 ها سال ها نام تو را دارند می گریند

فدای مُصحف خونین تو خون مُرکّب ها

 

شاعر: صادق کریمیاز شوری چشم حسودان ترس دارم

بی نظم می بندم سرت عمّامه ات را

آه! ای کبوتر بچّه ی مشتاق پرواز

محکم گرفتی توی دستت نامه ات را

 

می خواستم نفرستمت امّا عزیزم

حکم جهادت را تو از بابا گرفتی

سخت ست از تو دل بریدن چاره ای نیست

از عمّه شمشیر پدر, آیا گرفتی؟

 

با جنگ جویان فرق داری مرد کوچک

گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم

شهد شهادت از لبانت بود جاری

می خواستم بوسم لبت امّا... نکردم

 

مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست

تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی

پشت سرت لرزید قلب خیمه وقتی

خون خواهی آن اکبر دلبند رفتی

 

"هل من مبارز؟" می زنی فریاد در دشت

مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور

ارزق چشیده ضربه های کاری اش را

ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور...

 

ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند

نامردمان انگار فکری تازه دارند

ای تازه دامادم به جای نُقل، این ها

در دامن خود سنگ بی اندازه دارند

 

یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت

یک لشکر از کفتارها دور و بر توست

بر صورتت یک رد سُمّ اسب مانده

در یاد من طرح نگاه آخر توست

 

از بس که پاشیده تنت امکان ندارد

اهل حرم یک جسم کامل را ببینند

آه ای گل پرپر گلابت را گرفتند

ای غنچه دورت داس های لاله چینند

 

ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب

قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن

بیچاره ام کرده صدای ضجّه هایت..

این مرگ سختت را خودت "احلی عسل" کن

 

این اسب ها با سینه ات آخر چه کردند؟

پیچیده در کرب و بلا بوی مدینه

این قدر پایت را مکش جان سوز برخاک

از دردهای استخوان توی سینه

 

پنهان مکن از من تو با لبخند دردت

لبخندهایت می زند آتش عمو را

وقتی که می خندی به من ای ماهپاره

می بینم آن سر نیزه ی توی گلو را

 

می آیم از خیمه کنار پیکری که -

در زیر دست و پای اسبان قد کشیده

بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند

بهتر شده جان کندنت را او ندیده

 

باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام

خیلی مواظب باشم از دستم نریزی

با اشکT جسمت را به سمت خیمه بردم

مثل علی اکبر برای من عزیزی

 

شاعر: وحید وصلحیخوب است، هر عاشق قَرَنی داشته باشد

در دست، عقیق یمنی داشته باشد

گر میل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق «لَن» ی داشته باشد

این جذبه ی عشق ست که رد کردمت این جا

وَر نه پی چشمم نمی آوردمت این جا

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

این گونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب ست نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم، زمینت نزند با نظر خویش

آخر تو شبیه حسنی، حرز بیاَنداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بیاَناز

 

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

کوچک تر از آنند به جنگ تو بیایند

گر جنگ بیایند به چنگ تو می آیند

 

زن ها چه قدر موی، پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و بر جان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

گفتند: نبردش چه نبردی ست! ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردی ست! ماشالله

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

از زندگی ات، آه، تو را سیر نکرده؟

چیزی وسط سینه ی تو گیر نکرده؟

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

از بس که عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کِش آمد

 

دور و برت آن قدر شلوغ ست که جا نیست

خوبی ضریح تو به این ست جدا نیست

بر گیسوی تو خون جبین ست، حنا نیست

نه... بردن این پیکر تو کار عبا نیست

باید که کفن پوش، بلندت بنمایم

آغوش به آغوش، بلندت بنمایم

 

یک لحظه تو پا شو بنشین... جان برادر

آخر چه کنم ماه جبین... جان برادر؟

تا پا مکشی روی زمین... جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟... جان برادر

جسم تو زمین است، عمو می رود از دست

تو می روی از دست، عمو می رود از دست

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان
 بيا شوق مرا ضرب المثل کن

تمام ظرف هايم را عسل کن

براي آنکه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل کن

 

شاعر: مهدی سروری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1638.txt">تیر آخر</a><a class="text" href="w:text:1639.txt">فرصت پریدن</a><a class="text" href="w:text:1640.txt">جوانی مجتبی</a><a class="text" href="w:text:1641.txt">خضر نوحه گر</a><a class="text" href="w:text:1642.txt">ای کاش</a></body></html>دیگر تحمّلش به سر آمد، برابرش

دارد ز دست می رود عمّه، عمو، سرش

شمشیر و نیزه، تیر و سنان متّحد شده

با هر صدای حرمله، حمله به پیکرش

جسمی نمانده است، فقط تیر و نیزه است

سیمرغ گشته، بس که شده نیزه ها پرش

تا ناله های زینب و کلثوم نشنود

این نیزه آمده که کند عاقبت کرش

جایی نمانده بود که این تیر جا شود

اصلاً چه قدر زور زده تا که آخرش...

چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه -

بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش

لعنت به حرمله، وَ به تیر سه شعبه اش

خورده گره به سینه، چگونه کشد درش؟

او واحدست مثل خداوند حیّ فرد

حالا کنند سم ستوران مکرّرش

این تیر آخری که به پهلو نشسته است

یادش بیاورد در و دیوار و مادرش

یک خنجرست، جان دو تن را گرفته است

دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش

 

شاعر: حسین ایزدییک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی

که به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه ی سر سخت به لب ها نزنی

عمّه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره شود آیا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا -

ساقه ی نیزه خونین شده را تا نزنی

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی

 

شاعر: علیرضا لکعاق اهلبيت
((حلبى ))، از حضرت ابى عبداللّه (ع ) در ضمن حديث طويلى نقل كرده ، وى گفت :
محضر مبارك امام (ع ) عرضه داشتم : فدايت شوم چه مى فرمائيد درباره كسى كه با داشتن قدرت زيارت آن حضرت را ترك مى كند؟
حضرت مى فرمايند: مى گويم :
اين شخص عاق رسول خدا(ص ) و عاق ما اهل بيت مى باشد و امرى كه به نفع او است را سبك شمرده است .
و كسى كه آن حضرت را زيارت كند:
خداوند متعال حوائجش را برآورده نمايد و آنچه از دنيا مقصود او است را كفايت فرمايد.
و نيز زيارت آن حضرت موجب جلب رزق براى زائر مى باشد.
و آنچه در اين راه انفاق كرده بر او باقى مانده و جانشين و يادگارش خواهد بود و همچنين زيارت آن حضرت موجب مى شود:
گناهان پنجاه ساله او آمرزيده شده و وى به اهلش بازگردد در حالى كه بر عهده اش نه وزر و وبالى بوده و نه لغزشى و آنچه از گناه در صحيفه اعمالش ‍ ثبت شده جملگى محو و پاك مى گردد.
اگر زائر در سفر زيارت فوت شود فرشتگان نازل گشته و او را غسل مى دهند و نيز درب هائى از بهشت به روى او گشوده مى شو