مرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شدعشق ناب عباس
شاعر : سيد رضا مؤيد

اى ماه سه آفتاب عباس

عشقى تو و عشق ناب عباس

آئين امام دوستى را

دادى تو به شيخ و شاب عباس

بودى تو كتاب حُسن و افسوس

صد پاره شد اين كتاب عباس

آقاى شباب اهل جنّت

نور دل بو تراب عباس

با نغمه جان من فدايت

كرده است تو را خطاب عباس

با موكت عصمت و امامت

هم محمل و هم ركات عباس

اى ماه سپهر خون كه گرديد

بر گرد تو آفتاب عباس

آنجا كه زتاب عشق مي‌ريخت

گلبرگ رخت گلاب عباس

هر قطره خون دست و فرقت

شد چشمه انقلاب عباس

اى روح سكينه، جان زينب

بر پيكر اضطراب عباس

ميداد به اهل يت اطهار

ديدار صبر و تاب عباس

در گريه بسى سؤال دارند

طفلان نخورده آب عباس

برخيز و بده سؤالشان را

با زخم سرت جواب عباس

اصغر زعطش نبرده خوابش

رفتى تو چرا بخواب عباس

برخيز و دوباره آب بردار

كن سوى حرم شتاب عباس

از شرم لبان تشنه، او

شد آب،‌دلش كباب عباس

با لذت تشنگى گذشتى

از دجله و شط آب عباس

كلب ره تو " مؤيدم " من

اى فخر بنى كلاب عباس

سوگند به زينبت كه بر من

لطف آور و رخ متاب عباس
اشعار مرحوم آيه‌الله شعراني
و چقدر عالي‌ و پر معني‌ آيه‌ الله‌ شَعراني‌ (ره‌) حقيقت‌ شهادت‌ آن‌ سرور را در «دَمعُ السُّجوم‌» حكايت‌ نموده‌ است‌:

شاهان‌ همه‌ به‌ خاك‌ فكندند تاجها
تا زيب‌ نيزه‌ شد سر شاه‌ جهان‌ عشق‌

بر پاي‌ دوست‌ سر نتوان‌ سود جز كسي
كو را بلند گشت‌ سر اندر سَنان‌ عشق‌

از لامكان‌ گذشت‌ به‌ يك‌ لحظه‌ بي‌ بُراق
اين‌ مصطفي‌ كه‌ رفت‌ سوي‌ آسمان‌ عشق‌

شاه‌ جهان‌ عشق‌ كه‌ جانانش‌ از ألست
گفت‌ اي‌ جهان‌ حُسن‌، فداي‌ تو جان‌عشق‌

تو كشته‌ منيّ و منم‌ خون‌ بَهايِ تو
بادا فداي‌ تو كون‌ و مكان‌ عشق‌ 60

لِلَّهِ الحَمدُ و لَهُ المِنَّه كه‌ مدّت‌ تدوين‌ اين‌ رساله‌ كه‌ به‌ يك‌ هفته‌ انجاميد، و در ايّام‌ عزاداري‌ آن‌ حضرت‌ يعني‌ در دهه‌ عاشوراي‌ سنه‌ يكهزار و چهارصد و دو هجريّه‌ قمريّه‌ تحرير يافت‌؛ در دو ساعت‌ و ربع‌ از شب‌ گذشته‌ ليله‌ تاسوعاي‌ حسيني‌ خاتمه‌ يافت‌. بِمَنّهِ و كَرَمِهِ؛ إنَّهُ أرْحَمُ الرَّاحِمين‌.

رَبَّنا احْشُرْنا مَعَ الْحُسَيْنِ وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ؛ رَبَّنا وَ تَقَبَّلِ الدُّعآءَ.

محفل‌ انس‌ است‌ دو عالم‌ ولي
شمع‌ دل‌ افروز، حسين‌ است‌ و بس

آنكه‌ سرود اين‌ دُرَر پاك‌ را
خاك‌ رهِ كوي‌ حسين‌ است‌ و بس

كَتَبَهُ بِيُمْناهُ الدَّاثِرَه، الْعاشِقُ الْمِسْكِينُ، وَالْفَانِي‌ الْمُسْتَكِينُ، سـيّـد مـحـمّد حسـين‌ الحسـينيّ الطّـهـرانـيّ؛

در بـلـده‌ طـيّبه‌ مشـهـد مـقـدّس‌ رَضَـويّ

عَلَـي‌ مُقَـدِّسِها ءَالافُ التَّحـيَّه وَالاْءكْرامِ

بِجـاهِ مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الْبَرَرَه الْكِـرَام‌.مرام اباالفضل (ع)
شاعر : سيد صادق حسينى يزدى

خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل

جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل

هر كه بود در دلش فروغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباالفضل

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام اباالفضل

گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباالفضل

چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباالفضل

اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل

ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباالفضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل

تا ببرد آب سوى خيمه طفلان

بود همه سعى و اهتمام اباالفضل

آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل

در نفس واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخا پيام اباالفضل

صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباالفضل
آمد آن ماه
شاعر : قاسم رسا

آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش

آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش

ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود

هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش

آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك

آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش

خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال

شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست " رسا "
قبله حاجات ما
شاعر : سيد محمد على رياضى

اى حرمت قبله حاجات ما

ياد تو تسبيح و مناجات ما

تاج شهيدان همه عالمى

دست على ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسين

داده سر و دست براه حسين

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس عليه السلام

اى علم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده آب شده سوخته

روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشگ بچشم فرات

ياد حسين و لب عطشان او

و آن لب خشکيده ى طفلان او

ساقى کوثر پدرت مرتضى است

کار تو سقائى کرب و بلايت

هر که بدردى بغمى شد دوچار

گويد از يکصد و سى و سه بار

ايعلم افراشته در عالمين

اکشف يا کاشف کرب الحسين

از کرم و لطف جوابش دهى

تشنه اگر آمده آبش دهى

چون نهم ماه محرم رسيد

کار بدانجا که تو دانى کشيد

از عقب خيمه ى صدر جهان

شاه فلک جاه ملک آشيان

شمر بآواز ترا زد صدا

گفت کجائيد بنو اختنا

تا برهانند ز هنگامه ات

داد نشان خط امان نامه ات

رنگ پريد از رخ زيباى تو

لرزه بيفتاد بر اعضاى تو

من بامان باشم و جان جهان

از دم شمشير و سنان بى امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا که شد از پيکر پاکت جدا

مزد تو زين سوختن و ساختن

دست سپ