رات و كربلا زد

من كاتب بى دست دربار حسينم

من عشق باز عشق بازار حسينم

عباسم و غرق غم عشق حسينى

من با همه هستى خريدار حسينم

رزمنده بى سنگر لشگر گشايم

هم خط شكن هم خط نگه دار حسينم

دست مرا در دست او بگذاشت حيدر

من از همان طفلى گرفتار حسينم

زد بوسه بر دستم امير فتح خيبر

يعنى كه من پرچم نگه دار حسينم

از كودكى من با حسيم عهد كردم

مانند يك پروانه اى دورش بگردم

من نسخه درمان درد سينه هايم

من تربت شش گوشه را دار الشفايم

من زينبم را چون حسينم دوست دارم

من بهر او مى ميرمو او از برايم

من اشكها را قطره قطره مى شمردم

من رشته گوهر شمار ديده هايم

من كاتب غمهاى طفلان اسيرم

من با همه غمهاى زينب آشنايم

من همستفر بودم به هر جا با اسيران

من حافظ زينب ز روى نيزه هايم

من واسطه بين فرات و كربلايم

بر درد زوار حسينى من دوايم

من روزه تشنه بحر فراتم

عباسم و حلال كل مشكلاتم

هر مشكلى را مى كنم مشكل گشائى

من عرشه دار كشتى بحر نجاتم

از خود گذشتن را به عالم ياد دادم

چون پاكباز تشنه آب فراتم

مشق عطش را در مدينه مى نوشتم

من دانش آموز كلاس زارياتم

با خون دل بر ساحل دريا نوشتم

من ساقى بى ساغر آب حياتم

من دردهاى بى دوا بسيار دارم

در مانگهى در علقمه سيار دارم
مرام  اباالفضل (ع)
شاعر: سيد صادق حسينى يزدى

خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل

جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل

هر كه بود در دلش فروغ هدايت

مى شود آگاه از مقام اباالفضل

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام اباالفضل

گر علمش سرنگون شده است بلند است

رايت مردى به احترام اباالفضل

چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان

چهره همچون مه تمام اباالفضل

اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند

شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل

ساقى همت به دشت كرببلا ريخت

باده ايثار جان به جام اباالفضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل

تا ببرد آب سوى خيمه طفلان

بود همه سعى و اهتمام اباالفضل

آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان

از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل

در نفس واپسين به سوى حرم بود

ناله ادرك اخاپيام اباالفضل

صحبت حال سكينه بود و غم آب

با شه دين آخرين كلام اباالفضل
دو دست عشق
شاعر : ملا اقاجان زنجانى

دلم هوس كند از مدحت يكى سردار

دو دست عشق به مدحش كند ز طبع مهار

شمارم ازو صفاتش يگان يگان گويم

به عقل ناقص و فهم قصير و طبع فتار

اگر چه منقبتش اظهر من الشمس است

نعات وى شده مشهور بين خرد و كبار

و ليك فيض وصافش چو بوى مشك و عبير

زياد گردد چندانكه مى كنى تكرار

شهى كه صولت حيدر ز جبهه ات ظاهر

نمود هيبت اژدر ز نعره ات اظهار

توئى كه اسم تو مرسوم در حجاز و هوازن

توئى كه نام تو معروف در بلاد و ديار

نهنگ بحر بلائى و ببر دشت غزائى

بطل كشى و مبارز فكن هژبر آثار

دم مصاف يلان از نشست و شصت تو

گراز وش تنه بر هم زند دود بقطار

فراز نعره ات ار بگذرد ز دشت و جبل

فغان ز ديو و دد يد نوا ز كوه و مغار

توئى دلاور نا مى سقى تشنه لبان

بروز طف حسين را بدى مشير و مشار

ز بس وفا و كمالات و فضل مدغم توست

ترا بخواند ابوالفضل مؤمن و كفار
درياى عشق
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

امشب است ان شب كه شادى بر در درباى عشق

حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى ديدار عشق

ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد آمد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

آمد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق

آنكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

آمد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق

ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

آفرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى اُم البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1435.txt">ماه  بنى هاشم</a><a class="text" href="w:text:1436.txt">باب الحوائج هست</a><a class="text" href="w:text:1437.txt">آيت صولت</a><a class="text" href="w:text:1438.txt">به عشق تو گشتم اسير</a><a class="text" href="w:text:1439.txt">گلشن اهل صفا</a><a class="text" href="w:text:1440.txt">خداوند ادب</a><a class="text" href="w:text:1441.txt">ابوالفضل (ع) مؤمن و كفار</a><a class="text" href="w:text:1442.txt">حضرت عباس عليه السلام</a><a class="text" href="w:text:1443.txt">این که بر سینه خود داغ برادر دارد</a><a class="text" href="w:text:1444.txt">عطش از خشکی لب های تو سیراب شده</a></body></html>ماه  بنى هاشم
شاعر : فتح اله وفايى شوشترى

طبعم به هر ترانه نواى دگر زند

عشاق وار بر صف خوف و خطر زند

گاهى هواى ملک عراقش گهى حجاز

گاهى قدم به خاور و گه باختر زند

با هر مخالفست مؤالف براستى

مانند آفتاب که بر خشگ و تر زند

از کوچک و بزرگ بگيرد سراغ بار

باشد مگر که چتر سعات بسر زند

شايد زفيض بخت همايون به نشأنئين

يک نشأه اى زجام مجبت اثر زند

آرى کسى که اهل نظر نيست در جهان

بايد که حلقه بر در اهل نظر زند

لاسيما بدرگه شاهى که از کرم

چون ذره اى ز مهر رخش بر حجر زند

گردد بسان لعل درخشنده تابناک

واز آب و تاب طعنه بشمس و قمر زند

بوالفضل و بوالکمال ابوسيف آنکه او

در فوق عرش کوى سعادت اثر زند

شاه حجاز ماه بنى هاشمى لقب

آنکو لواى نصرت و فتح و ظفر زند

از بهر سير رفعت او طاير قياس

با شهپر خيال ، اگر بال و پر زند

مشگل رسد بحلقة دربار رفعتش

صدبار اگر بحلقة امکان بدر زند

حکمش چنانکه نقشه زنقشش برد قضا

امرش چنان که کرده زرويش قدرزند

در صولت و صلابت مردى و مردمى

در روزگار تکيه بجاى پدر زند

موسى بگفتن ارنى نيست حاجتش

گر ذره اى زخاک درش بر بصر زند

زان خاک جاى سرزنش اربود با مسيح

ميبايدش قدم بسر عرش بر زند

يعقوب را محبت يوسف رود زدل

گر بررخش زمنظر دل يک نظر زند

از شوق طبع روشن من مطلعى دگر

چون قرص آفتاب درخشنده سرزند

عباس اگر که دست بشمشير برزند

يکباره شعله بر همه خشک تر زند

از تيغ آبدارش اگر يک شراره اى

گردد عيان بخرمن هستى شرر زند

از قتل خود خبر نشود تا بروز حشر

بر فرق هر که تيغ بلا بى خبر زند

از بسکه هست چاپک و چالاک و تند وتيز

ش