زمین سرخ و آب سرخ

چشمان بی‌قرار تو از هولِ خواب، سرخ

حالا بلند شو که زمانش رسیده است...

...

 

شاعر: انسیه سادات هاشمی

تعبیر خواب حضرت زینب سلام الله علیهاحالا تو از همیشه ی خود سر به زیرتر

از هر چه شعر، هر چه غزل بی نظیرتر

طوفان چندم ست مگر می توان شمرد؟

آه ای زنی که کوه به صبر تو سجده برد

در خیمه چلّه بستی و بیرون نمی زنی

آتش به داغ سینه ی مجنون نمی زنی

تنها نشسته ای که مبادا نگ