اه تو

آیینه ات غبار بگیرد ز آه تو

حالا کبوتران سپید تو پر زدند

عاشق تر از همیشه به قلب خطر زدند

بعد از هزار بار شکستن در انتظار -

دارند می رسند سر بهترین قرار

دارند می رسند به تعبیر خوابشان

یوسف شدند و هر چه زلیخا خرابشان

دارد صدای دلکش تکبیر می وزد

از چار سوی حادثه ها تیر می‌وزد

حالا درست لحظه ی از عشق گفتن ست

این ابتدای فصل بلند شکفتن ست

این رقص واژگون که سرآغاز ماجراست

طرح پرنده ای است که در بیکران رهاست...

 

شاعر: لیلا صبوری زادهبه نام نامی زینب سلام بر خورشید

به رغم مدعی و شب سلام بر خورشید

به نام نامی زینب ترانه می‌خوانم

غزل و مثنوی عاشقانه می‌خوانم

به نام صبر، به نام خدا، به نام علی

که بود، پیمبر به کائنات ولی

«بریده باد زبانی نگوید این کلمات»

به نام نامی احمد به عشق حق صلوات

بده قلم به ادب یک سلام بر زینب

بکن به اذن خدا احترام بر زینب

زنی که آینه دار حسین زهرا بود

زنی که در غم غربت عجیب، تنها بود

زنی زلال، زنی مهربان، زنی بشکوه

زنی که بشکند از هیبتش صلابت کوه

بلند قامت و بالا بلند و دانشمند

دلش سراچه ی خون بود و لب پر از لبخند

اسیر بود اسارت به چنگ حیدری‌اش

دهان گشود جهان بر شکوه و سروری‌اش

نه اینکه هست فقط سرور زنان زینب

که هست سرور کلّ جهانیان زینب

زنی قیامت کبری زنی بلند اختر

زنی که بود به آزادگی سر و سرور

زنی چو زینب کبری سراغ دارد دهر‌؟

اگر که هست بگو نازنین بیارد دهر

که گفت این زن والا مقام مظلوم است؟

هر آنکه خُرد کند این شکوه محکوم است

به اختیار، بلا را گرفته در چنگش

غمین شده است به عالم نوای آهنگش

گُراز کی بتواند شکار شیر رود

و یا که شیر به روباه دون اسیر شود‌؟

چگونه می‌شود این نکته را تصوّر کرد

که سر شکسته شود شیر در مصاف و نبرد

عزیز! قصه ی زینب حکایت دگر است

که شیر ماده قوی‌تر ز هر چه شیر نر است

شده اسارت و ذلّت اسیر او یارا

مَبین به چنگ اسارت عزیز زهرا را

مخواه گریه بگیری به هر طریق که هست

شعور در همه حالی ز شور کور به است

 

شاعر: امیر عاملی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1384.txt">گوشه ی ویرانه</a><a class="text" href="w:text:1385.txt">پیغمبر قرآن</a><a class="text" href="w:text:1386.txt">ذات فاطمي</a><a class="text" href="w:text:1387.txt">آینه های زلال</a><a class="text" href="w:text:1388.txt">انگشت نشان</a></body></html>اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است

اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است

اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند

در زیر گل مهمان سیلی خورده دارن

اینجا دل شب کودکی هجران کشیده

گلبوسه بگرفته ز رگ های بریده

اینجا بهشت دسته گل های مدینه است

اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است

اینجا زیارتگاه جبریل امین است

اینجا عبادتگاه زین العابدین است

اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب

اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب

اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته

اینجا سه ساله دختری بی شام خفته

اینجا نخفته چشم بیدار رقیه

اینجا حسین آمد به دیدار رقیه

اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد

اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد

اینجا هُمای فاطمه آغاز کرده

اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده

اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت

ای دوستان، زهرای دیگر خفته اینجا

یک زینب کبرای دیگر خفته اینجا

در گوشه ی ویرانه باغ گل که دیده؟

در خوابگاه جغدها بلبل که دیده؟

 

شاعر: غلامرضا سازگاردلش دریای صدها کهکشان صبر

غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته

ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت

طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود

صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟

خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ

مگر اندیشه ی اهل تناسخ

حلول روح او، در جسم زینب

علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی این گونه عاشق

زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیمبر

زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

 

شاعر: زنده یاد قیصر امین پورقلم به دست گرفتم که با خدا باشم

قلم به دست گرفتم که از شما باشم

قلم به دست گرفتم که از تو بنويسم

و با ثناي تو هم دوش انبيا باشم

قلم به دست گرفتم در انزواي خودم

که غرقتان شوم و از خودم جدا باشم

قلم به دست گرفتم که با دو بال غزل

در آسمان تو پَر وا کنم رها باشم

قلم به دست گرفتم در ابتدا امّا -

نشد مسافرتان تا به انتها باشم

قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق

کبوتري شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

براي آمدنت لحظه بي قراري کرد

زمين دوباره خروشيد و چشمه جاري کرد

فرشته روي زمين را به مَقدَمت مي شست

ملک زمينه ی شب را ستاره کاري کرد

مدينه آمدنت را در انتظار نشست

و بهر ديدن تو ثانيه شماري کرد

طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت

هواي خانه ی شان را کمي بهاري کرد

شروع ابري و باراني تو و چشمت

مسير آمدنت را بنفشه باري کرد

ولي تمام، بهانست خوب مي دانم

من از نگاه تو شوق حسين مي خوانم

 

تو زينب آمدي و خواهر حسين شدي

تو زينت پدر و مادر حسين شدي

تو آمدي و من از خنده هات فهميدم

که ناز کرده اي و دلبر حسين شدي

تو در کتاب خدا نه، که بين مصحف عشق

نزول کرده اي و کوثر حسين شدي

رسيده اي و خداوند کرده مبعوثت

که بعد واقعه پيغمبر حسين شدي

تمام کوفه به هم ريخت تا لبت وا شد

چو خطبه خوان شدي و حيدر حسين شدي

اگرچه بانويي اما عليِ کرّاري

فقط به دست خودت ذوالفقار کم داري

 

کدام واژه رسد بر مقام تقديرت

کدام شعر و غزل مي کنند تصويرت

به فهم و درک مقامت عقول کل بشر

هنوز هم که هنوز ست مانده درگيرت

مفسران همه انگشت بر دهان هستند

ز آيه اي که شنيدي و طرز تفسيرت

حديث چشم تو ديده به ديده مي چرخد

و اشک ها همه مأمور امر تکثيرت

بدان که بعد علمدار، تو علمداري

فداي دست تو و شانه علمگيرت

تو در اسارتي اما جليله اي زينب

به حقِ حق، که تو الحق عقيله اي زينب

 

تويي انيس غم و غم مجانبت بانو

که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو

چه باشکوه به صحرا رسيدي اما بعد -

کسي نماند که باشد مراقبت بانو

از آن طرف که بلا پشت هر بلا ديدي

ولي به عرش رسيده مراتبت بانو

به دست خط خودت حک شده به دفتر غم

تمام آنچه که ديدي، مصائبت بانو

ز دست مي دهد ايوّب عنان صبرش را

فقط ز خواندن قدري مطالبت بانو

اگر چه قد رشيدت خميد بي بي جان

کسي شکست شما را نديد بي بي جان

 

توان بده بپرم در هواي دستانت

توان بده که شوم غم سُراي دستانت

بگو از آن چه که حس کرد دست حيدريت

بگو که شعر بگويم براي دستانت

از آن امام بدون سپاه عاشورا

که بود ملتمس يک دعاي دستانت

از آن طناب ضخيم پُر از گل سرخي -

که داشت شرح غم ماجراي دستانت

از آن سه ساله ی پير پر از کبودي ها

که گيسويش شده بود آشناي دستانت

من از نسيم دو دست تو ياس مي بويم

به ذات فاطمي تو سپاس مي گويم

 

شاعر: محمد علي بيابانيآن قدر عاشقیم که املا نمی شود

مستی ما که در قلمی جا نمی شود

زلف مرا به پنجره های ضریح عشق

طوری گره زدند، دگر وا نمی شود

باید که ناز داشت، کمی نیز غ