ext" href="w:text:1556.txt">غزل نیمه کاره</a><a class="text" href="w:text:1557.txt">غروب ها</a><a class="text" href="w:text:1558.txt">ماه خرابه</a><a class="text" href="w:text:1559.txt">کنج ویرانه</a><a class="text" href="w:text:1560.txt">غریبانه</a><a class="text" href="w:text:1561.txt">ماه خاکستری</a><a class="text" href="w:text:1562.txt">اشک نیمه شب</a><a class="text" href="w:text:1563.txt">بذر بوسه</a><a class="text" href="w:text:1564.txt">حدیث هزار پروانه</a><a class="text" href="w:text:1565.txt">آئینه تداعی</a></body></html>يک دختر سه ساله ي، نه! يک ستاره ي

غمگين تر از غروب، دو تا گوشواره ي

نه! گوش هاي خوني و لب هاي تشنه ي

مي گشت بي قرار نگاه دوباره ي

بابا کجاست؟ اين همه غوغا براي چيست

خورشيد، مثل يک بدن پاره پاره ي

تنها غروب کرد و پيچيد توي دشت

بوي هزار مرتبه جان دوباره ي

انسان، همان حکايت پهلو شکسته ي

اين جا نشسته است همين جا کناره ي

گودال خون و خاک و تو گودال قتلگاه

مادر بزرگ! اين منم آن ماهپاره ي

امروز من چقدر شبيه شما شدم

سيلي، قد خميده و آتش، نظاره ي

يک دشت جستجوي تو! ماه ستاره ها!

يک دشت ترس و تشنگي و سنگ خاره ي

هفتاد و چند بار تو را آرزو کنم؟

هفتاد و چند بار تو را اي سواره ي

آن اسب چوبي پر خون خدا و تو

آن نيزه ي غريبه ي آن بي قواره ي

بدبخت چون تو را، نه نه! خوشبخت چون تو را

ديگر بس است اين هذيان دوباره ي

بايد سکوت کرد، سکوت و سکوت و صبر

تا شب که چشم هاي تو با يک اشاره ي

ديگر مرا بخواند و پاي درخت و بعد

تو خم شوي درست قد اين ستاره ي

کوچک، چقدر با تو بگويم که تشنه ام

پايان اين عطش تويي آغاز چاره ي

آن چشم هاي تيره ي کنج خرابه ي

آن زائر سه ساله ي رگ هاي پاره ي

آرام شد صداي غم انگيز گريه ي

پايان گرفت اين غزل نيمه کاره ي

 

شاعر: زینب چوقادیاز راه می رسند پدرها غروب ها 

دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها

آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست

زیبا ترین ترانه دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگریست

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال، من و کودکان شام 

تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

این جا پدر خرابه شام است، کوفه نیست 

اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخمها زده است

دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته است بغض من

بابا ز راه می رسی آیا غروب ها

بابا بیا کنار من و این پیاله آب

که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی

از جاده ها بیایی ... اما غروب ها 

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز

بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش

چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر 

دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد

از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها 

 

شاعر : اسماعیل امینیای سر که امشب این جا ماهِ خرابه هستی

در طشت خون گرفته پیش سه ساله هستی

قاری روی نیزه جا در تنور کردی

از زیر بارش سنگ با من عبور کردی

زردی دود داری بوی تنور ای سر

داری هوای من را از راه دور ای سر

بر دست کوچکم تا بند اسیری افتاد

از دست "زجر" نامرد دندان شیری افتاد

دست ضُمُخت را که با لاله نسبتی نیست

من را ببر عزیزم دیگر که فرصتی نیست

بابا ببین چه کردند با شبهِ مادر تو

از دست رفته حالا چشمان دختر تو

موی مرا کشید و با چکمه او لگد زد

بر مادر تو بابا بسیار حرف بد زد

هر چند بی تو عمّه هر جا مرا سپر شد

این پهلوی شکسته بابا شکسته تر شد

هرکس که دید روزم هی گریه کرد من را

دیدی تو لاله های در زیر پیرهن را؟

دستم توان ندارد تا گیرمت به آغوش

خون می چکد هنوزم از زخم مانده بر گوش

می خواستم که آتش بردارم از سر امّا...

هنگام تازیانه می سوخت معجر امّا...

کوتاهی لباسم از آتش حرم بود

چشمان بی حیا بر اطفال محترم بود

در پیش پایم انداخت بر خاک پاره نانی

دیدم عروسکم را در دست طفل شامی

دست پدر گرفتند در دست و با اشاره

من را هدف گرفتند با سنگ ها دوباره

ای سر تو هم ندیدی وقتی کنارِ نیزه

از سنگ ها زمین خورد آن تک سوار نیزه

با سنگ ها که افتاد وقتی سر عمویم

از طعنه های دشمن می رفت آبرویم

خورشید نیزه امشب از طشت سر زدی تو

سمت شکسته بال ویرانه پر زدی تو

افتاد پایم از کار یک کهکشان دردم

من سینه خیز تا صبح دور سرت بگردم

زنجیرهای بی رحم راه نفس گرفته

بعد از تو این قناری جا در قفس گرفته

بابا پرم شکسته پرواز خواهم از تو

پایان رسیده ام من آغاز خواهم از تو...

 

شاعر: وحید مصلحیآمدی گوشه ویران چه عجب!

زده ای سر به یتیمان چه عجب!

تو مپندار که مهمان منی

به خدا خوب تر از جان منی

بس که از جور فلک دلگیرم

اول عمر ز عمرم سیرم

دل دختر به پدر خوش باشد

مهربانی زد و سر خوش باشد

تو بهین باب سرافراز منی

تو خریدار من و ناز منی

بعد از این، ناز برای که کنم

جا به دامان وفای که کنم

اشک چشم من اگر بگذارد

درد دلهام شنیدن دارد

گرچه در دامن زینب بودم

تا سحر یاد تو هر شب بودم

گر نمی کرد به جان امدادم

از غم هجر تو جان می دادم

آنقدر ضعف به پیکر دارم

که سرت را نتوان بردارم

امشب از روی تو مهمان خجلم

از پذیرایی خود منفعلم

مژده عمّه که پدر آمده است

رفته با پا و به سر آمده است

دیدنی گوشه ویرانه شده

جمع شمع و گل و پروانه شده

آخر ای کشته راه ایزد

پدرت سر به یتیمان می زد

تو هم آخر پسر آن پدری

پور آن نخل امامت ثمری

که به پیشانی تو سنگ زده؟

که ز خون، بررخ تو رنگ زده؟

ای پدر کاش به جای سر تو

می بریدند سر دختر تو

 

شاعر: علی انسانیخنده غلام ترك
وقايع عاشورا بسيار است در اينجا به ذكر شهادت يك شهيد گمنام كه اصلا ترك بود اكتفا مى كنيم :
امام حسين (ع ) غلامى داشت كه ترك بود او را با نام اسلم صدا مى زدند از ويژگيهاى او اينكه قارى قرآن بود و آيات قرآن را با صداى دلنشين مى خواند.
اسلم آماده جنگ شد و پس از اجازه گرفتن از امام (ع ) به سوى ميدان رفت و آنچنان با دشمن جنگيد كه به نقل بعضى هفتاد نفر از دشمن را كشت تا آنكه بر اثر ضربات دشمن از پاى درآمد و به زمين افتاد.
امام حسين (ع ) به بالين او آمد و صورت خود را روى صورت خون آلود غلامش نهاد و گريه كرد، در اين هنگام اسلم چشم خود را گشود و يك لحظه سيماى نورانى امام حسين (ع ) را ديد و از خوشحالى خنديد و هماندم به شهادت رسيد، زبان حالش اين بود.
گردست دهد هزار جانم
در پاى مباركت فشانم .ای یار سفر کرده گل از سفر آوردی

بر دخترکت لاله از زخم سر آوردی

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله

 

ویرانه سرا روشن گردیده ز روی تو

سوغاتی من گشته رگ های گلوی تو

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

مهمان منی بابا جانان منی بابا

گیرم به سر دستت قرآن منی بابا

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

ای دلبر جانانه برگشته غریبانه

کی دیده به ویرانه شمع و گل و پروانه

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

بنشینم و بگذارم لب بر لب عطشانت

یاد آورم از چوب و از آیه ی قرآنت

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

یک صورت خون آلود با این همه زیبایی

در ای