ُرُ إلَيْهِ؟ «فرياد برداشت‌: اي‌ عمر بن‌ سعد!‌اي أباعبدالله‌ را مي‌كشند و تو به‌ او نگاه‌ مي‌كني‌؟» عمر صورت‌ خود را برگردانيد و اشكهايش‌ بر روي‌ ريشش‌ جاري‌ بود.56 زينب‌ فرياد برداشت‌: وَيْحَكُمْ! أَمَا فِيكُمْ مُسْلِمٌ؟! «اي‌ واي‌ بر شما!‌اي در بين‌ شما يك‌ نفر مسلمان‌ نيست‌؟!» هيچكس‌ جواب‌ او را نداد.57 عمر بن‌ سعد فرياد زد: پياده‌ شويد و حسين‌ را راحت‌ كنيد!

شمر مبادرت‌ كرد، و با پايش‌ به‌ آن‌ حضرت‌ زد، و روي‌ سينه‌اش‌ نشست‌. و با شمشير دوازده‌ ضربه‌ بر آن‌ حضرت‌ زد.58 و محاسن‌ مقدّسش‌ را گرفت‌، و سر مقدّسش‌ را جدا كرد.نام کتاب : مجموعه اشعار حضرت ابوالفضل (ع)

نویسنده : سایت الشیعه ، سایت نای دل و سایت کمیت

منبع :
1- سایت الشیعه www.al-shia.org  
2- سایت نای دل www.naydel.ir
3- سایت کمیت www.komeit.ir<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1402.txt">وفا ، بلاي تو را بي تو ديد بعد از تو</a><a class="text" href="w:text:1403.txt">ما پيرهن دريديم گفتيم يا ابالفضل</a><a class="text" href="w:text:1404.txt">چشم ها غرق تماشا، که نيامد عباس</a><a class="text" href="w:text:1405.txt">پيچيده به شط مسأله ي دستانت</a><a class="text" href="w:text:1406.txt">باران ببار تا که نسوزد گلوي آب</a><a class="text" href="w:text:1407.txt">از سمت درختان</a><a class="text" href="w:text:1408.txt">عباس يعنى عشق يعنى پاكبازي</a><a class="text" href="w:text:1409.txt">تصوير ولادت و مدح حضرت عباس</a><a class="text" href="w:text:1410.txt">دنياى وفا عباس</a><a class="text" href="w:text:1411.txt">سلطان وفا</a></body></html>وفا ، بلاي تو را بي تو ديد بعد از تو
شاعر: حسين شيردل
وفا ، بلاي تو را بي تو ديد بعد از تو

و شرم قطره به قطره چکيد بعد از تو

کسي نديد دگر آب را پس از آن روز

ادب خجالت خود را کشيد بعد از تو

و اهل خيمه به هر سو فرار مي کردند

غنيمتي به خدا هم رسيد بعد از تو

و هر چه طفل به سوسو پناه مي بردند

پناهگاه تو هم مي دويد بعد از تو

اگر چه آب طلب کرده هم مراد نبود

دهان آب تو را مي چشيد بعد از تو

کلاغ ها خبرت را به گور خود بردند

کبوتري خبرت را شنيد بعد از تو

هناي عشق به دست بريده بندان بود

که عشق بعد شما شد شهيد بعد از تو

کرور ترس به افراد خانواده وزيد

که ترس ، ناخن خود را جويد بعد از تو

هميشه قبل تو قلب تو دل به دريا زد

که حق پس از تو خدا آفريد بعد از توما پيرهن دريديم گفتيم يا ابالفضل
شاعر : محمود صالح زاده
ما پيرهن دريديم گفتيم يا ابالفضل

از ما و من رهيديم گفتيم يا ابالفضل

در پهنه سماوات ديديم آنچه ديديم

تا بيکران رسيديم گفتيم يا ابالفضل

با ناز و غمزه گل جوشيد عشق بلبل

از عشق ها رميديم گفتيم يا ابالفضل

چشم اميدواران خونابه رود جاييست

در خاک و خون تپيديم گفتيم يا ابالفضل

دنياي پر هياهو صاحبدلان کجايند

دل از همه بريديم گفتيم يا ابالفضل

اي لطف بيکرانت همدوش آسمانها

وصف تو تا شنيديم گفتيم يا ابالفضل

در شهر عشق و عشاق تصوير عشق در چيست

مصداق عشق ديديم گفتيم يا ابالفضل

با عشق او سبکبال در راه آسمانيم

تا آسمان رسيديم گفتيم يا ابالفضلچشم ها غرق تماشا، که نيامد عباس
شاعر : سيد علي اصغر موسوي
چشم ها غرق تماشا، که نيامد عباس

نگران بر لب دريا،که نيامد عباس

اشک ها همسفر آه، در آن لحظه ي تلخ

خسته از ديدن صحرا که ، نيامد عباس

کودکان منتظر او که مگر برگردد

آه از اين شوق تماشا، که نيامد عباس؟!

بانگي از دور که در حنجره زخمي دارد

مي کند فاش سخن را: که نيامد عباس

کودکي از دل خيمه، به پدر مي گويد:

تو نديديش؟ بگو،يا که نيامد عباس!پيچيده به شط مسأله ي دستانت
شاعر: زينب چوقادي

پيچيده به شط مسأله ي دستانت

پيوسته به خون قافله ي دستانت

آنقدر کريمي که جهان مي گنجد

بي واسطه در فاصله ي دستانت

شب بود و هزار خيمه از خاکستر

يک شام که از هزارو يک شب،شب تر

بر نيزه طلوع کرد زيبا و بلند

ماهي که محاق خون گرفتش در بر

نه پرسش و نه شايد و امايي بود

خورشيد برايشان معمايي بود

معناي طلوع را نمي فهميدند

و "شام" چه اسم با مسمايي بود

اي در عطش برادري افسانه

دستانت که شد از تنت بيگانه

وقتي به حسين زل زدي مي جوشيد

از چشمانش هزار سقاخانه

بي تاب در آرزوي رودي مي رفت

دريايي که به سوي رودي مي رفت

از مشکي که به روي شن ها افتاد

انگار که آبروي رودي مي رفت

اي در عطش هزار دريا جاري

تشبيب قصيده هاي بي تکراري

در دشت رها شدند دستانت تا

اين طور سبکبال علم برداريباران ببار تا که نسوزد گلوي آب
شاعر : علي بهاور

باران ببار تا که نسوزد گلوي آب

فرمان بده که خسته ام از هاي و هوي آب

من مشک را براي تو آماده کرده ام

حتما برايم آب بياري عموي آب

مي رفت سمت چشمه تصور نمي شد آه

يک چشم رو به آتش و يک دست توي آب

برخاست مرد ِ حادثه فرياد مي کشيد

مردم حيا کنيد منم رزم جوي آب

از من بگير دست وعلم را برو ، ولي

مشک مگير تا نرود آبروي آب

هر چند رفته ام بنويسيد روز بعد

حتما برايت آب مي آرد عموي آباز سمت درختان
شاعر : قاسم رفيعا
تقديم به علمدار نينوا

رد شد شبحي بي خبر از سمت درختان

باقي است سكوت خطر از سمت درختان

مثل نفس روشن يك پنجره جاري است

آرامش ما بيشتر از سمت درختان

سرشار بهار است دل بيشه روشن

با يك نفس مختصر از سمت درختان

هرچند كوير آمده تا اين‌طرف كوه

سبز است زمين با گذر از سمت درختان

فرياد زديم: آي گل خفته ببين رود

جاري شده بار دگر از سمت درختان

گفتيم در اين بيشه يخ بسته نداريم

اميد بهاري مگر از سمت درختان

ناگاه ميان عطش و حسرت و لبخند

برخاست صداي تبر از سمت درختانعباس يعنى عشق يعنى پاكبازي
شاعر : خليل شفيعى

عباس يعنى تا شهادت يكه‌تازى

عباس يعنى عشق يعنى پاكبازى

عباس يعنى با شهيدان همنوازى

عباس يعنى يك نيستان تك‌نوازى

عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق

يعنى مسير پر پيچ و خم عشق

جوشيدن بحر وفا معناى عباس

لب تشنه رفتن تا خدا معناى عباس

صد چاك رفتن تا حريم كبريايى

صد پاره گشتن در طريق آشنايى

بى دست با شاه شهيدان دست دادن

بى سر به راه عشق و ايمان سر نهادند

بى چشم ديدن چهره رؤيايى يار

جارى شدن در ديدن دريايى يار

بى لب نهادن لب به جام باده عشق

بى كام نوشيدن تمام باده عشق

اين است مفهوم بلند نام عباس

در ساحل بى ساحلى آرام عباس

يك مشك آب سرد و دريايى طراوت

يك بارقه از حق و خورشيدى حرارت

وقتى كه اقيانوس را در مشك مي‌ريخت

از چشمه چشمان دريا اشك مي‌ريخت

در آرزوى نوش يك جرعه از آن لب

جان فرات تشنه آتش بود از تب

خون على عباس را تقرير مي‌كرد

آيات سرخ عشق را تفسير مي‌كرد

وقتى ز فرط تشنگى آلاله مي‌سوخت

گلهاى زهرا از لهيب ناله مي‌سوخت

مي‌سوخت در چنگال شب باغ ستاره

مي‌سوخت جانش از تف داغ ستاره

آمد به سوى خيمه اقيانوس بر دوش

آمد نداى خونين حق را حلقه بر گوش

عباس بود و يارى خون خدا بود

در چلچراغ چشم او محشر به پا بود

عباس بود و لشگر شب در مقابل

عباس بود و مجمر خورشيد در دل

وقتى كه قامت پيش خورشيد آب مي‌كرد

طفل حزين عشق را سيراب مي‌كرد

وقتى كه دست دست حق از دست مى رفت

تا خلوت ساقى كو