امت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده ؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1413.txt">ميراب  آب</a><a class="text" href="w:text:1414.txt">سقا</a><a class="text" href="w:text:1415.txt">سپهسالار عشق</a><a class="text" href="w:text:1416.txt">رحم الله عمّى العباس (ع) (1)</a><a class="text" href="w:text:1417.txt">رحم الله عمّى العباس (ع) (2)</a><a class="text" href="w:text:1418.txt">اوصاف اباالفضل</a><a class="text" href="w:text:1419.txt">عشق ناب عباس</a><a class="text" href="w:text:1420.txt">مرام اباالفضل (ع)</a><a class="text" href="w:text:1421.txt">آمد آن ماه</a><a class="text" href="w:text:1422.txt">قبله حاجات ما</a></body></html>ميراب  آب
شاعر : سيد عباس جوهرى

عُشاق چون به درگه معشوق رو کنند

از آب ديدگان ، تن خود شستشو کنند

اول قدم ز جان و سرخويش بگذرند

وزخون دل تهية غسل و وضو کنند

از تيغ دوست بر تنشان زخمى اررسد

آن زخم راز سوزن مژگان رفو کنند

هر تير آبدار که آيد زشست دوست

آن تير را بسينه سوزان فرو کنند

قربان عاشقى که شهيدان کوى عشق

در روز حشر رتبه او آرزو کنند

عباس نامدار که شاهان روزگار

از خاک کوى او طلب آبرو کنند

ميراب آب بود لب تشنه جان سپرد

ميخواست آب کوثرش اندر گلو کنند

بى دست رفت داد خدا دست خود به وى

آنان که منکرند بگو روبرو کنند

گر دست او نه دست خدائيست پس چرا

باب  الحوائج اش همه جا گفتگو کنند

درگاه او چو قبله  ارباب حاجت است

از شاه  تا گدا همه روسوى او کنند
سقا
شاعر : على اکبر لطيفيان

آبى نبود اگر که تو سقا نمى شدى

مشکى نبود اگر که تو دريا نمى شدى

از سمت خانواده زهرا به سمت ما

فيضى نبود اگر که تو آقا نمى شدى

حالا که مثل نور شدى و قمر شدى

اى کاش هيچ وقت تو پيدا نمى شدى

اين تير با نگاش نظر مى زند تو را

حالا نمى شد اين همه زيبا نمى شدى

مى خواستى که تير نگيرد تن تو را

کارى نداشت، خوش قد و بالا نمى شدى

تو جمع خيمه بودى و تقسيم کردنت

ورنه در اين مزار کمت جا نمى شدى

پيش قد حسين، تمامت شکسته بود

تقصير تو نبود اگر پا نمى شدى
سپهسالار عشق
شاعر : محمد حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

امشب است آن شب كه شادى بر در دربار عشق

حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى ديدار عشق

ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد آمد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

آمد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق

آنكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

آمد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق

ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين آزاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

آفرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق
رحم الله عمّى العباس (ع) (1)
شاعر : محمد جواد غفور زاده

اى نبى طلعت اى الهى ذات

وى حسن خصلت اى حسين صفات

ملكوتى جمال هستى و هست

در جبين تو جلوه ملكات

مادرت فاطمه است امّ البنين

خواهرت زينب است خير بنات

پرى و حور و انس و جان و ملك

محور در آفرينش تو و مات

كس نديدم كه رو سپيد شود

چون تو در امتحان صبر و ثبات

تو چه شبها به روز آوردى

در مناجات قاضى الحاجات

با خدا هر كه چون تو دارد راه

ناخدائى كند به فلك نجات

با خدا هر كه چون تو دارد راه

ناخدائى كند به فلك نجات

تو همان عبد صالحى كه سلام

بر تو فرض است در حريم صلوت

بر تو اى مهر دلفروز درود

بر تو اى ماه هاشمى صلوات

من و وصف كمال تو حاشا

من و شرح جلال تو هيهات

به درت آمدم ز روى نياز

به برت آمد به بوى برات

به من از خرمن هدايت خويش

خوشه اى هديه كن به رسم زكوت

كربلا را نديده ام اما

موج اشك منست شط فرات

من بيمايه سخن نشناس

تو بگو با بضاعت مزجات

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اى فدائى راه دين عباس

كشته مكتب يقين عباس

هست آئينه دل پاكت

روشن از نور ياد سين عباس

ده چه زيبا كشيد نقش ترا

قلم صورت آفرين عباس

به جمالت حسين مى نگرد

با دو چشم خداي‌بين عباس

تو ابوفاضلى و ام بنين

ز تو نازد به آن و اين عباس

به محمد قسم عجب نبود

از چنان مرتضى چنين عباس

تو به دانشگه وفا دارى

هستى استاد راستين عباس

روز پيكار چون على دارى

دست قدرت در آستين عباس

شد قيام تو خونفشان اما

شد پيام تو دلنشين عباس

طوق مهر و دلنواز ولى

تيغ قهر تو آتشين عباس

شور عشقى كه در وجود تو هست

روح بخشد به ماء و طين عباس

پرچم عشق را بدست تو داد

رهبر خوب و نازنين عباس

تو علمدار "فضل اللهي"

در سپاه "مجاهدين" عباس

كيستم من زخرمن فيضت

در هم حال خوشه چين عباس

من به مدح تو كمتر از همه ام

در مديح تو بيش از اين عباس

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

با تو از بس كه انس دارد دل

ذكر خير تو يادم آرد دل

كربلاى تو كعبه عشق است

شوق كرب و بلات دارد دل

دارد از شور عشق تو هيجان

ترسم از شوق جان سپارد دل

با كمال ارادت و اخلاص

سربپاى تو مى گذارد دل

گر تو دلبر اشارتى بكنى

از زمين و زمان ببارد دل

يك نفس بى غمت بسر بردن

من نيارم چگونه يارد دل

شكر نعمت نه من توانم گفت

حق خدمت بجا نيارد دل

بر رگ و ريشه ام بهر ضربان

" يا ابوالفضل " مى نگارد دل

جاى عشق است و بر همه اعضاء

زين جهت امتياز دارد دل

گرم شوق توأم و گر فرياد

از سويداى دل برآرد دل

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اين كه شعرم تراست و نوشين است
