وانه نجاتیچگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

به غیر گریه ی بی اشک تو جواب نبود

برای ناله هل من معین بابایت

مزار کوچک تو پر شده ست از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

مرا ببخش عزیزم که جای قطره ی آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم

به وقت غارتمان می کنند پیدایت

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

بیا رباب که این شاید آخرین باریست -

که خواب می رود او با نوای لالایت

اگر نشد که شود سایه ی سرت امروز

به روی نیزه شود سایه سار فردایت

 

شاعر: محمد علی بیابانیدر تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري اش دل هر آشنا گرفت

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

اعلام کرد تشنه ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست، براي خدا گرفت

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

تا عرش رفت مرثيه ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

 

شاعر: یوسف رحیمیدرد سکوت است و خالي، گهواره اي مي خورد تاب

در چشم مادر نشسته، تکرار لالايي آب

لالاي لالا گل من! ديگر چه شعري بخوانم؟

بي تو ربابت چگونه، بنوازد اين چند مضراب

امروز دستي کمانه، کرده به سويت نشانه

امشب ولي بي بهانه رفتي عزيزم تو در خواب

با خط قرمز نوشتند وقتي تو را مي سرشتند

درس عروجت به خورشيد در آخرين مشق مهتاب

افتاده ام روي خاکت، مي گيرم از او سراغت

من ماندم و چشمه اي اشک، يعني مرا نيز درياب

شيرين من! کودک من! شش ماهه ي کوچک من!

برخيز سقايت آورد يک مشت کوچک پر از آب

پايان اين ماجرا را از ابتدا خوانده ام من

گهواره اي مي خورد تاب در زير فانوس مهتاب

 

شاعر: شيما مظهري صفاتوقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت

اصلا چه بي مقدمه و ناگهان گرفت

حتي ملك به آنچه كه شد، مات و خيره ماند

وقتي خدا وفاي تو را امتحان گرفت

نائي نمانده بود به اعضاي كوچكت

يا بود، تير مانده ي تاب و توان گرفت

مي خواستي كه خون نشود قلب مادرت

امّا نشد، وَ تشنگي از تو امان گرفت

با تير، راه گريه كه سد شد رباب گفت:

طفل عزيزم آب مگر خورد، جان گرفت؟

عشقي شگفت بين تو با او وجود داشت

تا پاره شد گلوت، دل آسمان گرفت

مي سوخت كاش در دل نيزار، بارها

آن تير كه گلوي تو را در دهان گرفت

 

شاعر: علی اصغر ذاکریآخرین سر باز کوچک دستهایش را گشود

گرد غم از چهره ی نورانی دریا زدود

بر تن تفتیده ی شن ها شهامت می کشید

نوجوانی که قرار از خیمه ی زینب ربود

سایه ای می خواست تا در خون بخشکد آفتاب

حیدری دستی علم شد در تب کشف و شهود

برق جهل از تیغ ظلمت در هوا رقصید و عشق

آخرین شهر شهامت را در آن صحرا سرود

مثل عباس از وف اپر بود و از ظلمت تهی

تشنه بر دست نجیبش تیغ ظلم آمد فرود

سر به دامان عمو سمت پدر پرواز کرد

سوز لبریز صدایی در فضا پیچیده بود

یک طرف مشکی رها ویک طرف دستی جدا

آسمان آشفته بود از ناله ی یاس کبود

مردهای تشنه هفتاد و دو بار عاشق شدند

هیچ رودی در دل دریای خون دیگر نبود

 

شاعر: مریم حقیقتای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی وز مرتبت

کرده با قرآن هم آغوشی علی

حجت کبرائی و گردون ندید

کودک و اینسان خدا جوشی علی

اصغرم قنداقه ات شد غرق خون

زود بودت این کفن پوشی علی

چون تو سربازی دگر نائل نشد

بر سر دوشم به سردوشی علی

گفتمت آرام باش از تشنگی

نی که تا سر حد بیهوشی علی

خواستم از گریه خاموشت ولی

نی دگر اینقدر خاموشی علی

خنده ات وقت شهادت بر لب است

تا چه گفتت تیر در گوشی علی

اصغرم اینک گوارایت بود

از می کوثر قدح نوشی علی

چون مؤید هرکه دارد با تو کار

نیستش زین غم فراموشی علی

 

شاعر: سید رضا مؤیدمرهم بنه بر سینه ی سوزان اصغر

سجاده ای خونین شده دامان اصغر

تا نیزه ها راه گلویش را بریدند

آواز حق می جوشد از شریان اصغر

قنداقه و گهواره در طی و طریق اند

در منزل و منظومه ی عرفان اصغر

احساس کوری می کنند این تشنه چشمان

وقتی که می جوشد زخون توفان اصغر

باید که رفتار ملائک را ببینی

در وقت گل جوش بهشت جان اصغر

از مطلع عشق آفریدندش در عالم

از مصدر عرفان بخوان احسان اصغر

اینک که بر سجاده ی گُل می برندش

لالایی خونین بخوان برجان اصغر

ما شرح اندوه اسیران را شنیدیم

گفتند رنجوریم از هجران اصغر

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ات تاوان اصغر

 

شاعر: سودابه امینیپوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را

پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را

نالید یعنی مرا هم، در کاروانت نصیبی ست

یعنی که در پیشگاهت، آورده ام جان و تن را

بگذار تا روی دستت، قدری عطش را بگریم

بگذار تا خون ببارد، بر پیکرم پیرهن را

قدری بنوشان مرا از، اشک غریبانه ی خویش

تا حس کنم در نگاهت، لب تشنه پرپر زدن را

تا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت

می بینی افتاده بر خاک، یاران شمشیر زن را

یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش

بر شانه کوچک من، این داغ قامت شکن را

ناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون

بوسید تیری گلوی، آن شاخه ی نسترن را

گهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی

داغی که از من گرفته ست، پروای دل سوختن را

 

شاعر: رضا معتمدنام كتاب : داستانهايى از فضيلت زيارت امام حسين (ع )

تاءليف : على ميرخلف زاده

منبع : سایت غدیر www.ghadeer.orgفراز منبر دستت كليم خواهم شد

زبان بگير كه من هم دو نيم خواهم شد

به گيسوان رقيه قسم كه پشت سرت

نماز خوان اذان نسيم خواهم شد

به نصّ آيه ی اياك نعبد تو قسم

به امتداد سنان مستقيم خواهم شد

مرا ز شير گرفتند و زود فهميدند

كه از لبت چو برادر سهيم خواهم شد

فراز كرب و بلا خوب تر نشانم ده

چرا كه تا به قيامت کریم خواهم شد

رهت به طشت، چو افتاد ياد ما هم باش

اگر چه پيش سر تو مقيم خواهم شد

نوشته اند که قبرم به روی سینه ی توست

نوشته اند به سینا کلیم خواهم شد

اگر چه ناز ندارم پس از وفات ولی

مرا ببوس که من هم یتیم خواهم شد

 

شاعر: محمد سهرابیبگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل خلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک 