اسلام خرافات جاهليت را از بين برد و هيچگونه سرزنشى بر مسلمانان روا نيست ، مگر گناه كنند (و من ثواب كردم نه گناه ) بلكه سرزنش سزاوار آن كسى است كه پيرو برنامه هاى جاهليت باشد.
وقتى كه جواب نامه امام حسين (ع ) به معاويه رسيد، آن را خواند و سپس ‍ به يزيد داد يزيد آن را خواند و به پدرش گفت : افتخار حسين بر تو بسيار كوبنده است .
معاويه گفت : چنين نيست ولى زبان بنى هاشم تند و تيز است كه سنگ كوه را متلاشى مى كند و دريا را مى شكافد(57). <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1511.xml">اشعار 1 الی 10</a><a class="folder" href="w:html:1522.xml">اشعار 11 الی 20</a><a class="folder" href="w:html:1533.xml">اشعار 21 الی 30</a><a class="folder" href="w:html:1544.xml">اشعار 31 الی 40</a><a class="folder" href="w:html:1555.xml">اشعار 41 الی 50</a><a class="folder" href="w:html:1566.xml">رباعی و دوبیتی</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1512.txt">غبار حائل</a><a class="text" href="w:text:1513.txt">گوش پاره</a><a class="text" href="w:text:1514.txt">هجده ستاره</a><a class="text" href="w:text:1515.txt">نفس های آخر</a><a class="text" href="w:text:1516.txt">خورشید تابان</a><a class="text" href="w:text:1517.txt">انتهای آسمان</a><a class="text" href="w:text:1518.txt">عطر پدر</a><a class="text" href="w:text:1519.txt">ابر مستی</a><a class="text" href="w:text:1520.txt">خط آخر</a><a class="text" href="w:text:1521.txt">سنگ صبور</a></body></html>به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را

نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را

فرا گرفت دو دریای سرخ از سر شوق

به وسعت گل رویش کران و ساحل را

لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند

مرور کرد به همراه او مقاتل را

برای این که ببوسد تمام هستی خویش

زدود از آینه ی دل غبار حائل را

فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد

حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را

هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید

جراحت لب و دندان و زخم قاتل را

چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!

کسی به طفل ندید این چنین شمایل را

نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:

سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟!

 

شاعر: مجید لشکریسه ساله اي كه اميدش به نوجواني بود

چقدر پيري او زود و ناگهاني بود

اگر چه گيسوي او مثل برف روشن بود

ولي تمام تنش سرخ و ارغواني بود

قسم به تاول پرخون روي لب هايش

كسي كه بر بدنش نيزه زد رواني بود

ذكات پيرهن كهنه اي كه بر تن داشت

دو گوش پاره و يك قامت كماني بود

طريق لطمه زدن را ز عمّه ياد گرفت

كه گونه هاش خراشيده و خزاني بود

ز ساعتي كه پدر را به ذوالجناح نديد

مدام ملتهب و غرق نوحه خواني بود

غرور هاشمي اش فوق العاده بود ولي -

نگاش ملتمسِ چوب خيزراني بود

دلش ز تاريكي و سردي خرابه شكست

غريب و خسته به دنبال هم زباني بود

ميان طشت سري را برايش آوردند

كه صاحبش پدر خوب و مهرباني بود

ز مرگ او زن غسّاله هم تعجب كرد

چرا كه بر بدنش جاي صد نشاني بود

طلوع فجر دمشق آمد و همه ديدند

شهيده، دختر ارباب آسماني بود!

 

شاعر: محمد رضا طالبیوای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه ی انتقام ها

بازی کودکانه ی اطفال گشته بود -

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ می رسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محلّه های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه ی عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود

هجده سر بریده نشسته بدون خوود

 

در سرزمین شام خزان بهار بود

از گریه جاده ها همگی شوره زار بود

ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی

بر ناقه ی بدون عماری سوار بود

در بین ناقه های یتیمان هاشمی

هجده عدد ستاره ی دنباله دار بود

آن روز نیزه دار سر حضرت حسین

تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود

در جمع کاروان، کف پاهای دختری

زخمی تکّه سنگ، وَ یا این که خار بود

صف های چند بد صفتِ تازیانه دار

دور و بر کجاوه ی زینب قطار بود

گویا که بود لعل لب و مغز استخوان

آماده ی معانقه با چوب خیزران

 

شاعر: علی زمانیاندرست مثل نفس هاي آخرت شده ام

به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام

زمين چقدر براي من و تو دلگيرست

به نيزه پر زده چشمم کبوترت شده ام

قرار بود که با هم به آسمان برويم

اگر چه بال نداري، خودم پرت شده ام

به نيزه رفته اي و سايه ي سرم شده اي

خرابه آمده اي سايه ي سرت شده ام

کبودي رخ من ارثي است بابا جان

عجيب نيست اگر مثل مادرت شده ام

کمرشکن شده داغ تو روي دوش زمين

شکسته قامت من، مثل خواهرت شده ام

ستاره های تنم را یکی یکی بشمار

به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام

 

شاعر: حسین سنگریتو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی

شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گر چه نابینام کرده باز می ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم

به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگر چه عمّه دل تنگ ست امّا عمّه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی؟

سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند

تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت ست

تقلّا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

 

شاعر: علی اکبر لطیفیاننامی شدی، روی لب اینیّ و آنی

یا شایدم بابای از ما بهترانی

بد جور سیلی خورده ام این چند روزه

خوردم، ولی حتّی دریغ از تکّه نانی

من که توان راه رفتن هم ندارم

حالا سوال من، تو آیا می توانی؟

ای وای یادم رفت، تو که پا نداری

یک سر، نه دستیّ و نه حتّی استخوانی

جای تو خیلی بهتر از این جاست بابا

با اکبرت در انتهای آسمانی

یا با عمو پیش امیرالمومنینی

یا پیش زهرا در بهشت بی کرانی

بابا سلامت را به عمّه می رسانم

بابا سلامم را به مادر می رسانی؟

من مانده ام با روزگار سرد تقدیر

با این همه نامردمی، نامهربانی

شاید نیاوردی به جا این دخترت را

یا شایدم بابای از ما بهترانی

 

شاعر: حمید رمینیمه شب بود که درهای اجابت وا شد

یوسف گمشده ی دخترکی پیدا شد

آن که همراه سخن هاش همه لکنت بود

چون که چشمش به پدر خورد زبانش وا شد

چون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد

یا علی گفت و به صد رنج ز جایش پا شد

هاتفی داد ندا چشم تو روشن خانم!

آن که می گفت نداری تو پدر رسوا شد

رفت و تا روز جزا بهر تسلّای یتیم

شام، بدنام ترین نقطه ی این دنیا شدپ

سوره ی کوثر این قافله را دق دادند

باز هم زینب غمدیده ی ما تنها شد

 

شاعر: محمد حسین رحیمیانابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد

با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد

امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را

از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد

ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد

مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد

با تمام این اس