يارت ها در حالى واقع مى شود كه زيارت كنندگان مشهور و مشخص شده اند كه از دوستان اين خاندان هستند و من چون اين شهرت را در خارج حسّ كرده و لمس نمودم از رفتن به زيارت خوددارى نمودم ، وظيفه در اينجا چيست ؟
راوى مى گويد:
امام (ع ) مكث طولانى نموده و جواب من را ندادند سپس روى مبارك به من نموده و فرمودند: اى عراقى اگر آنها خود را آشكار و مشهور نمودند تو خود را مشهور نساز به خدا قسم هيچ كسى به زيارت حضرت امام حسين (ع ) نمى آيد، در حالى كه عارف به حق آن جناب باشد، مگر آنكه حق تعالى گناهان گذشته و آينده اش را مى آمرزد.(34)
حضرت اءبو عبداللّه فرمودند:
كسى كه به زيارت قبر امام حسين (ع ) برود و به حق آن حضرت عرفان و آگاهى داشته باشد، مانند كسى است كه سه حج با رسول خدا(ص ) انجام داده باشد.(35)
عمرى است هواى كربلا دارد دل
زين پرده بسى شور و نوا دارد دل
تا باز شود مگر ره كوى حسين
هر شب بخدا دست دعا دارد دل (36)دست در تقویم برده، پای در کفش زمان

چادرش را پهن کرده روی تاریخ جهان

کوفه دندان های عقلش را کشیده، بعد از این

می‌کشد تنهایی‌اش را روی شن های روان

مثل زنهای بنی‌هاشم صبور و ساده است

مثل مردان قریشی سخت‌کوش و پُر توان

اخم کرده، جرأت اعراب نقاشی شده

گریه کرده مثل دختر بچه‌های نوجوان

عاقبت افتاد از دست پسرهایش عمود

عاقبت افتاد لب های مؤذن از اذان

دانه‌دانه نخل‌هایش را تبر انداخته

پای اجساد درختانش نشسته باغبان

باد هوهو می‌کند در خیمه‌های سوخته‌

اشک جاری می‌شود از چوب های خیزران

شیر خوردند از جنابش شیرمردان زمین

ارث دارند از لبش امّ‌البنین‌های جهان

 

شاعر: فاطمه قائدیغم با نگاه خیس تو معنا گرفته

یک موج از اشک تو را دریا گرفته

در فصل غم، فصل خسوف ماه خونین

خورشید هم مثل دلت گویا گرفته

تا آسمان ها می رود دل مویه هایت

کار دل خونت عجب بالا گرفته

این روزها با دیدن حال تو بانو

بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته

هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی

یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته

می دانم اینجا بارها با دست لرزان

اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته

تاریخ را می گردم، آری، تا ببینم

مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟

اینجا به همراه لب خشک تو مادر

هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته

 

شاعر: سید محمد بابا میریتنها چرا نشسته، مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند

ازمردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخته

با دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز، حسینم غریب، بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند

از سوز روضه خواندن این مادر شهید

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد, چقدر گریه می کند

 

شاعر: وحید قاسمی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1664.txt">دامن سبز</a><a class="text" href="w:text:1665.txt">لایی لایی</a><a class="text" href="w:text:1666.txt">صدای رباب</a><a class="text" href="w:text:1667.txt">رباب</a></body></html>تجلّی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را

در آن تاریک روشن ها تبسّم کرد عالم را

هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید

هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را

نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش

در آنجا دید چرخا چرخ ارواح مکرّم را

خدایا توبه ام آیا قبول افتاد؟ آدم گفت

بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟

خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه

سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرّم را

ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید

ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را

سپس باران گرفت و توبه ی آدم قبول افتاد

شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را

تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او

به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را

به بام منبری از نی نزول سوره کهف ست

وَ رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسّم را

قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد

در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژادهر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»1

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری

 

شاعر: حسن بیاتانیشکسته پشت غم از بار غصه های رباب

از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب

به سوز سینه ی گهواره، داغ غم زده است

شرار زخم دل خونِ لای، لایِ رباب

 و تار صوتی آتش گرفته می فهمد

که آمده چه بلایی سر صدای رباب

برای کودکش آنقدر آه و ناله نکرد

که چشم مشک پر از اشک شد بجای رباب

به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین

کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب

قنوت صبر گرفته برای حلق علی

خدا کند به اجابت رسد دعای رباب

میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب

سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب

و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد

به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب

"رقیه" آمده از یک فرشته می پرسد

پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟

و فکر می کنم آب فرات، گِل شده است

که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب

خدا به داد دل خاطرات او برسد

چه می کشند خیالات انزوای رباب

 

شاعر: مصطفی متولیگفتی رباب، آه! دل من کباب شد

اشکی چکید وچلّه نشست و شراب شد

آیینه ها شکست، زمین گُر گرفت و سوخت

وقتی امیر قافله پا در رکاب شد

وقتی که دور می شد از اندوه خیمه ها

چشمی به سوی خیمه وچشمی پُر آب شد

هرکس تمام هستی خود را به او سپرد

حالا زمان زمزمه های رباب شد

تا صبح خواند، آیه ی « اَمّن یجیب» را

تا پاسدارکوچک او انتخاب شد

 

شاعر: روشن سلیمانی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1669.xml">سفر خون</a><a class="folder" href="w:html:1682.xml">آفتاب در حجاب</a><a class="folder" href="w:html:1703.xml">غروب سرخ فام </a><a class="folder" href="w:html:1724.xml">با من حرف بزن (نگاهي به حوادث عصر عاشورا)</a><a class="folder" href="w:html:1733.xml">خون خدا ((گزارشى از عاشوراى سال 61 هجرى))</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1670.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:1671.txt">سفر خون</a><a class="text" href="w:text:1672.txt">الا... اى محرم !</a><a class="text" href="w:text:1673.txt">نگاهى نو به حماسه كهن در كربلا</a><a class="text" href="w:text:1674.txt">مسلم بن عقيل پيشاهنگ شهادت</a><a class="text" href="w:text:1675.txt">به سوى عراق ...</a><a class="text" href="w:text:1676.txt">در ركاب حـسـيـن (ع )...</a><a class="text" href="w:text:1677.txt">اتمام حجّت (حق ) بر (باطل )</a><a class="text" href="w:text:1678.txt">از وفاى ياران امام بياموزيم</a><a class="text" href="w:text:1679.txt">در سايه پيام امامت</a><a class="text" href="w:text:1680.txt">(حرّ)، وجدانى كه بيدار مى شود</a><a class="text" href="w:text:1681.txt">(حجّ اكبر)، عـاشـورا يا (عيد قربان )؟!</a></body></html>كنار نهرها
((محمّد بن ابى جرير قمّى )) گفت :