مشير تا رسيده بمعفر بسر زند

سازد دونيم پيکر او بى زياد وکم

از خشم هر که را بسرو پا کمر زند

پيوسته نيش بر رگ جان مخالفان

فصاد تير تيز چون نيشتر زند

روز قضا و قدر چاکران او

هر جا اراده کرد قضا و قدر زند

خياط وار شخص قضا جامة ممات

بهر عدوى تو زفنا آستر زند

صباغ وار دست قضا رخت زندگى

در خم نيستى ز اجل بيشتر زند

گريک شرر زشعلة تيغش رسد بخصم

تا روز حشر نالة هذالسقر زند

شاها مرا بمدح تو شد لطف تو دليل

ورنه چگونه مور ز دريا گذر زند

مارا زبان بوصف تو قاصر بود ولى

گنجشک بقدر همت خود بال و پر زند

تا شد بمدحت تو وفائى سخن سراى

نطقش هزار طعنه بقند و شکر زند

سقا نديدم و نشنيدم بروزگار

از سوز تشنگى شررش بر جگر زند
باب الحوائج هست
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

امشب است آن شب كه شادى بر در دربار عشق

حلقه مى كوبد كه عقل آمد پى ديدار عشق

ساقيا لبريز كن امشب ز مى پيمانه را

تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق

سينه زنها سينه چاكان سينه سرخان را بگو

دست افشانى كنيد آمد سپهسالار عشق

تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون

زد قدم در ملك عالم ميرو پرچمدار عشق

نقطه پرگار هستى گر حسين بن على است

آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق

تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما

آمد ان جانبازى قطعه قطعه پيكار عشق

آنكه با تيغ كجش شد قامت اسلام راست

آمد از ره تا ببوسد سنگر ايثار عشق

تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد

جان شيرين را نثار مقدم دلدار عشق

بر سر پيمان نشست و با عدو پيمان نبست

داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت

كز مقام و مرتبت شد جعفر طيار عشق

چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت

تا كه شد سيراب از سر چشمه سر شار عشق

ميشود مستور زير ابر تا روز معاد

ماه بيند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق

از على بايد چنين فرزند تا روز مصاف

همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق

شير حق را شرزه شيرى داد حق ، كز هيبتش

روبهان را مى كند در دهر تار و مار عشق

اى بنازم بر چنين ازاد مردى كز شرف

گوى سبقت برده در ايثار با اقرار عشق

آفرين بر همت مردانه اش كز يك نگه

چون على وا مى كند صدها گره از كار عشق

رحمت حق باد بر شير تو اى ام البنين

اين چنين شيرى نمودى هديه بر دادار عشق

تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى

شاعر ژوليده را نبود بر اغيار عشق
آيت صولت
شاعر : قاسم  رسا

آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش

آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى

جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش

آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش

وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش

ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود

هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش

كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز

كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش

آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك

آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش

خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال

شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش

كوته از دامنت اى شاه مكن دست "رسا "

از كرم پاك كن از چهره غبار محنش
به عشق تو گشتم اسير
شاعر : غلامرضا  سازگار

هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحلظه دست تو " ميثم "

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم
گلشن اهل صفا
شاعر : عمان سامانى

باز از ميخانه ، دل بويى شنيد

گوشش از مستان هياهويى شنيد

دوستان را رفت ذکر از دوستان

پيل را ياد آمد از هندوستان

اى صبا اى عندليب کوى عشق

اى تو طوطى ّ حقيقت گوى عشق

اى هماى سدره و طوبى نشين

اى بساط قرب را ، روح الامين

اى به فرق عارفان کرده گذار

اى به چشم پاک بينان رهسپار

رو به سوى کوى اصحاب کريم

باش طايف اندر آم والا حريم

در گشودندت گر اخوان از صفا

راه اگر جستى در آن دارالصـّفا

شو در آن دارالصـّـفا، رطب اللـّسان

هم طريقان را سلام از ما رسان

خاصه آن بزم محبان را، حبيب

گلشن اهل صفا را ، عندليب

اصفهان را، عندليب گلشن اوست

در اخوّت گشته مخصوص من اوست

گوى اى جنت به جستجويتان

تشنه لب کوثر به خاک کويتان

دستى اين دست ز کار افتاده را

همـّـتى اين يار بار افتاده را

تا که بر منزل رساند بار را

پر کند گنجينه الاسرار را

شورى اندر زمره ى ناس آورد

در ميان ، ذکرى ز عباس آورد

نيست صاحب همتى در نشأتين

همقدم عباس را ، بعد از حسين

در هـــــوادارى آن شاه السـت

جمله را يک دست بود او را دو دست
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:145.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:146.txt">معرفی امام (ع)</a><a class="text" href="w:text:147.txt">علاقه شديد پيامبر (ص ) به حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:148.txt">نمونه اى از سخاوت امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:149.txt">تواضع امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:150.txt">كرامت و بزرگوارى امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:151.txt">پاسخ كوبنده امام حسين (ع ) به نامه معاويه</a><a class="text" href="w:text:152.txt">حلم و صبر انقلابى امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:153.txt">نمونه اى از شجاعت امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:154.txt">گفتگوى امام حسين (ع ) با يكى از ياران در شب عاشورا و مناجات ياران</a><a class="text" href="w:text:155.txt">راز كشته نشدن بعضى از دشمنان امام حسين (ع ) توسط امام حسين (ع )</a><a class="text" href="w:text:156.txt">خنده غلام ترك</a><a class="text" href="w:text:157.txt">پاورقی</a></body></html>خداوند ادب
شاعر : على انسانى

اى خداوند ادب، بنده ى عشق

کشته مهر و وفا، زنده عشق

ادب و عشق و وفا، مرهونت

همت و جود و سخا، مديونت

شرف و غيرت و مهر و احساس

جاودانى زتو باشد عباس (ع)

پيش سرو قدت، از خجلت خويش

سرو افراخته قد سر در پيش

نخل جودى تو و احسان، ثمرت

صد چو حاتم چو گدايان به درت

پسر شير دل شير خداى

شاه بيت غزل عشق و وفاى

سرمه ى چشم ملک، خاک رهت

مشترى، مهر به چهر چو مهت

بسکه ماه رخ تو دل مى برد

دل زديوانه و عاقل مى برد

عاشقان ريزه خور خوان تواند

جمله طفلان دبستان تواند

عقل مبهوت وفادارى تست

عشق، حيران فداکارى تست

مشعل عشق، تو افروخته اى

شمع را سوختن آموخته اى

جز تو اى باخته سر در ره عشق

کيست؟ استاد به دانشگه عشق

گر چه خود مايه فخر بشرست

على از چون تو پسر مفتخر ست

فاطمه