ارد و محمد بنده و پيامبر اوست كه حق را از سوى حق آورده است ؛ و گواهى مى دهد كه بهشت و جهنم حق است و قيامت مى آيد و در آن شـكـى نـيست و خداوند در خاك شدگان را برمى انگيزد. من از روى سرمستى ، گردنكشى ، تـبـهـكـارى و ستمگرى قيام نكرده ام ، بلكه به پا خواسته ام تا كار امّت جد خويش به صلاح آرم و مى خواهم كه امر به معروف و نهى از منكر كنم ؛ و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب در پيش گيرم . هر كس مرا با پذيرش حق پذيرفت خداوند به حق سزاوارترين است ؛ و هر كس اين را از مـن نـپـذيرد، شكيبايى مى ورزم تا خداوند ميان من و مردم داورى فرمايد و او بهترين داوران است ، توفيق من تنها از خداوند است ، بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم .

گويد: آن گاه حسين نامه را پيچيد و مهر خويش بر آن زد و به برادرش محمد سپرد و سپس او را وداع گفت و در دل شب بيرون آمد.(578)

درنگ و نگرش

امام در مدينه از قتلگاه خود در عراق سخن مى گويد!

نـكـتـه قـابـل تـوجـّه اين است كه امام (ع)، با وجود خروج مرحله به مرحله از مدينه منوره تا مكّه مـكـرمـه ، در هنگامى كه در مدينه به سر مى برد، قصد نهايى خود را مبنى بر رفتن به عراق بـه اهـل بـيت و شيعيانش اعلام فرمود. ام سلمه خطاب به آن حضرت مى گويد: پسرم ، از رفتن بـه عـراق انـدوهگين مباش ، كه من از جدت شنيدم كه مى فرمود: (فرزندم حسين در سرزمين عراق در جـايى به نام كربلا كشته مى شود.)؛ و امام پاسخ مى دهد: (مادرم ، به خدا سوگند من نيز ايـن را مـى دانـم و نـاگـزيـر كـشـتـه مـى شـوم .) امـام (ع) بـه بـرادرش ، عـمـر اطـرف ، مـى گـويـد:(حـديـث كـرد مـرا پـدرم كـه رسـول خـدا(ص) او را از قـتـل خودش و من و اين كه خاك من نزديك خاك اوست خبر داده است .) در اين جا نصوص ديگرى نيز وجود دارد كه اين حقيقت را تاءييد مى كند.

عـلاوه بـر بـعـد اعـتـقـادى مـبـنـى بر اين كه امام حسين (ع) با علم الهى ، به خاطر امام بودنش ، جـزئيـات آنـچـه را كـه بـرايـش پـيـش آمـد مـى دانـسـت ، در زمـيـنـه تـحـليـل تـاريـخى نيز از اين حقيقت استفاده مى شود كه امام حسين (ع) در پرتو درايت سياسى ـ اجـتـمـاعـى خـويش ‍ مى ديد كه عراق بهترين سرزمينى است كه براى رويارويى سرنوشت ساز مـيـان خـود و بـنـى امـيـه بـرمـى گـزيـنـد و بـهـتـريـن جـايـى اسـت كـه بـراى قـتل حتمى خويش انتخاب مى كند (من ناگزير كشته مى شوم ). زيرا شمار زيادى از شيعيان يا بگويم شمارى زياد از دوستداران اهل بيت در عراق مى زيستند هر چند كه به بيمارى دوگانگى شـخـصـيـت مـبـتـلا بـودنـد؛ (دل هـايـشان با تو و شمشيرهايشان بر ضد توست ). نيز به اين دليـل كـه عـراقـيـان هـمـچون شاميان كاملا تن به فرمانبردارى بنى اميه نداده بودند؛ و اين امر مـوجـب شـده بود تا سرزمين عراق بهترين مكانى باشد كه از پرتو انقلاب حسينى و فاجعه طفّ روشنايى مى گيرد.

بـسـيـارى از متون تاريخى بر اين نكته تاءكيد دارند كه عراقيان در دوران معاويه از روزگار امـام حـسن (ع)، با حضرت سيدالشهدا پيوسته در ارتباط بودند و از وى مى خواستند كه عليه حـكـومـت امـوى قيام كند و آمادگى شان را براى يارى و فداكارى اعلام مى داشتند، ولى امام (ع)، تا معاويه زنده بود، آنان را به شكيبايى و هشيارى فرمان مى داد.

از اين جا استفاده مى شود كه نيت رفتن به عراق در پرتو درايت سياسى ـ اجتماعى و ارتباط با عراقيان از همان آغاز در ذهن آن حضرت وجود داشت .

مفهوم اين سخن اين است كه نيت رفتن به عراق بر اثر نامه هاى عراقيان پس از مرگ معاويه به وجود نيامد، بلكه اين نيّت و آهنگ ، پيش از اين نامه ها، بر اساس منطق شهيدى كه در پى انتخاب بـهـتـريـن سـرزمـين براى شهادت خويش است ، در دل امام وجود داشت ؛ و نامه هاى عراقيان جز يك انگيزه ظاهرى براى تاءكيد اين نيّت و تصميم نبود.

مهم ترين عامل قيام حسينى

امـام حـسـيـن (ع) در ديدار با برادرش عمر اءطرف ، كه به وى گفت : (چرا دست بيعت ندادى ؟) دلايل خوددارى قاطع خود را از بيعت با يزيد اعلام داشت و فرمود: (هرگز تن به ذلت نخواهم داد). بـه بـرادرش ، مـحـمـد حـنـفـيـه ، نـيـز هـمـيـن خـوددارى از بـيـعـت را قـاطـعـانه اعلام داشت و فـرمـود:(برادرم ، به خدا سوگند اگر در دنيا پناهگاه و ملجاءى يافت نشود، هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد).

ايـن خـوددارى قـاطـعـانـه از بـيـعـت بـا يـزيـد ـ بـه عـنـوان نـخـسـتـيـن عـامـل از عوامل مؤ ثر در قيام حسينى ـ چنانچه ناشى از انگيزه اى شخصى مى بود، آن حضرت در صـورتـى كـه بـنـى امـيـه از وى خـواسـتـار بـيـعـت نـمـى شـدنـد سـكـوت مـى كـرد و مشكل اين حكومت با امام (ع) در همين جا پايان مى يافت .

ولى عـامـل خوددارى امام از بيعت ناشى از يك دليل عقيدتى يعنى خطر نابودى اسلام در صورت سـكـوت امـام در بـرابـر حـاكـمـى چون يزيد بن معاويه بود. چنان كه آن حضرت ، خود فرمود: (هـنـگـامـى كـه امـّت گـرفتار حاكمى چون يزيد گردد، فاتحه اسلام را بايد خواند)؛ و همين عامل بود كه امام را در برابر مسؤ وليت حركت و قيام براى اصلاح امّت جدش و امر به معروف و نهى از منكر قرار مى داد.

ايـن دليـل عـقـيـدتـى مـشـتـرك ، هـمـانـى اسـت كـه در حـقـيـقـت عـامـل خوددارى از بيعت و عامل امر به معروف را به هم آميخته است و تفكيك ميان اين دو در مقام سخن جز يك تفكيك اعتبارى نيست .

در حـقـيـقـت نـتيجه اين به هم آميختگى اين بود كه عامل خوددارى از بيعت ، اهميت فراوانش را وامدار اهـمـيـت بـزرگ تـرى بـود كـه به عامل اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر اختصاص داشت ؛ وگـرنـه احـتـمـال داشـت كه قضيه با سكوت امام در برابر يزيد ـ كه زير بارش نرفت ـ با سكوت وى از درخواست بيعت پايان بپذيرد.

بـنـابـرايـن ، در مـجـمـوعـه عـوامـل مـؤ ثـر در قـيـام مـقـدس حـسـيـنـى ، عامل امر به معروف و نهى از منكر از همه مهم تر بود.

در وصـيتى كه امام حسين (ع) به برادرش محمد حنفيه فرمود، مى بينيم كه آن حضرت علت قيام خويش را تنها به همين عامل محدود فرمود؛ و از عامل خوددارى از بيعت سخنى به ميان نياورد. همان گـونـه كـه دربـاره ديـگـر عـوامـل مـؤ ثـر در قـيـام مـقـدس حـسـيـنـى ، مـانـنـد عـامـل نـامـه هـاى اهـل كـوفه ، چيزى نگفت . آن حضرت در اين وصيت تنها درباره اصلاح طلبى و ضرورت دگرگونى اوضاع فاسد از راه امر به معروف و نهى از منكر سخن مى گويد؛ و اين دليـلى اسـت روشـن و قـاطـع بـر اهميت والاى عامل اصلاح طلبى و امر به معروفو نهى از منكر. گـويـى كـه پـيـام ايـن وصـيـت تـاءثـيـر روشـن و مـسـتـقـل ايـن مـهـم تـريـن عامل است .

در چـارچـوب عـامـل امـر بـه مـعروف و نهى از منكر، مى بينيم اين امام است كه تصميم مى گيرد و رويـارويـى بـا حـكـومـت امـوى را آغـاز مـى كـنـد، نـه ايـن كـه دعـوت اهـل كـوفـه يـا تـقـاضاى حكومت اموى از امام حسين (ع) براى بيعت و خوددارى ايشان ، حضرت را وادار بـه رويـارويـى كـرده بـاشـد. ايـن تـبـديـل حـرام بـ