 است ، بر حركت از شاهراه پافشارى مى كند و به دست برداشتن از پيمودن راه اصلى رضايت نمى دهد؟

آيا در پس اين همه پافشارى ، شجاعت حسينى نهفته بود؟

يـا ايـن كـه قـصـد امام از حركت در شاهراه ، انجام يك كار تبليغاتى براى معرفى قيام و نهضت خـويـش بـه هـمـه كـاروان هـا و رهـگـذرانـى بـود كـه در طـول مـسـيـر، بـا كـاروان حسينى عازم مكّه ديدار مى كردند؟ اين كاروان ها سبب خروج امام از مدينهِ جـدش بـه همراه بيش تر بنى هاشم و ديگر يارانش را جويا مى شدند و اهداف قيام حسينى را از زبان خود آن حضرت مى شنيدند؛ در نتيجه آن هايى كه خداوند توفيقشان مى داد براى يارى آن حضرت به وى مى پيوستند؛ و خبر اين قيام مقدس در ميان مردم مناطق گوناگون مى پيچيد؛ و به ايـن تـرتـيـب يك كار تبليغى براى گسترش دامنه اين قيام مبارك و به دست آوردن يارانى بيش تر صورت مى پذيرفت .

بـدون شـك شـجـاعـت حـسـيـنـى را دليـل حـركـت در شـاهـراه دانـسـتـن ، بـه جـاى خـود درسـت اسـت . تـعـليـل آن به هدفى تبليغى براى معرفى قيام و نهضت نيز چنين است ؛ و ميان اين دو منافاتى وجود ندارد.

شايد توضيح مهم ترى كه بشود به اين دو توضيح افزود اين باشد كه قصد امام از اصرار بـر پـيـمودن شاهراه اين بود كه به مردم بفهماند كه او در زمره سركشانى كه حكومتى مشروع را مـى پـذيـرنـد و سـپـس از فـرمان آن سر مى پيچند، و از بيم جاسوسان حكمرانان و فرار از چنگشان راه هاى فرعى را در پيش مى گيرند، نيست .

امـام (ع) قـصـد داشـت بـه مـردم اعـلام كـند كه او نماينده شريعت است ، نه حكومت اموى ؛ و صاحب شـاهـراه ، خـلافـت و هـمـه امـور امـّت اوسـت ، اصـل شـريـعـت اوسـت و يـزيد جز انحراف ، خلاف و سرپيچى از دين چيزى نيست .

ايـن بـعد، تبليغى و از ابعاد ثابت قيام امام (ع) است و آن حضرت خود همه جزئيات حركت نهضت مـقـدس خـويـش را از هـنـگـامـى كـه به وليد بن عتبه فرمود:(اى امير، ما خاندان نبوت ، گنجينه رسالت ، جايگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمت هستيم . خداوند به وسيله ما گشود و به ما ختم كرد. يزيد مردى است فاسق و شرابخور كه نفس هاى محترم را مى كشد و فسق و فجور را آشكار مى سازد؛ و كسى چون من با چون اويى بيعت نمى كند، ولى ما و شما شب را به صبح مى آوريم و آن گـاه مـى نـگـريـم كـه كـدام مان به خلافت شايسته تر است .)(591)، تا ساعت شهادتشان در كربلا تفسير كرده است .

كاروان حسينى بيرون مدينه

بنى هاشم

در كـتاب هاى تاريخى ، نام يكايك بنى هاشم كه در كاروان حسينى مدينه را به قصد مكّه ترك كـردنـد نـيـامـده اسـت . بـلكـه در بـيـش تـر آن هـا بـه طـور اجمال از هاشميانى كه از مدينه با حضرت بيرون آمده اند نام برده شده است . شيخ مفيد گويد: (حـسـيـن در تـاريـكـى شـب يـك شـنـبـه ، دو روز مـانـده از رجـب ، عـازم مـكـّه شـد عـمده فرزندان ، بـرادرزادگـان ، بـرادران و اهـل بـيـتـش ، بـجـز مـحـمـد حـنـفـيـه ، وى را هـمـراهـى مـى كردند...)(592)

ديـنـورى گويد: چون شب فرا رسيد و هوا تاريك گشت حسين (ع) نيز عازم مكّه شد. در حالى كه خـواهـرانـش ، ام كـلثـوم و زيـنـب ، بـرادرزادگـان و بـرادرانـش ، ابـوبـكـر، جعفر و عباس و همه اهـل بـيـت وى كـه در مـديـنـه بـودنـد، بـجـز بـرادرش ، مـحـمـد حـنـفـيـه ، وى را هـمـراهـى مـى كردند.(593)

ابن اعثم كوفى گويد: (در دل شب بيرون آمد و با همه خاندانش آهنگ مكّه كرد).(594)

طـبـرى گـويـد: امـام حـسـيـن ، بـا فـرزنـدان و بـرادران و بـرادرزادگـانـش و عـمـده اهل بيتش ، بجز محمد حنفيه ، بيرون آمد.(595)

هـمـچـنـيـن بـرخـى مـنـابـع تـاريخى ديگر نوشته اند، هنگامى كه امام در مكّه بود كس به مدينه فـرسـتـاد و هـر كـس را از بـنـى هـاشـم كـه تـوانـايـى داشـت ، بـه سـوى خـويـش خـوانـد، بـه دنبال آن گروهى از آنان سوى وى شتافتند و محمد بن حنفيه نيز به آنان پيوست ، ولى مشخص ‍ نشده است كه اين ها چه كسانى بودند.(596)

ديـگـر منابع تاريخى كه متعرض اين رويداد شده اند نيز به همين خلاصه گويى بسنده كرده انـد؛ و روايـتى كه جزئيات قضاياى اين كاروان و افراد شركت كننده در آن را نوشته باشد در دسـت نـيـسـت . مـگـر روايـت بـسـيـار ضـعـيـفـى كـه در كـتـاب (اسـرار الشـهـادة ) بـه نـقـل از عـبدالله بن سنان كوفى از پدرش از جدش آمده است . اين روايت بيان مى كند كه چگونه بـنـى هـاشـم مـحـرم هـاى خـودشـان و خـانـواده ابـاعـبـدالله را بـر محمل هاى شتران سوار كردند و خود چگونه سوار شدند. اسلوب اين روايت بسيار به شيوه هاى مـنـبـرى كـه در آن بـر جنبه هاى عاطفى تكيه مى شود نزديكتر است . با وجود اين بازهم اجمالى است و نمى گويد كه بنى هاشم چه كسانى و چند تن بودند.(597)

آرى ، شـواهـد تـاريخى حاكى است كه محمد بن حنفيه ، عمر اءطرف ، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس با كاروان حسينى ، بيرون از مدينه ، همراه نبوده اند.

نـيـز اشاره دارد به اين كه امام (ع) همه فرزندان خود و فرزندان برادرش امام حسن (ع) و همه خواهران پدرى اش را با خود همراه ساخت .

قـدر مـسـلّم ايـن اسـت كـه مسلم بن عقيل نيز با او بيرون آمده است ، و چنين به نظر مى رسد كه دو پسر مسلم يعنى عبدالله و محمد نيز، هنگام خروج كاروان حسينى با پدرشان همراه بوده اند.

اما درباره پسران عبدالله بن جعفر يعنى عون و محمد، از قراين تاريخى چنين بر مى آيد كه با پـدرشان همراه بوده اند؛ و پس از آن كه امام مكّه را ترك گفتند به آن حضرت پيوستند. البته ايـن احـتـمـال هم وجود دارد كه آنان با امام از مدينه بيرون آمده و سپس با پدرشان به مكّه رفته باشند و از آن جا بازگشته به امام پيوسته باشند.

امـا دربـاره بـقـيـه يـاران آن حـضرت از آل عقيل ، از شواهد تاريخى اطلاع دقيقى درباره اين كه كـدامشان با امام (ع) از مدينه بيرون آمد و يا كدامشان پس از آن به حضرت پيوست ، چيزى بر نمى آيد.

ديگر ياران

شـنـاخـت ديـگـر يـاران امـام (ع)، يـعنى بجز هاشميان ، كه با وى از مدينه بيرون آمدند، براى پژوهشگران كار دشوارى نيست ؛ و تاريخ نام هاى زير را ثبت كرده است :

1) عبدالله بن يقطر حميرى : مادر وى دايه امام حسين (ع) بود، ولى امام از وى شير نخورد، زيرا در اخـبـار صـحـيـح آمـده اسـت كـه امـام حـسـيـن (ع) جـز از سـيـنـه فـاطـمـه و انـگـشـت ابـهـام رسـول خدا(ص) و آب دهان آن حضرت شير نخورده است . ولى درباره عبدالله مشهور است كه او برادر شيرى امام حسين (ع) است .

ابـن حجر در الاصابه گويد: وى از صحابه بود چرا كه همگن حسين (ع) است . امام (ع) پس از خروج از مكّه در جواب نامه اى كه مسلم بن عقيل برايش نوشت ، وى را نزد مسلم فرستاد. اما حصين بـن تميم در قادسيه وى را دستگير كرد و نزد عبيدالله بن زياد فرستاد. عبيدالله از وضع وى پرسيد و او پاسخى نداد. سپس گفت : بالاى اين كاخ برو و دروغگوى پسر دروغگو را لعنت كن ، آن گـاه فرود آى تا تصميم خود را درباره ات بگيرم . عبدالله بالاى كاخ رفت و چون مشرف بـه مـردم شـد گـفـت : اى م