 شب ظلمانی گردیده تماشایی

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

ای ماه چهل منزل این منزل پایان است

هم بر لب تو لبیک هم بر لب من جان است

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

ای عمّه خداحافظ من هم به سفر رفتم

بنگر چه غریبانه همرا پدر رفتم

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

ای خونجگر دوران ای در به درِ صحرا

پیغام تو را بردم بر فاطمه زهرا

مولا ابی عبدالله، مولا ابی عبدالله 

 

شاعر: غلامرضا سازگارامشب آمد به برم آفتاب سحرم

همه بیدار شوید که رسیده پدرم

ای دو چشمان پر از اشک تو آیینه ی من

من روی خاک نشستم تو روی سینه ی من

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

آه از بی پدری چه مبارک سحری

من به چشمت نگرم تو به اشکم نگری

کی روا بود مرا قاتلت آواره کند

فرق تو بشکند و گوش مرا پاره کند

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

روی تو خون آلود روی من گشته کبود

یابن زهرا تو بگو جرم ما و تو چه بود

هیچ دانی چه رسیده به تن عمه ی من

جای سالم نبود بر بدن عمّه ی من

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

شامیان رقصیدند اشک ما را دیدند

هم به ما سنگ زدند هم به ما خندیدند

همه از حکم خدا یکسره سر باز زدند

ما به صورت زده آن سنگ دلان ساز زدند

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

از غمت بیمارم کاش طاقت آرم

که سر پاک تو را از طبق بردارم

قاتلت دید که من دختر زهرا هستم

کعب نی زد به روی شانه و روی دستم

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

عمّه ی ممتحنم تا نبیند بدنم

و دعا کن که شود کفنم پرهنم

تو دعا کن بر آید نفس آخر من

مثل زهرا دل شب دفن شود پیکر من

ماه خاکستریم همرهت می بریم

 

شاعر: غلامرضا سازگارابري شده است حال و هواي نگاهتان

بغض غروب مي چكد از هر پگاهتان

دلتنگي غمی چِقَدَر موج مي زند

در اشك هاي نيمه شب گاه گاهتان

چشمان صحن آينه هم تار مي شود

با غربتي كه مي چكد از اشك و آهتان

همراه گريه هاي تو از دست مي رويم

پائين پاي روضه ی شال سياهتان

عطر مزار مادر سادات مي رسد

از ياس هاي هر سحر بارگاهتان

«فردا چه خاك هاي ندامت به سر كند

امروز هر دلي كه نشد خاك راهتان»

اين قدر كه پر از تب اندوه و ناله اي

شايد دلت گرفته به ياد سه ساله اي

 

مي گفت چشم هاي ترش درد مي كند

قدش خميده و كمرش درد مي كند

از بسكه سوخت دامن معصوم خيمه ها

حتي نگاه شعله ورش درد مي كند

طوفان تازيانه و باران سنگ ها!

بي خود كه نيست بال و پرش درد مي كند

مي سوخت غرق حسرت خورشيد نيزه ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد مي كند

از لطف دست هاي نوازشگري كه بود

ديگر تمام موي سرش درد مي كند

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

 

شاعر: یوسف رحیمیتا ببیند دوباره بابا را

هی خودش را به هر دری می زد

دزدکی سمت نیزه ای می رفت

به سرِِ روی نی سری می زد

 

نیزه داران تمام خوابیدند

در دل شب به روی نی خورشید

قامت نیزه پیش او خم شد

آخر او رویِ ماه را بوسید

 

با سرش حرف می زند آرام

از نگاهش ستاره می بارد

با لبش بذر بوسه ها را بر -

لب و ابروی پاره می کارد

 

ماهِِ بر نیزه رفته ی امشب

بوی دود و تنور را داری

زیر باران ِسنگ شهرِ شام

زخمی از یک عبور را داری

 

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن

قلب من تیر می کشد از درد

بعد تو غصه هات پیرم کرد

میکنم التماس که "برگرد"

 

بعد تو قسمت من و طفلان

آتش و سنگ و دود شد برگرد

شام و کوفه نبوده ای بابا...

عمّه دیگر کبود شد برگرد

 

بعد تو رفته اند از دستم

صورت و چشم و گوش و پاهایم

با همین پای آبله بسته

پا به پای تو راه می آیم

 

دیده ام من عروسک خود را

توی دستان دختری شامی

خنده میزد به بی کسیِ من و

پیشم انداخت پاره ی نانی

 

لاله هایی که بر تنم دارم

خبر از تازیانه ها دارد

کوفه شهریست، سنگ های زیاد

به سرِ بامِِ خانه ها دارد

 

نیزه دارت رسید و دیدم که

با سرت رقص می کند در شام

خارجی هم خطابمان کردند

سنگمان می زدند با دشنام...

 

سنگ ها سمت نیزه ی عباس

با چه حجمی روانه می کردند

زخمِِ چشم و شکافِ ابرو را

عده ای هم نشانه می کردند

 

آن زمان که سر عمو افتاد

دست و پایم عجیب می لرزید

من سپر بر سرِِ عمو شدم و

این همه زخم سنگ می ارزید

 

آه بابای بی تنم! امشب

توی موهات می برم دستی

خاک و خون را گرفتم از چشمت

تو که دل تنگ مادرت هستی

 

من که زهرا تر از همه بودم

پیش من چشم خاکی ات وا کن

چه قَدَر من به مادرت رفتم

چشم تار مرا مداوا کن

 

من دلم تنگ شد تو می فهمی

گریه های یتیم را بابا

می شود تا ببینم از لب تو

خنده های قدیم را بابا؟

 

شاعر: وحید مصلحیمی چکد از نگاه ها، پنهان

اشک ها، یادگار دریا یند

آسمان هم به گریه می آید:

وقتی از چشم کودکی، آیند!

 

کودکی، مانده در دل غربت

خفته، اما، درون ویرانه

آنکه، روزی، نگاه زیبایش

شد حدیث هزار پروانه!

 

جرم او را کسی نمی دانست:

جرم پروانه را، نمی دانند

آنچه مردم شنیده، می گویند

رسم جانانه را، نمی دانند

 

چشم ها، را گشوده می نالید

در فضای غریب ویرانه

مثل شمعی، که اشک می ریزد

در سکوت حزین یک خانه

 

ناله هایش اگر چه می گفتند:

غربت خانه، کرده بی تابش

دور می زد، درون تاریکی

لحظه لحظه، نگاه بی خوابش

 

جستجو های او نشان می داد

انتظار کسی، به جان دارد

سر به بالا گرفته، می پرسید:

عمه، این خانه آسمان دارد ؟!

 

آسمان را، گرفت در آغوش

مثل یک عقده در گلو، افسرد

آرزوی قشنگ بابا، هم

در همان آخرین نگاهش، مرد!

 

شاعر: سيد علی اصغر موسویاین کیست که بهشت شده رو نمای او

قصری هزار آینه شد سر سرای او

آمیخته به عصمت و توحید و معرفت

زرّینه خشت محکم اول بنای او

بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط

هنگام خواب قصه بگوید برای او

سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است

خورشید سالهاست نشسته به پای او

عطر هزار باغچه گل، در ترنّمش

شهر بهار ساکن سبز هوای او

آئینه ی تداعی لبخند فاطمه است

انگار روبرو شده با خنده های او

وقتی که از سپر مدینه طلوع کرد

خورشید زندگانی خود را شروع کرد

 

از شاخه ی طلایی طوبی که چیده شد

در ساق عرش، عطر رهایی وزیده شد

در صُلب سیب، مِهر، تبلور نمود و بعد

در پوشش طهارت محض آفریده شد

شیوا ترین سلام سپیده به آفتاب

در لحظه تلألوء سبزش شنیده شد

تلفیقی از هدایت و نور است این شهاب

خطی که روی صفحه ی ظلمت کشیده شد

قبل از شروع خلقت عالم کمال یافت

آن روز متصّف به صفات حمیده شد

اشراق مهر سجده به خاک زمین اوست

تکوین عشق، معجزه ی کمترین اوست

 

صبح ولادتش همه جا عطر سیب داشت

گل بانویی که ایل و تباری نجیب داشت

نیلوفر عفاف به قنداقه اش دخیل

گلبوسه ی نسیم ز عطرش نصیب داشت

می آمد از طراوت گلخانه ی خدا

بیخود نبود رایحه ای دلفریب داشت

شیرین زبان قافله ی نازدانه ها

تن پوشی از حریر پر از عندلیب داشت

از وقت آفرینش نور مطهرش

با نام پاک فاطمه اُنسی عجیب داشت

تنها سه ماه آخر عمر سه ساله اش

اندازه سه قرن، فراز و نشیب داشت

 

شاعر: مصطفی متولی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1567.txt">زخم لاله</a><a class="text" href="w:text:1568.txt">عطش</