یران فرق داری، قصّه چیست؟

هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد

از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش

شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد

وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد

آن زن غسّاله هم اشکش در آمد گریه کرد

 

شاعر: کاظم بهمنیحلم و صبر انقلابى امام حسين (ع )
روزى يك از غلامان امام حسين (ع ) مرتكب گناهى شد كه سزاوار مجازات گرديد، امام حسين (ع ) دستور داد تا او را با چند ضربه تاءديب كنند.
غلام صدا زد: اى آقاى من و الكاظمين الغيظ
((يعنى خدا در قرآن مى فرمايد: از صفات پرهيزكاران اين است كه خشم خود را كنترل مى كنند)).
امام حسين (ع ) فرمود: رهايش كنيد.
غلام دنبال آيه فوق را خواند: و العافين عن الناس
((از ويژگيهاى پرهيزكاران اين است كه از ديگران عفو مى كنند)).
امام حسين (ع ) به او فرمود: تو را بخشيدم .
غلام گفت : اى آقاى من والله يحب المحسنين
((خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد))
امام حسين (ع ) فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم ، و يك برابر آنچه به تو داده ام براى تو باشد(58).
به اين ترتيب امام حسين (ع ) با كمال بردبارى و احترام به يكايك جمله هاى آيه قرآن (134 سوره آل عمران با غلام خود برخورد كرد.شب ميان دفترم باباي بي سر مي كشم

جاي اين سر را ميان دست دختر مي كشم

قاري قرآن خود را در شب تاريك شام

با نواي سوره ي والفجر و كوثر مي كشم

ماجراي قتلگه بابا به گوش من رسيد

آه، حالا خنجري را روي حنجر مي كشم

ياد آن شام غريبان مي كنم با اشك خود

بر فراز نيزه ها يك ماه احمر مي كشم

بين نقّاشي خود يادي ز سقّا مي كنم

من عموي خويش را مانند حيدر مي كشم

كودكم امّا شبيه مادرم تا گشته ام

خويش را در صورت زهراي اطهر مي كشم

تا كنم تفسير حرفم را براي عمّه ام

عدّه اي نامرد و يك زن پشت يك در مي كشم

حيف باشد درد خود را من نگويم اي پدر

راز پنهان دلم را خطِّ آخر مي كشم

 

شاعر: حمید رمیلب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب

لبریز اشک و آه ولی، فاطمي، نجیب

دنیای شيون ست، سکوت دمادمش

باران روضه است همین اشک نم نمش

زهرائی است، شِکوه ز غم ها نمی کند

جز آرزوی دیدن بابا نمی کند

حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش

از سنگ های کینه و گل های معجرش

با بی‌کسی قافله خو کرده آه آه

با طعنه های آبله و زخم گاه گاه

آری نمک به زخم دل غم نمی زند

از گوشواره پیش کسی دم نمی زند

هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش

از ماجرای سیلی و دندان شیری اش

سنگ صبور هر دل بی تاب می شود

لب بسته و در آتش غم آب می شود

اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند

حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند

با آه های شعله ورش حرف می زند

او با اشاره ي نظرش حرف می زند

حالا که غرق خون شده لب های کوچکش

با اشک های چشم ترش حرف می زند

او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت

دارد تمام بال و پرش حرف می زند

لب بسته است از همه ي اهل کاروان

بر نیزه با سر پدرش حرف می زند

مي پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت

گاهي به روي نيزه و گاهي ميان تشت

بابا بيا به خاطر عمّه سخن بگو

لب باز کن دو مرتبه «زهراي من» بگو

بابا بگو براي من از روز اشک و آه

از آن همه مصائب جانسوز قتلگاه

بابا براي دخترت اين حرف ساده نيست

معناي نعل تازه و تير سه شعبه چيست؟

آتش زده به جان من این داغ بی امان

انگشر تو نیست در انگشت ساربان؟!

خونین شده به روی لبت آيه هاي نور

خاکستري به چهره ي تو مانده از تنور

جاری ست خون تازه ز لب هات همچنان

بابا چه کرده با لب تو چوب خيزران...

این لحظه ها برای سه ساله حیاتی است

روی لبش ترنم «عجّل وفاتی» است

حالا که سر زده به شب تار او سحر

حالا که آمده به خرابه سر پدر

دیگر تحمّل غم دوری نمی کند

در حسرت فراق، صبوری نمی کند

یک بوسه از سر پدر و... جان که بر لب ست

داغ سه ساله اول غم های زینب ست

 

شاعر: یوسف رحیمی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1523.txt">رخسار میخک</a><a class="text" href="w:text:1524.txt">قصه ی آخر</a><a class="text" href="w:text:1525.txt">غزل خوان گریه</a><a class="text" href="w:text:1526.txt">غزل</a><a class="text" href="w:text:1527.txt">قاب خون</a><a class="text" href="w:text:1528.txt">قدم های کوچک</a><a class="text" href="w:text:1529.txt">گوهر شناس</a><a class="text" href="w:text:1530.txt">سه نقطه</a><a class="text" href="w:text:1531.txt">طعنه خار</a><a class="text" href="w:text:1532.txt">طعم اشک</a></body></html>خيلي بزرگ بود قدم هاي كوچكت

دنيا فداي خشكي لب هاي پوپكت

سيلي اگر چه واژه ي تلخي ست خوب من

امّا وزيد بر گل رخسار ميخكت

تو خواهر گلايل و نيزه شكسته اي

هرگز مخواه اين كه بخوانند كودكت

تو در شناسنامه مگر دست برده اي؟

اصلا نمي خورد به سن و سال اندكت

آن روز، جمله خصم به بازي گرفته شد

هر چند تير و نيزه و ني شد عروسكت

آن روز چند لاله از آتش شكفته شد

بر تار و پود دامن سرخ مشّبكت

با اين كه در خيال نمي گنجد اين حديث -

امّا بزرگ بود قدم هاي كوچكت

 

شاعر: نادر حسینیدو چشم دخترك تَر شد سه نقطه...

پريد از جا كبوتر شد سه نقطه...

اگر چه غنچه بود امّا بميرم -

به دست باد پرپر شد سه نقطه...

صداي ضربه ی سيلي و آنگاه

گمانم دخترك كَر شد سه نقطه...

تمام گردنش خون بود و خون بود

بميرم مثل مادر شد سه نقطه...

كبودي رخ و زخم سرِ او

برايش مثل معجر شد سه نقطه...

نزن آقا، نزن آقا يتيمم

به قرآن طاقتم سَر شد سه نقطه...

خودم مي آيم آقا كعب ني نه

بيابان روز محشر شد سه نقطه...

وَ عمّه بعد آن شب در خرابه

عصاي دست دختر شد سه نقطه...

دو چشمش را به سختي باز كرد و -

كمي مهمان يك سر شد سه نقطه...

و حالا دختري كنج خرابه

مريض احوال، بدتر شد سه نقطه...

صدايش در نمي آمد به گريه

وَ اينجا قصّه آخر شد سه نقطه...

 

شاعر: سید امیر حسین میر حسینینکند باد بیاید، سَرِِ نِی خم بِشَود!

و از این باغچه، یک شاخه ی گل کم بشود!‌

نکند ابر بخواهد، همه ی بغضش را

در غزل خوانی یک گریه ی نم نم بشود

نکند… آه! پدر جان به خشونت امشب

سر زلف تو پریشان شده، در هم بشود!

کهکشان آمده پایینِ سَرِِ هفده نی

که شب گمشدگان، صبح دمادم بشود

باز کن لب، که روایت بکنم قرآن را

که دلیل تو برای همه، محکم بشود

تا تو بالای نِی ای، مرهم پایم زخم است

اگر این دشت سراسر، گل مریم بشود

چشم کوبیده به نی، هی، مِی شش ساله‌ی تو

وای! اگر چهره ی خندان تو در هم بشود!

کوه اگر بود می‌افتاد ز پا، پس چه عجب

قامت دختر شش ساله اگر خم بشود!

مکّه تا کوفه، چهل سال بر این «مِی» رفته

که خروشان شده راوی محرّم بشود

 

شاعر: مهدی رحیمیز داغ می کشد اینک ز سینه آه، غزل

عجیب نیست بپوشد اگر سیاه، غزل

میان این همه نیزه، میان خنجر ها

میان این همه خون، مانده بی پناه، غزل

به نیزه تکیه زده عشق و می سراید گاه

زدرد و غربت و اندوه گاه گاه، غزل

میان آتش کینه هنوز می سوزند

کبوتران حرم، عشق، خیمه گاه، غزل

اسیر ابر دروغ است، خوب می دانم

شبیه نور، تبسم، شبیه ماه، غزل

میان هلهله ها تازیانه خواهد خورد

بدون بودن یک جُرم، بی گناه، غزل

تمام دفترشعرم یتیم شد دیگر

عجیب نیست بپوشد اگر سیاه، غزل

 

شاعر: حبیب پیامآن شب، سپهرِ ديده ي او پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بي شماره بود

در ق