اغری من به نظر می آید؟

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من ! به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته ی خونی ز بصر می آید

 

شاعر: محمد سهرابیبه کوير لب خشک تو ترک افتاده

روي آيينه ی چشمان تو لک افتاده

با ملاک چه حسابي سر تو سنجيدند

که به پيشاني تو سنگ محک افتاده

هيچ کس بعد تو جز غم به سراغم نرسيد

ماه رخسار تو از چشم فلک افتاده

بر نيايد ز شناسايي تو چشم ترم

حق بده دختر دردانه به شک افتاده

پُرِ از نقش و نگار است تمام تن من

نقش چکمه به تنم خورده و حک افتاده

عمه با ديدن من ذکر لبش يا زهراست

گوئيا ياد همان زخم فدک افتاده

خوب معلوم بود در وسط صد پنجه

حجم گيسوي من غمزده تک افتاده

شبي از ناقه فتادم بدنم درد گرفت

گفت دشمن ببريدش به درک افتاده

چهره ات کنگره زخم شده اي بابا

شعله بر زخم سرت مثل نمک افتاده

 

شاعر: مجتبی صمدیستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت

سه ساله بود و به آغوش شاه عادت داشت

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک

شکسته بود و همیشه به آه عادت داشت

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر

به خار های مغیلان راه عادت داشت

شبیه عمّه ی مظلومه، سخت می نالید

به روضه های غم قتلگاه عادت داشت

نیایش سحرش مثل فاطمه جانسوز

شبیه جده ی خود با پگاه عادت داشت

نه از عزا به در آمد نه رخت خود را شست

تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت

 

شاعر: مجتبی روشن روانمي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت اين قوم شاملش

از لطف دست سنگي يک شهر، حرمله

کم کم شبيه فاطمه مي‌شد شمايلش

روي کبود و موي سپيد ارث مادري است

وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

آخر چه کرد طعنه ی آن چوب با دلش

از نحوه ی شهادت او عمه هم شکست

تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت

غساله گفت يک سر مو از فضائلش

دستان کوچکش که ضريح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

 

شاعر: یوسف رحیمیكليم بي كفن كربلاي ميقاتي

خليل بت شكن كعبه ي خراباتي

چه فرق مي كند آخر به نيزه يا گودال؟

هميشه و همه جا تشنه ي مناجاتي

بخوان كه نور كتاب خدا ندارد راه

به قلب سنگي اين مردم خرافاتي

كنار نيزه ي تو گريه مي كند يحيي

شنيده معني ذبح العظيم آياتي

نگاه لطف تو يك دير را مسلمان كرد

مسيح من چقدر صاحب كراماتي!

توان ناقه نشيني به دست و پايم نيست

خدابه خير كند، واي عجب مكافاتي

شنيده ام كه سفر رفته اي ولي بابا

براي من نخري گوشواره سوغاتي

 

شاعر: وحید قاسمیگفتگوى امام حسين (ع ) با يكى از ياران در شب عاشورا و مناجات ياران
در شب عاشورا ياران فداكار امام حسين (ع ) هر كدام با زبانى وفادارى خود را اعلام كردند. يكى از ياران (محمد بن بشر حضرمى ) بود تازه به او خبر رسيده بودكه پسرت در مرز بدست كافران اسير شده است محمد گفت : ((خودم و پسرم را در راه خدا به حساب مى آورم )) من دوست ندارم كه پسرم در تنگنا باشد و من بعد از او باقى بمانم )).
امام حسين (ع ) سخن او را شنيد به او فرمود: ((خدا تو را رحمت كند بيعتم را از تو برداشتم تو آزاد هستى برو در مورد آزاد سازى پسرت تلاش ‍ كن )).
محمد گفت : درندگان مرا بدرند و زنده بخورند اگر از تو جدا گردم ، امام حسين (ع ) پنج لباس يمانى كه قيمت آن ها هزار دينار بود به او داد و فرمود: اينها را به پسر ديگر خود بده تا او به عنوان فديه آنها را ببرد و به كفار بدهد و برادرش را از اسارت آزاد سازد.
در شب عاشورا حسين و يارانش به راز و نياز و مناجات با خدا پرداختند بعضى در ركوع و بعضى در سجده و بعضى ايستاده و نشسته بودند و زمزمه اى مانند صداى زنبور داشتند، 32 نفر از سپاه دشمن وقتى كه اين حالت را از آنها ديدند تحت تاءثير قرار گرفته و به آنها پيوستند(60).کاروان می رود و دخترکی جا ماندست

وسط باغ خزان قاصدکی جا ماندست

لخته خون نیست که در چشم کبودش پیداست

سر باباست که در مردمکی جا ماندست

جای گلبوسه ی پروانه به رخسار گلش

نقش گلگون هجوم کتکی جا ماندست

پای خورشید ز بس پشت سرش می آمد

روی لب های کویرش ترکی جا ماندست

بر سر سفره ی غم های دلش هر وعده

اثر زخمی سوز نمکی جا ماندست

با نگاهی به رخش در دل خود مادر گفت:

نکند در کف دستش فدکی جا ماندست

هاتفی داد ندا قامت این قافله را

قدری آهسته ببندد ملکی جا ماندست

 

شاعر: محمد امین سبکباراین جا بمان دختر تنت آتش نگیرد

گلهای سرخ دامنت آتش نگیرد

صحرا برای بازی ات جایی ندارد

در این بیابان خرمنت آتش نگیرد

بر روی دامن می تکانی خون دل را

از غیرتش پیراهنت آتش نگیرد

امشب سکوتی تلخ داری تا وجودم

از سوز "بابا گفتنت" آتش نگیرد

داغ عطش بر روی لب های تو خشکید

تا چشم های روشنت آتش نگیرد

بگذار بر روی زمین بار غمت را

تا جاده بعد از رفتنت آتش نگیرد

وقتی سر آیینه ها را می بریدند

آتش گرفتم تا تنت آتش نگیرد

 

شاعر: مهری مهر منشتنگ غروب و گریه بی اختیارِ باد

آید به گوش، شیون دیوانه وارِ باد

زیبا ترین ستاره ی دنباله دار نِی

افتاده است گیسوی تان در مدارِ باد

مویت سپید تر شده از چند روز پیش

یانه! نشسته بر سر و رویت غبارِ باد

بنگر چگونه حق مرا غصب کرده است

بوسیدن لبان تو در انحصارِ باد

با گیسوان شانه زده دلربا تری

مبهوت و مات ماندم از این شاهکارِ باد

روح از تنم جدا شده، سوی تو می دود

ای سیب سرخِ زخمیِ در چشمه سارِ باد

زیباتر از همیشه به آفاق می روی

ققنوس پر گشوده میان شرارِ باد

 

شاعر: وحید قاسمیوقتي كه آمدي به برم نور ديده ام

گفتم كه باز هم نكند خواب ديده ام

بابا منم شكوفه ی سيب سه ساله ات

حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام

خيلي ميان راه، اذيت شدم ولي

رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام

تنها به شوقت اين همه محنت كشيده ام

اين را بدان كه بين تو و تازيانه ها

نام تو را به قيمت سيلي خريده ام

در بين اين مسير پر از غصه بارها -

از آسمان ناقه چو باران چكيده ام

پايم، سرم، تمام تنم درد مي كند

از بس كه زجر، در دل صحرا كشيده ام

كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او

حتي به زور، صوت رسا را شنيده ام

از راه رفتنم تو تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشيده ام

پاهاي من همه پر طاول شده ببين

از بس به روي خار بيابان دويده ام

چادر ز عمّه قرض گرفتم كه زير آن

پنهان كنم ز روي تو گوش دريده ام

بشنو تمام خواهش اين پير كودكت

من را ببر كه جان تو ديگر بريده ام

عمه كه پاسخي به سؤالم نمي دهد

آيا شبيه مادر قامت خميده ام؟

پاهاي من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او ميان بيابان دويده ام

 

شاعر: محمد بیابانی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1545.txt">صبح بهشت</a><a class="text" href="w:text:1546.txt">زلف آشفته</a><a class="text" href="w:text:1547.txt">مجنون سه ساله</a><a class="text" href="w:text:1548.txt">درد سفر</a><a class="text" href="w:text:1549.txt">دردانه</a><a cl