ب خون گرفته ي چشمان خسته اش

عکس سر بريده و يک حلقِ پاره بود

شيرين و تلخ، خاطره هاي سه سال پيش

اين سر نبود بين طبق، جشنواره بود

طفلک تمام درد تنش را ز ياد بُرد

حرفي نداشت، عاشق و گرم نظاره بود

با دست خسته معجر خود را کنار زد

حتي کلام و درد دلش با اشاره بود

زخم نهان به روسري اش را عيان نمود

انگار جاي خالي يک گوشواره بود

دستش توان نداشت که سر را بغل کند

دستي که وقت خواب علي گاهواره بود

در لا به لاي تاول پاهاي کوچکش

هم جاي خار، هم اثر سنگ خاره بود

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

درياي حرف هاي دلش بي کناره بود

کوچک ترين يتيم خرابه شهيد شد

اما هنوز حرف دلش نيمه کاره بود

 

شاعر: مصطفی متوّلیخيلي بزرگ بود قدم هاي كوچكت

دنيا فداي خشكي لب هاي پوپكت

سيلي اگر چه واژه ي تلخي است خوب من

اما وزيد بر گل رخسار ميخكت

تو خواهر گلايل و نيزه شكسته اي

هرگز مخواه اينكه بخوانند كودكت

تو در شناسنامه مگر دست برده اي

اصلا نمي خورد به سن و سال اندكت

آن روز جمله خصم به بازي گرفته شد

هر چند تير و نيزه و نِي شد عروسكت

آن روز چند لاله از آتش شكفته شد

بر تار پود دامن سرخ مُشبّكت

با اينكه در خيال نمي گنجد اين حديث

اما بزرگ بود قدم هاي كوچكت

 

شاعر: نادر حسینیاز نیمه شب گذشته و خوابش نبرده بود

طفل سه ساله ای که دگر سالخورده بود

در گوشه ی خرابه به جای ستاره ها

تا صبح زخم های تنش را شمرده بود

از ضعف، نای پا شدن از جای خود نداشت

آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

بادست های کوچکش آرام و بی صدا

از فرط درد، بازوی خود را فشرده بود

این نیمه جان مانده هم از لطف زینب است

ور نه هزار مرتبه در راه مرده بود

پیش ازطلوع، بانوی گوهر شناس شهر

آن گنج را به دست خرابه سپرده بود

 

شاعر: محسن عرب خالقینمونه اى از شجاعت امام حسين (ع )
در آن هنگام كه سپاه حر با سپاه امام حسين (ع ) به هم رسيدند، و حر با امام حسين (ع ) به گفتگو پرداخت ، حر به عنوان نصيحت به امام حسين (ع ) عرض كرد: ((من براى خدا تو را در مورد حفظ جانت هشيار ميدهم و گواهى ميدهم كه اگر كار به جنگ بكشد قطعا كشته خواهى شد)).
امام حسين (ع ) اين پاسخ قاطعانه را كه بيانگر شجاعت و صلابت او است داد و فرمود: آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟ آيا اگر مرا بكشيد براى شما مرگ نيست . من همان را مى گويم كه آن مسلمان اوسى هنگام حركت به جبهه گفت : آن هنگام كه پسر عمويش او را ترسانيد و گفت : كجا مى روى ، مرگ در كار است ؟ او در پاسخ گفت :
ساءمضى و ما بالموت عار على الفتى
اذا اما نوى حقا و جاهد مسلما
وواسى الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم
كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما
((من مى روم و مرگ براى جوان و جوانمردم ننگ نيست هنگامى كه نيتش ‍ حق باشد و در راه اسلام بجنگد.
و در راه مردان صالح و شايسته جانبازى كند واز هلاك شدگان (در دين ) جدا گشته و با مجرم مخالفت كند.
پس در اين صورت اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و از مردم سرزنشى ندارم ، و اين ذلت تو را بس كه زنده بمانى و ببينى تو را به خاك بمالند)) (و ذليل شوى ) (59).گنجشك پَر، جبريل پَر، بابا سه نقطه

من پَر، تو پَر هر كس شبيه ما سه نقطه

عمه نه عمه بال هايش پَر ندارد

حالا بماند در خرابه تا سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه

يا اينكه ما را مي پراند يا سه نقطه

اصلا چرا من خواستم پيشم بيايي

بابا شما كه پا نداري تا سه نقطه

يادت مي آيد روزهاي در مدينه

دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم

مي خواستم كاري كنم امّا سه نقطه

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت

انگشت پَر، انگشتر بابا سه نقطه

 

شاعر: علی اکبر لطیفیاننبودی طعنه ی خار بیابان پای ما را زد

زبان کوفه خیلی حرف ها را پشت بابا زد

میان راه دستی گوشوار از گوش من چید و -

به دور از چشم هایت زخم سیلی بر رخ ما زد

خودم دیدم دلت پیش دل من بود بابا جان

در آن هنگامه وقتی سینه ات را اسب ها پا زد

نمی دانی چه حالی می شوم یادم که می افتد

زبان آتش اما با چه خشمی خیمه را تا زد

نمی دانی تو بابا! چند بار از فرط نوشیدن

سکینه مشک های خالی خود را به لب ها زد

لب دریا، کویر خشک و شرم آلوده ی ظلمت

الهی بشکند دستش که بر لب های دریا زد

پدر، این ها که هیچ آن جا دل من کنده شد از جا

سرت را روی نیزه رو به روی چشم زن ها زد

 

شاعر: رزیتا نعمتیپدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد

غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد

پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر

که من از تشنگی پرپر زدم، باران نمی گیرد؟

علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد

علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد

به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم

ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد

نگاه عمه طعم اشک دارد، امشبِ تلخی است

دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد

نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب

تمرّد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد

پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد

 

شاعر: آرش شفاعی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1534.txt">سه نقطه</a><a class="text" href="w:text:1535.txt">شکوفه</a><a class="text" href="w:text:1536.txt">لب خشک</a><a class="text" href="w:text:1537.txt">ستاره</a><a class="text" href="w:text:1538.txt">لاله</a><a class="text" href="w:text:1539.txt">ذبح العظیم</a><a class="text" href="w:text:1540.txt">باغ خزان</a><a class="text" href="w:text:1541.txt">گلهای سرخ</a><a class="text" href="w:text:1542.txt">سیب سرخ</a><a class="text" href="w:text:1543.txt">شکوفه ی سیب</a></body></html>هنوز دل ز غم کربلا شرر دارد

ولی فلک غم دیگر به زیر سر دارد

به خود مگو که محرّم تمام شد ایدل

چه غافلی که پس از این مه صفر دارد

مجوی روز خوش از این زمانه ی غدّار

گمان مدار که دست از سر تو بردارد

چها گذشت به زینب در این صفر که هنوز

قلم زگفتن این قصه ها حذر دارد

گشوده تر نتوان گفت راز این مقتل

امان ز شام که چشمان خیره سر دارد

هزار بار قلم عزم خویش جزم نمود

فقط نوشت سه نقطه، عدو نظر دارد

اگر تو راست توان شنیدن روضه

به ساجدین نظری کن که او خبر دارد

تو گوش دل بگشا و شنو ز جان، زینب -

چه شکوه ها که از آن بزم تشت زر دارد

دمی که زخم لب لعل شه دهان وا کرد

نمانده بود که هستی شکاف بر دارد

زمان گذشت و خزان در خرابه بار انداخت

گزید دخترکی را که سر به بر دارد

گریخت آن زن غساله و به لب می گفت

دلیل چیست؟ که او این همه اثر دارد

 

شاعر: یاسر رحمانیخبر آمد که ز معشوق، خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید، پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالبا درد، به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود، حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

که به جز من ز پس کار تو برمی آید؟

راستی! هیچ خبر دار شدی تب کردم؟

راستی! ل