
اثر گريه‌هاى دوشين است

گريه آبى بر آتش غمهاست

گريه بر درد و داغ تسكين است

گريه آئينه صفاى درون

گريه آرام رنج ديرين است

خون چكد از گلاب گريه من

چكينم روزگار گلچين است

مى رسد چشم زخم بر چشمى

كه بصيرستو عاقبت بين است

يا ابوالفضل‌ اى كه در تو نهان

سرّ‌ طاها و رمز ياسين است

حكمفرما، ولايت پدرت

بخدا در محيط تكيون است

شعرم از داغ تو ملال انگيز

طبعم از غصه تو غمگين است

سپر سينه است شكست چرا

آخر اين سينه طور سينين است

بر لب آب تشنه جان دادن

راه و رسم برادرى اين است

عزم و رأى تو در خور تمجيد

همت تو سزاى تحسين است

خون پاكت بروى خاك نوشت

مرگ با افتخار شيرين است

تا ابد هست زنده و جاويد

چون تو هر كس كه كشته دين است

من كه چون شمع در مصائب تو

بسترم خاك و خشت بالين است

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس
رحم الله عمّى العباس (ع) (2)
شاعر : محمد جواد غفور زاده

به جمال تو اى حبيب خدا

دل جدا عاشق است و ديده جدا

شيرمرد جهادى و جاريست

در رگ و ريشه تو خون خدا

همت و سعى تو مبدل كرد

ظلمت كفر را به نور هدى

تو و با ظلم آشتى هرگز

تو و با ظالم اعتنا ابدا

اى به محرا ب عشق غرقه بخون

بيخود از خود چرا شدى بخود آ

از تب و تاب تو بوادى قدس

شجر طور آمده به صدا

همه شب مادرت چو مرغ سحر

مترنّم بود به  وا ولدا

زير بار غم تو مى ترسم

بشكند پشت سيد الشهداء

جان پاك تو شد فداى كسى

كه  له روح العالمين فدا

چون تو در را انقلاب حسين

دين خود را كسى نكرد، ادا

چه بگويم گه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

دل و جانى خداى جو دارى

آدمى و فرشته خو دارى

اى محبت شعار مهرآئين

سيرت و صورت نكو دارى

ها، تو آنى كه تكيه در همه حال

به عنايات و فضل هو دارى

معتصم گشته اى به حبل الله

صحبت از لا تفرقوا  دارى

پيش ارباب ظلم و استعمار

سر تسليم كى فرود آرى

شده اى محو شاهد ازلى

جز شهادت چه آرزو دارى

گر دو دستت بخاك افتد باز

سر پيكار با عدو دارى

گر اميد تو نااميد شود

زمزمه " ان قطعتموا " دارى

نشوى تا شهيد، وا نشود

عقده هائى كه در گلو دارى

گرچه زهرا نبود مادر تو

بخدا رنگ و بوى او دارى

شرمساريم ماو بهر فرج

تو دعا كن كه آبرو دارى

خسروا با وجود اينمه دل

كه تو در هر شكنج مو دارى

با چنين جلوه وجلال و جمال

كه تو اى مهر ماهر و دارى

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

آفرينش بود سرا پا چشم

كه تو خورشيد رخ كنى واچشم

در فضا جلوه تو مى بيند

مى كنمد كار در افق تا چشم

بوسه بر بازوى تو داد و گريست

تا به دست تو دوخت مولى چشم

بسته بر گيسوى تو زينب دل

دوخته بر قد تو زهرا چشم

دل به مهر تو داده ايم امروز

تو هم از ما مگير فردا چشم

تو شهيد كنار علقمه اى

از تو پوشيد زينب آنجا چشم

سپر تيز سينه است اگر

چون گرفتى تو تير را با چشم

همه اعضاى تو سپر هستند

پيش پيكان مرگ حتى چشم

در عزاى تو روز تاسوعا

يا دلم غرق خون بود يا چشم

هر سه موى من ز سوز جگر

گريد از داغ تو نه تنها چشم

آرزو داشتم به ديدن تو

بنگرد جلوه خدا را چشم

يا لياقت نداشت ديده و يا

سر يارى نداشت با ما چشم

اى تو همچون على خدا را دست

بر  مگير از "شفق" خدا را چشم

طلب مدح كردم از طبعم

سر بگوشم نهاد و گفتا چشم

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباس

اى سرود غمت ترانه ما

عشق تو بحر بى كرانه ما

اين نسيم سحر كه مى گردد

چون پرستو به گرد خانه ما

ديده بهر نثار مقدم دوست

يك چمن گل بر آستانه ما

ديده با ياد شاهدان شهيد

رويش نور از جوانه ما

بسكه در جام سرخ لاله چكيد

گوهر اشك دانه دانه ما

هر كجا لاله از زمين رويد

هست داغ دلش نشانه ما

گرچه بر فرق دشنمنان آمد

بى امان تيغ و تازيانه ما

گرچه خود شرق وغرب افسونگر

در شگفت‌اند از افسانه ما

ما عقابيم و آسمان پرواز

اوج عشق است آشيانه ما

آرى اى ماه هاشمى طلعت

اى غمت داغ جاودانه ما

اسوه ماست تا كه  ثار الله

هست دو روزمان زمانه ما

مى كند شور روز عاشورا

جلوه در يورش شبانه ما

غير شش گوشه مزار حسين

نيست نقش نگار خانه ما

ما جمال حسين مى جوئيم

كعبه و كربلا بهانه ما

ذكر لبيك يا حسين بود

دلنشين شعر عاشقانه ما

با تو از لاله هاى پرپر باغ

كه نهادند سر بشانه ما

چه بگويم كه گفت خير الناس

رحم الله عمّى العباساوصاف اباالفضل
شاعر: جواد حيدرى

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

امروز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

آن شكه كه مخول تب 