سولك و كنا إذا اشتقنا إلى نبيك نظرنا إليه: پروردگارا! گواه باش كه جوانى به سوى اين جمعيت مى رود كه از جهت خلقت و اخلاق و گفتار ، شبيه ترين مردم به رسول تو است و هرگاه ما مشتاق ديدار پيامبرت مى شديم، به او مى نگريستيم! سپس فرياد زدند: اى پسر سعد! خداوند نسلت را منقطع كند همان طور كه فرزندم را از من گرفتى! على اكبر (ع) به ميدان شتافت و در نبردى شجاعانه عده اى را به خاك افكند .

پس از جنگى طولانى، خسته و تشنه نزد پدر بازگشت و عرض كرد: پدر جان! تشنگى مرا از پاى درآورده و سنگينى زره، مرا به سختى افكنده است؛ آيا ممكن است جرعه اى آب بنوشم؟ امام (ع) گريست و فرمود: فرزند عزيزم! برگرد و اندكى جنگ كن؛ زيرا وقت آن نزديك شده است كه جدت محمد (ص) را ملاقات كنى و از دست او جام سرشارى بنوشى و پس از آن هرگز تشنه نخواهى شد! على اكبر به عزم شهادت پا به ميدان نهاد و نبرد را مجددا آغاز كرد .

پس از مدتى كوتاه، مردى به نام منقذ بن مره عبدى- لعنة الله عليه- فرزند امام را هدف تير قرار داد .

على اكبر (ع) بر زمين افتاد .

در آخرين لحظات حيات، پدر را صدا زد و عرض كرد: پدر جان! سلام من بر تو باد! اين، جدم رسول خدا است كه به تو سلام مى رساند و به تو مى گويد: زود نزد ما بيا! امام حسين (ع) خود را به بالين فرزند رساند، صورت خود را بر صورتش نهاد و فرمود: خدا بكشد مردمى را كه تو را كشتند! چقدر بر خدا گستاخى نمودند و حرمت رسول خدا را هتك كردند! و در حالى كه سيل اشك بر گونه هاى مباركش روان بود، فرمود: على الدنيا بعدك العفا: على جان! پس از تو خاك بر اين دنيا باد! زينب (س) كه صداى گريه برادر را شنيد، خود را به او رساند؛ ولى با پيكر پاره پاره على اكبر روبرو شد .

خود را بر روى بدن افكند و شروع به ناله و زارى كرد .

امام حسين (ع) خواهر را به خيمه زنان بازگرداند و به جوانان اهل بيت دستور داد پيكر على اكبر را به خيمه شهدا منتقل كنند .

پس از شهادت على اكبر (ع)، جوانان اهل بيت يكى يكى به ميدان مى آمدند و جان خود را فداى مولايشان مى كردند .

سيدالشهدا (ع) اهل بيت خود را مخاطب قرار دادند و فرمودند: اى پسر عموها و اى اهل بيت من! شكيبا باشيد! به خدا قسم، پس از امروز هرگز روى خوارى و ذلت را نخواهيد ديد! مناجات حضرت با خداوند در لحظات آخر و حالات حضرت در هنگام شهادت
در اين‌ حال‌، از كثرت‌ زخمها و جراحات‌ وارده‌، ضعف‌ بر آن‌ حضرت‌ آنقدر شديد بود كه‌ ايستاد تا بيارامد؛ كه‌ مردي‌ سنگ‌ بر پيشانيش‌ زد و خون‌ بر صورتش‌ جاري‌ شد. و با لباس‌ خود خواست‌ تا خون‌ را از دو چشمش‌ پاك‌ كند كه‌ مرد ديگري‌ به‌ تير سه‌ شعبه‌ قلب‌ مباركش‌ را هدف‌ ساخت‌. پسر رسول‌ خدا، به‌ خدا عرض‌ كرد:

بِسْمِ اللَهِ وَبِاللَهِ وَعَلَي‌ مِلَّه رَسُولِ اللَهِ. وَرَفَعَ رَأْسَهُ إلَي‌ السَّمَآءِ وَقَالَ: إلَهِي‌! إنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقْتُلُونَ رَجُلاً لَيْسَ عَلَي‌ وَجْهِ الاْرْضِ ابْنُ نَبيٍّ غَيْرُهُ!

«به‌ نام‌ خدا، و به‌ خود خدا، و بر ملّت‌ و آئين‌ رسول‌ خدا (اين‌ شهادت‌ روزي‌ من‌ مي‌گردد). و سرش‌ را به‌ طرف‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و گفت‌: خداي‌ من‌! تو مي‌داني‌ كه‌ اين‌ قوم‌ مي‌كشند مردي‌ را كه‌ در روي‌ زمين‌ پسر پيغمبري‌ جز او نيست‌!» دست‌ برد و تير را از پشت‌ خود خارج‌ كرد؛ و خون‌ مانند ناودان‌ فَوَران‌ مي‌كرد.44 حضرت‌ دست‌ خود را زير آن‌ خون‌ گرفت‌، و چون‌ پُر شد به‌ آسمان‌ پاشيد و گفت‌: اين‌ حادثه‌ كه‌ بر من‌ نازل‌ شده‌ است‌ چون‌ در مقابل‌ ديدگان‌ خداست‌، بسيار سهل‌ و ناچيز است‌. و يك‌ قطره‌ از آن‌ خون‌ بر زمين‌ نريخت‌.

و براي‌ بار دوّم‌ دست‌ خود را زير خون‌ گرفت‌؛ و چون‌ پُر شد، با آن‌ سر و صورت‌ و محاسن‌ شريف‌ را متلطّخ‌ و خون‌ آلوده‌ نموده‌ و گفت‌: با همين‌ حال‌ باقي‌ خواهم‌ بود تا خدا و جدّم‌ رسول‌ خدا را ديدار كنم‌. 45

و آنقدر خون‌ از بدن‌ مباركش‌ رفته‌ بود كه‌ قدرت‌ و رَمقي‌ در تن‌ نمانده‌ بود. نشست‌ بر روي‌ زمين‌ و با مشقّت‌ سر خود را بلند نگاه‌ مي‌داشت‌، كه‌ در اين‌ حال‌ مالك‌ بن‌ بُسْر آمده‌ و او را دشنام‌ داد و با شمشير بر سر آن‌ حضرت‌ زد.

و بُرْنُس‌ (يعني‌ كلاه‌ بلندي‌ كه‌ بر سر آن‌ حضرت‌ بود) پر از خون‌ شد. حضرت‌ برنس‌ را انداخت‌ و روي‌ قَلَنْسُوَه‌ كه‌ كلاه‌ عادي‌ بود عِمامه‌ بست‌.46 و بعضي‌ گفته‌اند: دستمالي‌ بست‌. كه‌ زُرعه‌ بن‌ شَريك‌ بر كتف‌ چپ‌ آن‌ حضرت‌ ضربتي‌ وارد ساخت‌. و حصين‌ بر حلقوم‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ زد.47 و ديگري‌ بر گردن‌ مبارك‌ ضربه‌اي‌ وارد ساخت‌. و سِنانِ بن‌ أنَس‌ با نيزه‌ در تَرقُوه‌اش‌ زد، و پس‌ از آن‌ بر سينه‌ آن‌ حضرت‌ زد. و سپس‌ در گلوي‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ فرو برد؛48 و صالح‌ ابن‌ وَهب‌ در پهلويش‌ تيري‌ وارد كرد.49

هِلال‌ بن‌ نافع‌ مي‌گويد: من‌ در نزديكي‌ حسين‌ ايستاده‌ بودم‌ كه‌ او جان‌ مي‌داد؛ سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ در تمام‌ مدّت‌ عمرم‌، هيچ‌ كشته‌اي‌ نديدم‌ كه‌ تمام‌ پيكرش‌ بخون‌ خود آلوده‌ باشد و چون‌ حسين‌ صورتش‌ نيكو و چهره‌اش‌ نوراني‌ باشد. به‌ خدا سوگند لَمَعات‌ نور چهره‌ او مرا از تفكّر در كشتن‌ او باز مي‌داشت‌! 50

و در آن‌ حالت‌هاي‌ سخت‌ و شدّت‌، چشمان‌ خود را به‌ آسمان‌ بلند نموده‌، و در دعا به‌ درگاه‌ حضرت‌ ربّ ذوالجلال‌ عرض‌ مي‌كرد: صَبْرًا عَلَي‌ قَضَآئِكَ يَا رَبِّ! لاَ إلَهَ سِوَاكَ، يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ!51 «شكيبا هستم‌ بر تقديرات‌ و بر فرمان‌ جاري‌ تو اي‌ پروردگار من‌! معبودي‌ جز تو نيست‌، اي‌ پناه‌ پناه‌آورندگان‌!»

از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ است‌ كه‌ اسب‌ آن‌ حضرت‌ با صداي‌ بلند شيهه‌ مي‌كشيد،52 و پيشاني‌ خود را به‌ خون‌ حضرت‌ آلوده‌ مي‌نمود؛ و مي‌بوئيد؛ و مي‌گفت‌: الظَّلِيمَه! الظَّلِيمَه! مِنْ أُمَّه قَتَلَتِ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّهَا. 53 «فرياد رس‌! فرياد رس‌! از امّتي‌ كه‌ پسر دختر پيغمبر خود را كشتند.» و متوجّه‌ خيام‌ حَرَم‌ شد.

اُمّ كلثوم‌ ندا در داد: وَا مُحَمَّدَاهْ، وَا أَبَتَاهْ، وَا عَلِيَّاهْ، وَا جَعْفَرَاهْ، وَا حَمْزَتَاهْ! 54 اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ در بيابان‌ خشك‌ كربلا بر روي‌ زمين‌ افتاده‌ است‌.

زينب‌ ندا در داد: وَا أخَاهْ، وَا سَيِّدَاهْ، وَا أَهْلَ بَيْتَاهْ! لَيْتَ السَّمَآءَ أَطْبَقَتْ عَلي‌ الاْرْضِ، وَلَيْتَ الْجِبَالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَي‌ السَّهْلِ. 55 «اي‌ كاش‌ آسمان‌ بر زمين‌ مي‌چسبيد، و اي‌ كاش‌ كوه‌ها خُرد مي‌شد و بيابانها را پر مي‌كرد.» و به‌ نزد برادرش‌ آمد، و ديد كه‌ عمر بن‌ سعد با جمعي‌ از يارانش‌ به‌ حضرت‌ نزديك‌ شده‌اند؛ و برادرش‌ حسين‌ در حال‌ جان‌ دادن‌ است‌. فَصَاحَتْ:‌اي عُمَرُ! أَ يُقْتَلُ أَبُو عَبْدِ اللَهِ وَأَنْتَ تَنْظ