م طاها

سلام مولا، سلام زهرا

سلام آقا به بارگاهت

مرید عشقم، تویی مرادم

تو رفتی و سروری زمین خورد

پس از شما رهبری زمین خورد

زمان رفتن به سوی میدان

حسین می گفت که پایه ی لشکر زمین خورد

تو که فتادی، فرشته های خدا به نوحه

فغان نمودند که باز هم حیدری زمین خورد

غریب آب آوری زمین خورد

و آن طرف هلهله به پا شد

دلیر نام آوری زمین خورد

میان خیمه، کنار گهواره

یک طرف مادری زمین خورد

زنی شکسته، دل خمیده

نشسته بالای پیکری که به خون تپیده

به پیشت ای سرو قد کشیده

حسین آمد ولی قد خمیده

فقط خدا آیه هست آنجا

چه گفته با تو، چه ها شنیده

همین که دستت به پیش پای امام افتاد

گذارِ سیلی به روی اهل خیال افتاد

پس از تو سردار تشنه ی سر شکسته

خواب از سر زنان حرم پریده

کنار دستِ ز تن جدایت

مه یگانه، دو زانوی دلبری زمین خورد

پس از تو ای غیرت مجسم

میان مقتل سَری زمین خورد

تو رفتی و دختری زمین خورد

به پیش چشم حرامیان، خواهری زمین خورد

پس از تو جمع کبوتران حریم زینب

شکسته بالی نصیبشان شد

رخ کبود و نگاه زخم و سر شکسته

قد هلالی نصیبشان شد

تو رفتی و در هجوم لشکر به سمت خیمه

یتیم بی معجری زمین خورد

شکسته بال و پری

تبار پیغمبری

چه آمده بعد تو، سر دختران زهرا

آقا ابالفضل

یا کاشف الکرب یا ابالفضلکاش می گشتم فدای دست تو
تا نمی دیدم عزای دست تو
خیمه های ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو
از درخت سبزِ باغ ِ مصطفی
تا فتاده شاخه های دست تو
اشک می ریزد ز چشم اهل دل
در عزای غم فزای دست تو
یک چمن گلهای سرخ نینوا
سبز می گردد به پای دست تو
در شگفتم از تو ای دست خدا
چیست آیا خون بهای دست تو؟

شعر از صادق رحمانیدر بین آغوشم سر ذوالجناحم

با اشک من غوغا شده خیمه گاهم

دامن کشان رفتی، دلم زیرو رو شد

چشم حرامی با حرم روبه رو شد

به دنبالت تا میدان، دویدم من

کمی آهسته تر که، بریدم من

رحم کن به خواهرِ، مرا هم ببر

حسین، جان مادرت، مرا هم ببر

پا در رکابو دل به دریا سپردی

چشمان زینب را، به سینه فشردی

بیا قبل از رفتن، ای کَس و کارم

به حلقومت یک بوسه بدهکارم

ای غریب تشنه لب، مرا هم ببر

رسید جان من به لب، مرا هم ببر

بیا برگرد خیمه، ای کَس و کارم

منو تنها نگذار، ای علمدارم

آب به خیمه نرسید، فدای سرت

حسین قامتش خمید، فدای سرتکیست این آبشار عاشورا

کیست این تکسوار بی همتا

سبزی خیمه های آل حسین

سرخی آسمان عاشورا

روی بازوی او مدد حیدر

ناله های شبانه اش زهرا

تا که او هست کودکان در خواب

مادران گرم گفتن لالا

علمی سربلند در دستی

مشک در دست دیگر دریا

هر که تشویش در دلش دارد

می رود سمت خیمه ی سقا

تا که او هست می توان بشنید

خنده های رباب و اصغر را

هیچ چشمی ندیده تا او هست

سایه ی دختران نو پا را

هیچ چشمی ندیده تا او هست

قد و بالای زینب کبری

نذر اسفند می کند ملک

چشم زخمی نگیردش حتی

کودکان روی دامنش هر روز

گرم بازی و ناز در اینجا

لحظه ای بی عمو خدا نکند

بی عمو یک کلام واویلا

کیست او مرد تند باد حسین

اوست تفسیر ان یکاد حسین

این صدای خروش تکبیر است

لحظه های حضور یک شیر است

در خیال شکار آمده است

مثل یک رعد مثل یک تیر است

لرزه افتاده بر ستون زمین

دیدنش هم عجب نفس گیر است

علمش را به دشت می کوبد

نوبت تند باد شمشیر است

نفس صد سپاه بند آمد

هر گلو اسیر زنجیر است

لحظه ای روی پا نمی ماند

هر که حتی ز عمر خود سیر است

آی لشکر فقط فرار کنید

ناله ی دشمن زمینگیر است

آمده شیر بی مثال علی

گرهی زد به دستمال علی

آسمان را دوباره حیران کرد

دشت را یک نفس پریشان کرد

یک نگاهش برای یک لشکر

خاک بر چشم گوی و میدان کرد

چشم بد دور از قیامت او

مثل حیدر به رزم جولان کرد

گرهی زد میان ابرویش

زهره ها را درید و طوفان کرد

تیغ را در میان انگشتش

اندکی چرخ داد و رقصان کرد

نعره ای زد که مرد آمده است

جنگ را مکتب دبستان کرد

خانمان همه به ویرانی است

تازه هنگامه ی رجز خوانی است

تیغ را لحظه ای که می چرخاند

آسمان را به خاک می چسباند

چشم تا که کار می کند اینجا

دست و پا را به سینه می پیچاند

تپش قلب آب می آمد

گیسوی مشک را که می افشاند

ذولفقاری که بین پنجه اوست

کوه را با اشاره می سوزاند

هیبت چشم او همان اول

جنگ را بین دشت می خواباند

هر که سر داشت بی سر آمده است

همه گفتند حیدر آمده است

افق این نگاه را بنگر

چشم های سیاه را بنگر

شمس را شمع کرد و پنهان کرد

نیم روز است و ماه را بنگر

همه ی کودکان را بنگر

یک حرم یک سپاه را بنگر

مادری آمد و اشاره نمود

کودک بی گناه را بنگر

کودکی دید روی دامانش

اشک زد حلقه گرد چشمانش

مشک را تا گرفت بر دوشش

نهر شد چون همیشه مدهوشش

می زد آب موج او تشنه

خنده ای بر لبان خاموشش

اسب را سمت خیمه ها هی کرد

دل غمگین خیمه در جوشش

وای تیغی رسید بر دستش

مشک را برد بین آغوشش

تیر ها می رسید از هر سو

پیکرش را نمود گلپوشش

گفت دیدی که آبرویم رفت

تا صدایی رسید بر گوشش

چشم وا کرد دید از مشکش

آبرویش چکید از مشکش

به دلش تیر غصه ها می خورد

شعله بر جان کربلا می خورد

چشم خود بست و دید لب تشنه

کودکی را که دست و پا می زد

مادری در کنار گهواره

ساقی خیمه را صدا می زد

دید دنبال گوشواره کسی

ضرب سیلی به بچه ها می زد

از دل حلقه ای نگین افتاد

گل ام البنین زمین افتاد
 نام کتاب : داستانهاى شنيدنى از امام حسین (ع)

نوشته : محمد محمدى اشتهاردى

منبع : سایت غدیرآبی نبود اگر که تو دریا نمی شدی
مشکی نبود اگر که تو سقا نمی شدی
حالا که مثل نور شدی و قمر شدی
ای کاش هیچ وقت تو پیدا نمی شدی
این تیر با نگاه نظر می زند تورا
حالا نمی شد این همه زیبا نمی شدی؟
می خواستی که تیر نگیرد تن تورا
کاری نداشت،خوش قدو بالا نمی شدی
تو جمع خیمه بودی و تقسیم کردنت
ورنه در این مزار کمت جا نمی شدی
پیش قد حسین ،تمامت شکسته بود
تقصیر تو نبود اگر پا نمی شدی

شعر از علی اکبر لطیفیانلبریز از تو گفتنم اما نمی  شود

اصلا زبان برای سخن وا نمی شود

لکنت گرفته ام و مانده ام هنوز

دم از شما زدن به تقلا نمی شود

عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام

بر روی دفترم اما نمی شود

وصف تو کار من نه، که کارخود شماست

مجنون که از قبیلۀ لیلانمی شود

فرض محال کردم و دیدم که باز هم

دراین خیال وسعت من جا نمی شود

ساقی بریز باده که خود را  رقم زنم

دم از ظهور حضرت صاحب علم زنم

جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند

وقتی حماسه را به تصوّر کشیده اند

روز ازل میان تمامیّ واژه ها

نامی برای معنی مردی گزیده اند

وقتی که نام حضرتتان برده می شود

دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند

زیبایی و وقار  و شب و صبح پیش هم

در چشمهای مست شما آرمیده اند

می خواستند زمین بلرزد تمام قد

عباس را شبیه خدا آ فریده اند

جبـر است و اخـــتیار شـدم آشنـای تو

عشق است اگر که سر بدوانم به پای تو

این شام نیست زلف دلارای دلبر است

این سرو نیست قامت شمشاد پرور است

این تیغ نیست، ابروی پیوسته ای ، کمان

این شانه نیست اوج هزاران کبوتراست

ای