 مصطفی شود ثمرش یا شود علی

با چهره ی پیمبری آمد ز خیمه گاه

وقتش رسیده است که حالا شود علی

یک عمر قد و قامت او را نگاه کرد

یعنی که پیر شد پدرش تا شود علی

بیش از همه حسین دلش شور می زند

وقتی میان معرکه تنها شود علی

از بس که تیغ آمد و بر پیکرش نشست

دیگر توان نداشت ز جا پا شود علی

از بس که مختصر شده ای تو... گمان کنم

در بین یک عبا بدنت جا شود علی

 

شاعر: مهرداد قصری فرمانده بودم، غیرت حیدر به فریادم رسید

در وداعی تلخ، پیغمبر به فریادم رسید

طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش

برده بود از دست، انگشتر به فریادم رسید

انتخابی سخت، حالم را پریشان کرده بود

شور میدان داری اکبر به فریادم رسید

تا بکوبم پرچم فریاد را بر بام ماه

کودک شش ماهه ام اصغر، به فریادم رسید

تا بماند جاودان در خاک، این فریاد سرخ

خیمه آتش گشت و خاکستر به فریادم رسید

نیزه ها و تیرها و تیغ ها کاری نکرد

تشنه بودم وصل را، خنجر به فریادم رسید

جبرییل آمد، بخوان! قرآن بخوان، بی سر بخوان!

منبری از نیزه دیدم، سر به فریادم رسید

 

شاعر: علیرضا قزوهای تجلّی صفات همه ی برترها

چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

چون که عشق پدران نیست کم از مادرها

پسرم! می روی امّا پدری هم داری

نظری گاه بیندار به پشت سرها

سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو

شاید آرام بگیرند کمی خواهرها

بهتر این است که بالای سر اسماعیل

همه باشند و نباشند فقط هاجرها

مادرت نیست اگر مادر سقّا هم نیست

عمّه ات هست به جای همه ی مادرها

حال که آب ندارند برای لب تو

بهتر این است که غارت شود انگشترها

زودتر از همه ی آماده شدی، یعنی که:

"آن چنان خسته نگشته ست تن لشگرها

آن چنان کهنه نگشته ست سم مرکب ها

آن چنان کُند نگشته ست لب خنجرها"

چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده

چه کنم با تو و با بردن این پیکرها

آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده

علی اکبر من شد علی اکبرها

گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم

بر زمین باز بماند طرف دیگرها

با عبای نبوی کار کمی راحت شد

وَر نه سخت است تکان دادن پیغمبرها

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانای که بر روشنای چهره ی خود، نور پیغمبر سحر داری

نوری از آفتاب، روشن تر، رویی از ماه خوب تر داری

تو کدامین گلی که دیدن تو، صلواتی محمّدی دارد

چِقَدَر بر بهشت چهره ی خود، رنگ و بوی پیامبر داری

هجرتت از مدینه شد آغاز، کربلا شاهد سلوک تو بود

کوفه چون شام ماند مبهوتت، تا کجاها سر سفر داری

باوری سرخ بود و جاری شد، اولسنا علی الحق از لب تو

چه غرور آفرین و بشکوه ست، مقصدی که تو در نظر داری

با لب تشنه بودی و می سوخت، در تف کربلا پَر جبریل

وقت معراج شد چه معراجی، ای که از زخم بال و پر داری

از میان تمام اهل جهان، عرش پایین پا نصیب تو شد

عشق می داند و جنون که چقدر، شوق پابوسی پدر داری

شوق پابوسی تو را داریم، حسرت آن ضریح شش گوشه

گوشه چشمی عنایتی لطفی، تو که از حال ما خبر داری

در مدیح تو از مدایح تو، یا علی هرچه بیشتر گفتیم

با نگاهی پر از عطش دیدیم، حُسن ناگفته بیشتر داری

 

شاعر: سید محمد جواد شرافتمیان هلهله گم کرده ام صدایت را

و باد برده از این دشت، ردّ پایت را

برای این که به من جات را نشان بدهی

به زور سعی نکن بشنوم صدایت را

که رقص آن همه شمشیرهای خون آلود

در آن میانه نشان می دهند جایت را

علی به خاطر من چشم هات را واکن

مگر بمیرم و باور کنم عزایت را

دلم شبیه وجود تو پاره پاره شده

گرفته سرخی خون، روی باصفایت را

تمام، زخمی و پیش پدر نمی نالی

بنازم این همه خودداری و حیایت را

خدا مگر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بغل بکنم تکه تکه هایت را

چقدر تلخ و غریبانه تجربه کردم

به محض دیدن تو درد بی نهایت را

 

شاعر: علی اصغر ذاکریزود آمدم کنار تو اما چه دیر شد

باب ز داغ مرگ جوان دیده پیر شد

کامم هنوز تشنه ی آن کام تشنه بود

اما لب تو چشمه ی خون کویر شد

سنگینی زره به تنت ماند و آهنش -

در زیر پای این همه ضربه حریر شد

قسمت شده ست میوه ی من! قسمتت کنند

جسمت نصیب نیزه و شمشیر و تیر شد

هر گوشه گوشه ای، همه جا پیکر تو هست

بیخود نبود این که دلم گوشه گیر شد

دستت کجاست تا که بلندم کند مرا

افتاده ام به پای تو جانم اسیر شد

فکری به حال معجر عمه بکن که باد

با ناله های زخمی من، هم مسیر شد

باید هزار مرتبه بعد از تو کشته شد

باید که دست شست ز دنیا و سیر شد

 

شاعر: محمد امین سبکباردعاى معصومين (ع )
((امام صادق (ع ))) به من فرمودند:
اى ((معاويه )) به جهت ترس و وحشت زيارت قبر حضرت امام حسين (ع ) را ترك مكن ، زيرا كسيكه زيارت آن حضرت را ترك كند چنان حسرتى بخورد كه آرزو نمايد قبر آن حضرت نزد او باشد و بتواند زياد به زيارتش برود، ((آيا دوست دارى كه خدا تو را در زمره كسانى ببيند كه حضرت رسول (ص ) و حضرت على و فاطمه و ائمه (ع ) در حقشان دعاء فرموده اند.))(3)
گريه لوح دلم شستشو ميدهد
عاشقان را خدا آبرو ميدهد
منكه در كويت سر و سامان گرفتم
مرده بودم از نگاهت جان گرفتم
هرچه دارم از تو دارم
نوكرى شد افتخارم


دعاى امام صادق (ع )
((معاوية بن وهب )) گفت :
اذن خواستم كه بر امام صادق (ع ) داخل شوم ، به من گفته شد كه داخل شو، پس داخل شده آن جناب را در نمازخانه منزلشان يافتم ، نشستم تا حضرت نمازشان را تمام كردند، پس شنيدم كه با پرودگار مناجات نموده و مى فرمودند:
بار خدايا، از كسى كه ما را اختصاص به كرامت داده و وعده شفاعت دادى و مختص به وصيّت نمودى (يعنى : ما را وصى پيامبرت قرار دادى ) و علم به گذشته و آينده رابه ما اعطاء فرمودى ، و قلوب مردم را مايل به طرف ما نمودى ، من و برادران و زائرين قبر پدرم ((حسين (ع ))) را بيامرز.
آنانكه اموالشان را انفاق كرده و بدنهايشان را به سختى و تعب انداخته به جهت ميل و رغبت در احسان به ما، و به اميد آنچه در نزد تست به خاطر صله و احسان به ما و به منظور اداخال سرور بر پيغمبرت و به جهت اجابت فرمان ما و به قصد وارد نمودن غيظ بر دشمنان ما.
اينان اراده و نيّتشان از اين ايثار تحصيل رضا و خشنودى تو است ، پس تو هم از طرف ما اين ايثار را جبران كن و بواسطه رضوان احسانشان را جواب گو باش ، و در شب و روز حافظ و نگاهدارشان بوده و اهل و اولادى كه از ايشان باقى مانده اند را بهترين جانشينان آنها قرار بده و مراقب و حافظشان باش .
و شر و بدى هر ستمگر عنود و منحرفى از ايشان و از هر مخلوق ضعيف و قوى ، خود كفايت نما و ايشان را از شر شياطين انسى و جنّى محفوظ فرما و به ايشان برترين چيزى را كه در بودنشان از وطنهاى خويش از تو آرزو كرده اند اعطاءكن .
و نيز به ايشان برتر و بالاتر از آنچه را كه بواسطه اش ما را بر فرزندان و اهل و نزديكانشان اختيار كرده اند ببخش .
بار خدايا دشمنان ما بواسطه خروج بر ايشان آنان را مورد ملامت و سرزنش ‍ قرار داده اند ولى اين حركت اعداء ايشان را از تمايل به ما باز نداشت و اين ثبات آنان از باب مخالفتشان است با مخالفين ما، پس تو اين صورت هائى كه حرارت آفتاب آنها را درراه محبّت ما