ر مست مى رفت

پايان او آغاز ناموس وفا بود

پايان او آغاز كار مصطفى بود

با گامهاى شور آهنگ دگر زد

بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد

عباس يعنى يك نيستان تك نوازى

هفتاد و دو آهنگ حق را همنوارى
تصوير ولادت و مدح حضرت عباس
شاعر : جواد حيدرى

الا اى مادر باب الحوائج

تويى تاج سر باب الحوائج

تويى سرچشمه جود و سخاوت

كه هستى مصدر باب الحوائج

تو هستى ريشه اين نخل پر بار

بقاى كوثر باب الحوائج

بيا امشب كه چشمت گشته‏روشن

ببر ما را بر باب الحوائج

بخوان ما را در اين ميلاد عباس

غلام و نوكر باب الحوائج

بگو از اين عزيز آل حيدر

بگو در مقدمش از حال حيدر

على بار دگر زيور گرفته

عطا از حضرت داور گرفته

به مقصودش رسيده شكر گويد

دو چشمش بويى از كوثر گرفته

ببوسد دستهاى نازنينش

چو اين نوزاد را در بر گرفته

اگرچه نيست زهرا هست زينب

برادر را بغل خواهر گرفته

حسين و مجتبى مدهوش اويند

كه دل از هر دل و دلبر گرفته

كريمى حسن دردستهايش

كه او را ذوالكرم كرده خدايش

كسى همپايه آن باوفا نيست

كسى مانند او اهل دعا نيست

به پيشانى نشان سجده دارد

دلى چون او گرفتار خدا نيست

به كامش ريخته علم لدنى

اگر چه اوج علمش بر ملا نيست

بدون نام او سوگند بر عشق

كه نامى از حسين و كربلا نيست

ز بس از خود نشان داده كرامت

دلم باور ندارد او خدا نيست

خدايى خدا در دست عباس

تمام ماسوى سرمست عباس

مقامش در سما باب ‏الحسين است

براى انبياء باب الحسين است

تمام اختيار عشق با اوست

كه از سوى خدا باب ‏الحسين است

اگر از حضرت زهرا بپرسى

بگويد پور ما باب ‏الحسين است

براى هركه اشك ديده دارد

شه مشكل گشا باب الحسين است

ز خاك علقمه گرديده معلوم

كه او در كربلا باب‏ الحسين است

چو سقّا بود اما تشنه آب

"بنفسى انت" بر او گفته ارباب

حماسه آفرين كربلا اوست

امير دومين لافتى اوست

نشد شمشير در دستش بگيرد

عيان سازد همان شير خدا اوست

حريم علقمه در ياد دارد

عزيز حضرت خيرالنساء اوست

بگويد مشك پاره پاره با ما

عطش گويد به عالم باوفا اوست

چه لبهايى به دست او نشسته

تقرب آفرين اوليا اوست

به وصفش اين كلام آخر بيان‏است

عموى حضرت صاحب ‏زمان است
اشعار مرحوم نيّر تبريزي
چقدر مرحوم‌ حجّت الاسلام‌ نَيّرِ تبريزي‌ وضع‌ و كيفيّت‌ موجودات‌ را هر يك‌ به‌ نوبه‌ خود و در سعه‌ و استعداد خود، در وقت‌ شهادت‌ حضرت‌، خوب‌ مجسّم‌ نموده‌ است‌؛ آنجا كه‌ گويد:

جان‌ فداي‌ تو كه‌ از حالتِ جانبازي‌ تو
در طَفِ ماريه‌ از ياد بشد شور نُشور

قُدسيان‌ سر به‌ گريبان‌ به‌ حجاب‌ مَلكوت
حُوريان‌ دست‌ به‌ گيسوي‌ پريشان‌ ز قُصور

گوش‌ خَضرا همه‌ پر غُلغُله‌ ديو و پَري
سطح‌ غَبْرا همه‌ پُر ولوله‌ وحش‌ و طُيور

غرق‌ درياي‌ تحيّر ز لب‌ خشك‌ تو نوح
دست‌ حسرت‌ به‌ دل‌ از صبر تو أيّوب‌ صبور

مرتضي‌ با دل‌ افروخته‌ لاحَوْل‌ كنان
مصطفي‌ با جگر سوخته‌ حيران‌ و حصور

كوفيان‌ دست‌ به‌ تاراج‌ حرم‌ كرده‌ دراز
آهوانِ حرم‌ از واهمه‌ در شيون‌ و شور

انبيا محو تماشا و ملائك‌ مبهوت‌
شمر سرشار تمنّا و تو سرگرم‌ حُضور 59 دنياى وفا عباس
شاعر : مسعود جوهرى

مژده مژده مژده

ماه مدنى آمد

عباس على آ

مژده مژده مژده

آمد ثمر حيدر

اميد دل خواهر

مژده مژده مژده

عيدى همه امشب

با خواهر او زينب

فرزند دلبند شاه مردان است

همسنگر سالار شهيدان است

آمد آمد آمد

درياى حيا عباس

دنياى وفا عباس

اُم البنين را نور ديدگان است

همسنگر سالار شهيدان است

امشب امشب امشب

خورشيد لقا تابيد

شد محو رخش خورشيد

كى خورشيد عالم چون او تابان است

همسنگر سالار شهيدان است

زهرا زهرا زهرا

نور دو عينت آمد يار حسينت آمد

كربلا ساقى لب تشنگان است

همسنگر سالار شهيدان است

مولا مولا مولا

با عقده در گلو

زد بوسه بدست او

دستش گره گشاى انس و جان است

همسنگر سالار شهيدان است

عباس عباس عباس

سردار سپاه دين

قربانى راه دين

عم كرام صاحب الزمان است
سلطان وفا
شاعر : محمود  ژوليده

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

 

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امروز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

ق