هنام تو که عشق ناب دارد عباس

خاصیت آفتاب دارد عباس

ما تشنه ی یک جرعه سخاوت هستیم

مشک تو هنوز آب دارد عباس؟

 

شاعر: علی اکبر رشیدیهمیشه با دو چشمت عالمی داشت

کجا مثل نگاهت همدمی داشت

امام عشق، آن ظهر عطشناک

به دستانت نیاز مبرمی داشت

 

شاعر : سید حبیب نظارییاد آور لحظه های دردند عمو

شب های اسیری ام چه سردند عمو

دیشب سر نی فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه کار کردند عمو؟

 

شاعر: جواد منفرددريغا ياس را ياري نكردي

گل احساس را ياري نكردي

زمين كربلا با من بگو آه

چرا عباس را ياري نكردي؟

 

شاعر: ابراهيم درويشيروزی که عیار عشق، اخلاص و وفاست

خنجر به دل شکسته ی خون خداست

لب تشنه دل از رود، بریدن هنر است

سیراب ترین تشنه ابالفضل شماست

 

شاعر: مریم حقیقت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1479.txt">قرص ماه</a><a class="text" href="w:text:1480.txt">ماه و خورشيد</a><a class="text" href="w:text:1481.txt">مشک </a><a class="text" href="w:text:1482.txt">عطش</a><a class="text" href="w:text:1483.txt">غلام عباس</a><a class="text" href="w:text:1484.txt">زخم خنجر </a><a class="text" href="w:text:1485.txt">رسم بندگي </a><a class="text" href="w:text:1486.txt">ساحل</a><a class="text" href="w:text:1487.txt">پهلوان</a><a class="text" href="w:text:1488.txt">گرداب</a></body></html>با مشک تو رودخانه تطهیر شده

رویای قشنگ آب تعبیر شده

تا مُشت به مُشت آب بر می داری

در دست تو قرص ماه تکثیر شده

 

شاعر: پروانه بهزادی آزادنمونه اى از سخاوت امام حسين (ع )
امام حسين (ع ) در خانه اش مشغول نماز بود، يك نفر اعرابى (باديه نشين ) كه از فقر به تنگ آمده بود، به مدينه وارد شد و يكراست به در خانه امام حسين (ع ) آمد و در را زد و اين دو شعر را خواند:
لم يخب اليوم من رجاك و من
حرك من خلف بابك الحلقة
فانت ذوالجود، انت معدنه
ابوك قد كان قاتل الفسقة
((امروز كسى كه اميد به تو داشته باشد و حلقه در خانه تو را حركت دهد نا اميد نخواهد شد، تو سخاوتمند و معدن عطا و كرم هستى ، پدرت كشنده فاسقان بود)).
امام حسين (ع ) نماز خود را كوتاه كرد و پس از نماز به سوى آن اعرابى بيرون آمد آثار فقر و تهيدستى را از چهره او مشاهده كرد آنگاه بازگشت و قنبر را صدا زد، قنبر پيش دويد امام على (ع ) به او فرمود: از مخارج زندگى ما چقدر در نزد تو باقى مانده است ؟
قنبر گفت : دويست درهم باقى مانده كه به من فرمودى آن را بين بستگانت تقسيم كنم .
امام فرمود: آن را بياور، كسى كه از آن ها سزاوارتر است آمده ، قنبر رفت و آن را آورد، امام حسين (ع ) آنرا گفت و به آن اعرابى داد، و در جواب شعر او، انى سه شعر را خواند:
خذها فانى اليك معتذر
و اعلم بانى عليك ذو شفقة
لوكان فى سيرنا الغداة عصا
كانت سمانا عليك مندفقة
لكن ريب الزمان ذونكد
والكف منا قليلة النفقة
((اين پول را از من بگير، و از تو معذرت مى خواهم و بدان كه من به تو مهربانم و تورا دوست دارم ، اگر دست ما پر بود، تو را همواره بهره مند مى كرديم ، ولى سختيهاى زمانه كم عطا شده ، و دستمان خالى است )).
اعرابى آن را گرفت و با كمال خوشحالى اشعارى را به عنوان تشكر خواند و رفت (52).
طبق نقل بعضى از روايات وقتى كه اعرابى آن پولها را گرفت سخت گريه كرد حضرت فرمود: گويا عطاى ما را كم شمردى ؟ اعرابى گفت : نه بلكه ، گريه ام براى آن است كه دست با اين جود و سخا، چگونه رواست كه زير خاك برود؟(53).و چشمت شرمگين شد ماه و خورشيد

حضوري آتشين شد ماه و خورشيد

حسين آمد به بالين برادر

به يكديگر قرين شد ماه و خورشيد

 

شاعر: سيد حسن محمودي ثابتبه آبت خصم برده رشک ای مشک

مبادا که بریزی اشک ای مشک

مرا در تشنگی بگذار امّا

بمان تا خیمه های ای مشک ای مشک

 

شاعر: جواد محمد زمانیدر مشت گرفت آب و بی تاب نشد

شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد

در حیرتم از عطش که مانند فرات

از شرم لب تشنه ی او آب نشد

 

شاعر: سعید سلیمان پور ارومیخاریم ولی وصل گل یاس شدیم

سنگیم ولی تکه ی الماس شدیم

گفتیم دو عالم همگـی بشناسند

از روز ازل غلام عباس شدیم

 

شاعر: محمد بکائیلبی لرزان و چشمی مانده بر در

امیدی خسته و بی بال و بی پر

کبوتر های کوچک بر گلوشان

به جای آب آمد زخم خنجر

 

شاعر: حجت الله بخشودهبه خون بايد کشيدن زندگي را

به دوش آسمان شرمندگي را

دو دست و چشم هايش داد، آن وقت 

به جا آورد رسم بندگي را

 

شاعر: حسین سنگریآشفته و بی قرار و زخمی، دل او

آخر غم عشق می شود قاتل او

از جزر و مد فرات می شد فهمید

یک ماه، هبوط کرده بر ساحل او

 

شاعر: پدیده زارعاز هیبت قد کشیده ات می ترسند

از خشم میان دیده ات می ترسند

عباس، به پهلوانی ات قسم این لشکر

حتی ز سر بریده ات می ترسند

 

شاعر: مهدی صفی یاریسقا سقا شکست بی آب، دلم

دنیا دنیا گریست بی تاب، دلم

شرمنده ی اهل بیت مولا شده بود

مشکی شد و افتاد به گرداب، دلم

 

شاعر: محمد بهرامی اصل<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1490.txt">شمع صبحگاه</a><a class="text" href="w:text:1491.txt">قاب باران</a><a class="text" href="w:text:1492.txt">شعاع</a><a class="text" href="w:text:1493.txt">بشتاب</a><a class="text" href="w:text:1494.txt">دست خالی</a><a class="text" href="w:text:1495.txt">دست</a><a class="text" href="w:text:1496.txt">مشک و چشم</a><a class="text" href="w:text:1497.txt">فراتی از عطش</a><a class="text" href="w:text:1498.txt">دسته گل</a><a class="text" href="w:text:1499.txt">مشک دریا</a></body></html>تواضع امام حسين (ع )
روزى امام حسين (ع ) از جايى عبور مى كرد، ديد چند نفر فقير پلاسى به زمين انداخته اند و مقدار اندكى نان خشك روى آن نهاده و مى خورند، بر آن ها سلام كرد.
آنها جواب سلام امام (ع ) را دادند و گفتند: بفرمائيد از اين غذا ميل كنيد، امام (ع ) در كنار آنها روى خاك زمين نشست ، و سپس فرمود: اگر
اين نان صدقه نبود با شما مى خورم سپس به آنها فرمود: برخيزيد به خانه من بيائيد امروز مهمان من باشيد.
آنها برخاستند و همراه امام حسين (ع ) به خانه آن حضرت آمدند امام (ع ) به آنها غذا و لباس داد، سپس دستور داد به هر كدام مبلغى پول دادند، و با اين شيوه آنها را خشنود كرد، و از آن ها از حضور امام (ع ) رفتند(54).
در نقل ديگر آمده : شبيه ماجراى فوق ، پيش آمد، امام حسين كنار فقرا نشست و با آنها غذا خوردن و فرمود: ((خداوند متكبران را دوست ندارد))(55).سر سبزترین گل نگاهم عباس

پروانه و شمع صبحگاهم عباس

خورشیدتر از نگاه او چشمی نیست

پر شعله ترین شعاع ما هم عباس

 

شاعر: حجت الله بخشودهسکوت آب را در هم شکستند

به روی سینه ی دریا نشستند

میان موج خون در قاب باران

تمام سایه ها خنجر به دست اند

 

شاعر: حسین سنگریسر سبزترین گل نگاهم عباس

پروانه و شمع صبحگاهم عباس

خورشیدتر از نگاه او چشمی نیست

پر شعله ترین شعاع ما هم عباس

 

شاعر: حجت اله بخشودهتو احساس مرا دریاب ای رود

لبم را تر نکن از آب ای رود

تو که دستی نداری تا بیفتد

به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

 

شاعر: سید حبیب نظاریبه دندانت کشم از خوش خیالی

ببین ای مشک این آشفته حالی

اگر چه دستهایم از تن افتاد

نمی خواهم بیایم دست خالی

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژادمن از تو شرم دارم دست خود را

تو دادی هم دل و هم دست خود را

علم از دست تو افتاد اما

علم کردی به عالم دستِ خود را

 

