 و همه هجوم می برید

مرد نبوده اید اگر، چند نفر به یک نفر؟

 

شاعر: وحید قاسمیدر سرش طرحِ معمّا می کرد

با دل عمّه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را -

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه مهیّا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال، هجوم خنجر -

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو -

ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت

ذبح گشتم به روی دامانت

 

شاعر: احسان محسنی فر<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1644.txt">دایی</a><a class="text" href="w:text:1645.txt">عصر واقعه</a><a class="text" href="w:text:1646.txt">ارتش زینب</a><a class="text" href="w:text:1647.txt">خیمه ی عزا</a></body></html>ما آمدیم مثل غلامت برادرت

ای جان هر دوتائیمان نذر اصغرت

ما آمدیم تا که فدایت شویم، پس -

ما را مران به چشم بهاری خواهرت

این آرزوی ما دو برادر شده که کاش -

ما هم شویم جزء گلستان پرپرت

این هم اجازه نامه ی بابایمان، ببین

ما می شویم جای پدر یار و یاورت

قاسم فدائی ات شود و ما نظاره گر؟

دایی به ما اجازه بده جان مادرت

 

شاعر:محمد بختیاریقامت کمان کند که دو تا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

«آیینه ای که آه نسازد مکدّرش»

واحیرتا! که این دو جوانان زینب اند

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده ست

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش

 

شاعر: سید حمید رضا برقعیبغض نگاه خسته ی تان، ای مسیح من

مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شكست

دار و ندار زندگیم نذر خنده ات

غصّه نخور، كه ارتش زینب هنوز هست

 

در راه پاسداری آیین كردگار

عمریست در كنار شما ایستاده ام

این بچه های دست گلم را ز كودكی

من با وضو و حبّ شما شیر داده ام

 

سر مست باده های طهورایی توأند

شمشیرِ دستِ هر دو یشان تیز و صیقلی ست

پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند

رمز شروع حمله شان ذكر یا علیست

 

ای پادشاه - تا تو رضایت دهی - ببین

سر بند یا علی به سر خویش بسته اند

بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند

چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند

 

عباس گفته: خواهر من! مرحبا به تو

این مردهای كوچك تو، شیر شرزه اند

مبهوت سبك جنگ و رجزهایشان شدم

شاگردهای اول پرتاب نیزه اند

 

گفتم به بچه های عزیزم كه تا ابد

غمگین زخم سینه ی یك یاس پرپرم

تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید

با نیت تلافی سیلی مادرم

 

در آزمون صبر و محن، مادر شما

با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید

در دفتر كرامت من دست حق نوشت

ای دختر شهید، شدی مادر شهید

 

شاعر: وحید قاسمیدوباره در دل من خیمه ی عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید

شکسته تر ز من پیر، دیگر اینجا نیست

مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید

برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان

میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان

فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها

سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید

 

شاعر: حسین لطفی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1649.txt">کوچه گرد غریب</a><a class="text" href="w:text:1650.txt">قحطی مرد</a><a class="text" href="w:text:1651.txt">خانه پیرزن</a><a class="text" href="w:text:1652.txt">یک کوه زخم</a><a class="text" href="w:text:1653.txt">فال</a><a class="text" href="w:text:1654.txt">دل لطیف</a><a class="text" href="w:text:1655.txt">تحفه بازار</a><a class="text" href="w:text:1656.txt">رخسار ماه</a><a class="text" href="w:text:1657.txt">میر حرم</a><a class="text" href="w:text:1658.txt">نخلهای تناور</a></body></html>کوچه گرد غریب می داند

بی کسی در غروب یعنی چه

عابرِ شهر کوفه می فهمد

بارش  سنگ و چوب یعنی چه

صف به صف نیتِ جماعت را

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد، از آن هم

در به رویش تمام می بستند

در حکومت، نظامی کوفه

غیر "طوعه" کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست

ساعتی بعد مردم  کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابروی پاره فهمیدند

داد میزد: "حسین" آقا جان

راه ِخود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد

دست من بشکند ولی دستت

بهر ِ انگشتری بریده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

دختران را نیاور اینجا چون -

دست مردان کوفه سنگین است

وای از آن ساعتی که معجر از -

غارت گوشواره رنگین است

یاس های قشنگ باغت را

رنگ پاییز می کنند اینجا

نعل نو می زنند بر اسبان

تیغ خود تیز می کنند اینجا

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر ِ نیزه ها: اینهاست -

از برای نبرد،ِ با عباس

پیرزن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب می گویند

روی نیزه اگر که سر دیدید

سنگ بر او بکوب، می گویند

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن تیر اندازی

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی آن گلو سازی

کوفه مشغول اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِِ کوفه می بینم

بر سر بام ِخانه ها سنگ است

تشنه ات می کشند بر لبِ آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار ِ صحرایشان خطر دارد

آخرین حرفهای مسلم بود:

ای که از کوفیان خبر داری

جان ِ زهرا برای دخترها

روسری ِ اضافه برداری

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه حارث هم

تا پدر بود در امان بودند

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال از اسبان

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگِ یار می گیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار می گیریند

 

شاعر: وحید مصلحیتقديس و تنزيه
حضرت ابى عبداللّه (ع ) فرمودند:
شخصى كه به زيارت قبر حضرت حسين بن على (ع ) مى رود، زمانى كه از اهلش جدا شد با اولين گامى كه بر مى دارد تمام گناهانش آمرزيده مى شود.
سپس با هر قدمى كه بر مى دارد پيوسته تقديس و تنزيه شده تا به قبر برسد و هنگامى كه به آنجا رسيد، حق تعالى او را خوانده و 