نبردى طولانى و سخت ، يك تنه در برابر دشمن تا آخرين توان ،مقاومت مى كند تا اينكه دستگير مى شود.

**************

ماجرا طولانى است ... و سرگذشتى تلخ و جانكاه دارد.
رخدادى است سراسر درس و تجربه و آموزش و امتحان .
سخن از آن قصّه طولانى و شرح درگيريها و بيان وقايع نيست .
در اين ميان ، فقط يك سخن گفتنى است .
و آن هـم ، (شـهـادت مـظـلومـانـه ) مـسـلم بـنعقيل است .
مسلم ، محاصره مى شود.
دستگير مى گردد و به قصر حكومت ، برده مى شود.
نـهـضـت از شـكـل عـلنـى ، بـه صـورت پـنـهـانـىمـنـتـقـل مـى گـردد و يـاران وفادار، در انديشه اهداف و برنامه هاىانقلاب اند.
حـسـيـن بن على (ع ) بر اساس گزارش كتبى مسلم ، به سوى كوفهحركت كرده است و... در راه است .
گـرچـه بـه مـسـلم امـان داده انـد ولى در قـصـر، امان را زير پا مىگذارند و مسلم را خلع سلاح كرده و بناى بدرفتارى مى گذارند.
مسلم مى گويد:
(چه شد آن امانتان ؟...
انا للّه و انا اليه راجعون ).
دارالا ماره را، چهره هايى پركرده اند بى حيا و بى آزرم ، كين توزو بدخواه ، مسلّح و بددهان ، سنگدل و بدسيرت و زشت صورت .
چـهـره مـعـصـوم و خـونين و مجروح مسلم را هاله اى از غم فراگرفتهاست .
يكى از همراهان مى گويد:
كسى كه همچون تو در طلب حكومت باشد، نبايد متاءثر باشد.
مسلم پاسخ مى دهد:
(اندوهم براى خودم نيست ، بلكه براى آنان است كه مى آيند).
و... اين حـسـيـن است كه مى آيد، قافله سالار كاروان شهادت !
دو خورشيد، روبروى همند.
سـيـمـاى خـونـگـرفـتـه مسلم ، بر فراز بام دارالا ماره ، خورشيدىدرخشان است كه با خورشيد آسمان برابرى مى كند.
پـس از گـفـت وگـوهايى تند و مفصّل كه بين مسلم و ابن زياد انجاممـى گـيـرد، او را بـه بـام ، فـرامـى بـرنـد، در حالى كه مسلم مىگويد:
- لا اله الاّ اللّ ه
- اللّ ه اكبر
- سبحان اللّ ه
آرى ... (سبحان اللّ ه ) از اين همه دنائت و پستى و از اين همه حيلهو تزوير.
مسلم را بالاى دارالا ماره به زانو نشانده اند.
مردم ، پايين كاخ ، منتظرند.
دربـاره ايـنـكـه بـا مـسـلم چـه خـواهـنـد كرد، هركس حدسى مى زند وگمانى دارد.
بـالاخره مسلم ، كسى است كه با حكومت درافتاده و رهبرى نهضتى رابه عهده داشته ، شوخى كه نيست ...
تـا ايـنـكـه يـك صـحـنـه ، فـرجـام كـار را نـشـان مـى دهد و به همهپيشداوريها، گمانها و حدسها خاتمه مى دهد.
چـشـمـها، با خيرگى و بُهت تمام ، شاهدند كه بدن بى سر (مسلمبن عقيل ) را از بالاى دارالاماره به پايين مى اندازند...
- و... (مسلم ) به معراج مى رود.
(گلى از گلشن فرزانگان افسرد،
براى آنكه قلب امّتى در راه آزادى به كار افتد،
ز كار افتاد قلب خسته يك قهرمان ، يك گُرد.)به سوى عراق ...
گفت :
اى گروه !
هر كه ندارد هواى ما،
سرگيرد و برون رود از كربلاى ما،
همراز بزم ما نبود طالبان جاه
بيگانه بايد از دو جهان ، آشناى ما

**************

كـوفـه ، شـهـر مليّتهاى مختلف و گرايشهاى گوناگون فكرى -سياسى است .
كوفه ، پايگاه حكومت على است .
كوفه ، شهر علويّون است ... و شهر خوارج : هر دو...
نامه هاى زيادى به امام حـسـيـن نوشته و اعلام آمادگى براى جانبازىكرده اند و در انتظار پاسخ مساعد از سوى امام و ورود حضرتش بهكوفه و استقبال از وى ، لحظه شمارى مى كنند.
خـبـر رسـيـده اسـت كه حـسـيـن ، به سوى عراق حركت كرده است ... باكاروانى از زن و فرزندان و خويشان و ياران ...
و... خـبـر، راسـت اسـت ، هـشتم ذيحجّه و در موسم حجّ، امام ، مكّه را بهمـقـصـد عـراق ، تـرك كرده است تا در كربلا، (حج اكبر) به جاىآرد.
هواداران در عراق ، خرسند و چشم به راهند.
از سـوى ديـگـر، يـزيـد هـم بـه هـر وسـيـله اىمتوسّل مى شود تا مانع رسيدن امام به كوفه گردد.
امّا امام ...
رايت بلند و خونين انقلاب را بر ضدّ امويان برافراشته است و هماكنون ، در حالى كه از كعبه و قبله مسلمين و خانه امن (اللّ ه )، حرمخدا، در راه حق دل كنده است ، در راه عراق ، به سوى كوفه پيش مىرود...

**************

كوفه ، ديگر آن كوفه نيست .
شمشيرهاى كوفيان منتظر است تا از خون حـسـيـن سيراب شود.
كـوفـه ، همچون درنده اى تيز چنگال ، در انتظار دريدن پيكر پاكامام است .
كوفه ، منتظر امام است ، ولى نه براى يارى ، بلكه براى كشتن !
نه براى حمايت از خانواده امام ، بلكه براى اسارت آنان .
نـه بـراى پـنـاه دادن بـه بـچـه هـاى حـسين ، بلكه براى ارعاب وترساندن آنان .
ولى ... هنوز هم وجدان هاى بيدارى در كوفه مى توان يافت .
و بيعتهايى كه شكسته نشده ،
و دستهايى كه وفادار مانده است ،
و قلبهايى كه به عشق امام مى تپد،
و چهره هايى كه نقاب نفاق نزده است ،
امام به سوى آنان مى رود.
بـين امام و كوفه ، فاصله مى اندازند، به (وادى عقيق ) مى رسد.بـا مـردى كـه از عـراق مـى آيـد و حتما از اوضاع آنجا با خبر است ،برخورد كرده و از احوال مردم مى پرسد.
مرد مى گويد:
(دلها با توست ... ولى شمشيرها با بنى اميّه است ).
و امام ... پيش مى رود.

**************

(انا للّه و انا اليه راجعون ).
حـسـيـن بر زبان مى راند، چرا؟
در بين راه ، به باديه نشينانى برمى خورد كه از سوى كوفه مىآيـنـد. شـايـد ايـنـان ، اخـبـارى تـازه تر داشته باشند. از آنچه دركـوفـه مـى گـذرد، كـمتر كسى خبر دارد. خبرهاى دست اوّلى هست كههنوز مردم بسيارى از آنها بى اطلاعند.
امام - در كوفه چه خبر؟
رهـگـذران - نمى دانيم ... فقط مى دانيم كه راه ورود و خروج كوفهبسته است .
امـام ، در يـكـى از مـنـزلگـاهـهـاى وسـط راه ، خبر شهادت (مسلم بنعقيل ) و (هانى بن عروه ) را مى شنود.
- انا للّه و انا اليه راجعون .
- بايد به آنان پيوست ...
- بعد از آنان ، خيرى در زندگى نيست .

**************

پـس از چـنـدى خبر ديگرى مى رسد: شهادت عبداللّه بن بقطر...كهفـرسـتـاده ديگر امام به سوى كوفيان بود و جوانمرد و استوار وقهرمان .
او را هـم گـرفـته و از بالاى قصر به زمين افكنده اند. آنچنان كهاستخوانهايش شكسته و رمقى داشته كه خائنى ، با كارد شهيدش مىكند.
ايـنـجـاسـت كـه امـام ، جـريـان حـوادث و سـرانجام كاروان را آشكارابازگو مى كند و چنين سخن مى گويد:
...خبر ناگوارى به من رسيده است .
خبر كشته شدن مسلم بن عقيل ، هانى بن عروه ، عبداللّه بن بقطر...
ياران ما، ما را خوار كردند، هر كه دوست دارد برگردد. من بيعت خودرا برداشتم ، آزاديد...
بـرگـردد آنـكـه بـا هـوس كـشـور آمده سرناورد به افسر شاهى ،گداى ما
لحظه ، لحظه تصميم و انتخاب است .
محك امتحان به ميان آمده است و خالصان از ناخالصان جدا مى شوند.
گـروهـى كه به طمع دنيا و غنيمت ، راهى اين راه شده اند، متفرّق مىشـونـد، امـّا... مـؤ مـنان بصير و آگاه ، روشندلان معتقد و دين باور،آنها مانند. آنها شاهد شهادت خويشند.
حـيـاتـى را كـه از دل مرگ در راه خدا سر مى زند، مى بينند و در آنحـيـات ، جاودانه اند، مى دانند كه در شهادت ، شهود و حضور است ،نه فنا و نيستى ...
اينان ، ياران راهند، نه دوستان نيمه راه .
(بسا كس اند از اين همرهانِ آرى گوى ،
كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند.
بسا كس اند كه جايى موافقان رهند،
كه خ