ass="text" href="w:text:1550.txt">قاصدک</a><a class="text" href="w:text:1551.txt">عقیق و ارغوان</a><a class="text" href="w:text:1552.txt">شبیه مادر</a><a class="text" href="w:text:1553.txt">بازی</a><a class="text" href="w:text:1554.txt">دختر قصه</a></body></html>در سینه ام داغی نشسته روی داغی

دارم به دل از لاله های داغ، باغی

با رفتنت شادی هم از دل های ما رفت

بعد از فراقت از غم دل کو فراغی

خورشید نیزه، ماه این ویران سرایی

در شام جز رویت نمی بینم چراغی

شام خرابه با شما صبح بهشت است

کو مثل این ویرانه دیگر کوچه باغی

خاکستری که بر سر و رویت نشسته

داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی

 

شاعر:  سید محمد جواد شرافتبا این نفس زدن بدنم درد می کند

با هر تپش تمام تنم درد می کند

پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام

تا انتهای سوختنم درد می کند

حالا رسیده ای که مرا با خودت بری؟

حالا که پای آمدنم درد می کند

آرام سر گزار به دوشم که شانه ام

در زیر بار پیرهنم درد می کند

می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو

با بوسه های دل شکنم درد می کند

می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم

با بوسه ای لب و دهنم درد می کند

تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست

انگشت های شانه زنم درد می کند

 

شاعر: حسن لطفیمجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی به قدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه ی تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله ی تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه ی من است

دیگر مگرد، شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

 

شاعر: محمد سهرابیتمام درد دلت را كه از سفر گفتي

گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتي

من از جسارت آن دست بي حيا گفتم

تو از مشقّت گودال و قطع سر گفتي

همان كه آتشمان زد و خيمه را سوزاند

صدا زدم كه الهي به پاي مرگ افتي

چنان به روي سرم داد زد پس از سيلي

نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتي

به روي نيلي و موي سفيد دقت كن

بگو شبيه كه هستم پدر، اگر گفتي؟

فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غير كلام خدا مگر گفتي

دلم براي غريبي عمه مي سوزد

مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتي

 

شاعر: حامد خاکیفرصت نکرده‌ای که تنت را بیاوری

یا تکه‌هایی از بدنت را بیاوری

بی‌تن رسیده‌ای که برای دلم خبر -

از تلخی نیامدنت را بیاوری

سر می‌نهم به نیت دامان تو بر آن

گر پاره‌ای ز پیرهنت را بیاوری

دردانه تو هستم و بوسم نمی‌کنی -

یا رفته‌ای لب و دهنت را بیاوری؟

ای حنجر بریده به من قول می‌دهی -

این بار شرح سوختنت را بیاوری؟

می‌دانم این که نعش خودت را نیافتی

می‌شد برای من کفنت را بیاوری

بابا، اگر دوباره سراغ من آمدی

یادت بماند این که تنت را بیاوری

 

شاعر: احمد رضا قدیریانراز كشته نشدن بعضى از دشمنان امام حسين (ع ) توسط امام حسين (ع )
امام سجاد (ع ) مى گويد: در روز عاشورا پدرم را ديدم كه به دشمن حمله مى كرد و آنها را مى كشت ولى در آن درگيرى بعضى از افراد دشمن را با اينكه زير شمشير او قرار مى گرفتند، پدرم رد مى كرد و آن ها را نمى كشت با اينكه مى توانست آنها را بكشد.
راز اين موضوع را نمى دانستم هنگامى كه به مقام امامت رسيدم فهميدم آن كسانى را كه پدرم نمى كشت در نسل آنها شخصى كه ما اهل بيت را دوست بدارد وجود داشت ، پدرم براى حفظ آن دوست ما در صلب پدرش ، پدر را نمى كشت (61).در دلش قاصدکی بود، خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود

هر غمی داشـت فقـط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم؟ آه سرم درد گرفت

آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد

آن طرف یک نفر انگار که سر در گم بود

«مادری» دختر ِ خود را به نظر می آورد

زن غساله چه می دید که با خود می گفت:

مادرت کاش به جای تو پسر می آورد

قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

 

شاعر: کاظم بهمنیو می گرید غمش را نیمه جان آهسته، آهسته

کنار تشت زر با خیزران آهسته، آهسته

دو دست کوچکش بر می کشد دیباج را از تشت

نمایان می شود ماه نهان آهسته، آهسته

چو خورشیدی که سر بر می زند با شور و شیدایی

ز پشت پرده های آسمان آهسته، آهسته

نگاهش می خورد پیوند با لبخند محزونی

که می ریزد عقیق و ارغوان آهسته، آهسته

میان تشت خون می لغزد انگشتان لرزانش

به روی گونه های مهربان آهسته، آهسته

و می بوید چو گل های بهاری زلف خونینش

و می ریزند با هم هردوان آهسته، آهسته

نگاهش می رود سوی غروب و گرد اندوهی

که می بارد به روی کاروان آهسته، آهسته

نفس از سینه اش پر می کشد، پرواز بی برگشت -

به سمت وسعت رنگین کمان آهسته، آهسته

شکوفا می شود در مقدمش دروازه های عرش

به آهنگ مفاتیح الجنان آهسته، آهسته

و زینب می گدازد همچنان آهسته، آهسته

و زینب می گدازد همچنان آهسته، آهسته

 

شاعر: بهروز سپید نامهيادش به خير، ناله اگر جوش مي گرفت

دست عمو مرا به سر دوش مي گرفت

گاهي هم آفتاب نگاه پدر مرا

گلبوسه مي نشاند و در آغوش مي گرفت

آن گوشوار غرقه به خونم به جاي خود

سيلي هم انتقام من از گوش مي گرفت

گاه انتقام خصم ز ما بهر ناله بود

گاهي تقاص، از لب خاموش مي گرفت

تنها شبيه مادر تو بود دخترت

دستي اگر به زخمي پهلوش مي گرفت

 

شاعر: جواد زمانیابر هی در صورت مهتاب بازی می کند

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند

لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده

مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند

گفته ام با بچه ها بابای من می آید و

دامن من را پر از اسباب بازی می کند

آسمان دیده، که هرشب تا دم صبحی رباب

با علیِ اصغرش در خواب بازی می کند

عمه گفته قحطی آب است تا پایان راه

پس چرا آن مرد دارد آب بازی می کند؟

من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند؟

 

شاعر: مهدی رحیمیتمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

ببند چشم خودت را، فقط تجسم کن

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

بلند شو و بدو پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

و گوشواره ی خود را در آر، میترسم -

پری بماند و دیو ستمگر قصه

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها، قلندر قصه

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="t