 فاجعه را خود بهدست گيرد.
غروب روز نهم محرم است .
خورشيد شرمگين از اين ستم ، به پشت كوه ها مى خزد.
سپاه كوفه ، آماده هجوم است .
در ايـن سـو، يـاران حـسـيـن (اخـلاص ) را در(عمل ) نشان مى دهند.
و دلاورى را، در اثبات و پايدارى .
(وفا) را در صحنه ، درس مى دهند.
عشق به حق را با جانبازى ، به نمايش مى گذارند.
امـشـب را، حـسين و يارانش ، مهلت گرفته اند تا شب عـاشـورا را بهعبادت خدا بپردازند.
امشب ، براى اصحاب حـسـيـن ، شب قدر است .
امشب ، شب تجلّى بُعد خدايى انسان است .
شب خضوع فرشتگان در برابر جنبه (روح اللهى ) انسان است .
شب (خلوص ) و (اخلاص ) است .
شب امتحان و آزمايش است .
شب به محك خوردن جوهره (وجود) اصحاب امام است .
شب راز و نياز است .
شب عشقبازى با محبوب مطلق است .
شب (وداع ) است ،
شب (استقبال ) است ،
شب (شهادت ) است ،
و... شب صبر و جهاد و شجاعت و (وفا) است .
ياران ، (خود) را به صحنه آورده اند، عيان و آشكار...

**************

(خواهر زادگان ما كجا هستند)؟
صدايى است كه از پشت خيمه هاى امام ، به گوش مى رسد.
صداى ابليس است . صداى وسواس خنّاس است . صداى (شمر) استو سـردار سـپـاه حـسـيـن بـن على را مى خواند، (عباس ) را مى طلبد(مادر عباس و شمر از طايفه (بنى كلاب )اند و طبق رسم عرب ، اورا خواهرزاده مى خواند).
عـباس ، همراه برادرش از خيمه ها بيرون مى روند تا ببينند كيست وچه مى گويد؟
شـمـر، (امـان نامه )اى را كه از حاكم كوفه برايشان آورده ، بر(عباس بن على ) عرضه مى كند و مى گويد:
(ايـن امـان نـامه را از طرف والى كوفه برايتان آورده ام . اگر ازحـسـين دست كشيده به سوى ما آييد و او را تنها بگذاريد، جانتان درامـان خـواهد بود و هيچ تعرّضى نسبت به شما انجام نخواهد گرفت).
راستى ، كه حماقت و جهالت ، بى حدّ و مرز است !
عـبـاس ، خشمگين از اين همه گستاخى و پررويى ، نگاهى غضب آلودبه او افكنده ، بر سرش فرياد مى كشد:
(نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر (امان ) تو،
دسـتـت شكسته باد اى بى آزرم پست !... آيا از ما مى خواهى كه دستاز يـارى شـريف ترين مجاهد راه خدا، حـسـيـن ، پسر فاطمه برداشتهتنهايش بگذاريم و طوق اطاعت و فرمانبردارى لعينان و فرومايگانرا به گردن افكنيم ؟!)
شمر، سرشكسته و ماءيوس برمى گردد.
عـبـاس ، مـغرور و سربلند، مطمئن و آرام ، به سوى خيمه ها مى آيد.بى تاب از شوق شهادتى كه در جانش نشسته است و به فردا مىانديشد و حماسه آفرينى ها و وفاداريهايش ،
باد ملايمى در آن غروب سياه ، مى وزد و آخرين طلايه هاى روز دامنكشيده ، شب ، از راه مى رسد.
جنگ ، به تاءخير مى افتد.
شب ، ميان دو اردوگاه ، فاصله مى اندازد.
تا فردا... كه نبرد بين (نام ) و (ننگ )، رنگ خون مى گيرد.از وفاى ياران امام بياموزيم
(گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر،
اين مهر، بركه افكنم ؟
آن دل ، كجا برم ؟
نامم ز كار نامه عشّاق ، محو باد!
گر جز محبّت (تو) بود$ شغل ديگرم ...

**************

(جسم )، (روح ) را مى طلبد تا دوام يابد.
و... روح عـاشـورا، معنويّتى است كه در عـاشـورا آفرينان است .
(روحيّه )، در سطحى بالاست .
اگـر نـيـرو و نـفـرات كـم اسـت ، چـه بـاك ! راه ، حق است ، و هدف ،خدايى است .
اگر دشمن زياد است ، چه بيم ؟! كه كف آبند و حبابهاى توخالى وبى محتوا.
اگـر كـشـتـه شـدن در پيش است ، چه زيان ؟! كه (شهادت )، آغازراهى است مقدس و جاويد، تا ابديّت ...
برخى از وجدانهاى نيمه بيدار، در اردوگاه دشمن پيدا مى شود، كهنـه آن قـاطعيّت و آگاهى و روشندلى و صفا را دارد كه به (جبههنـور) بـپـيـونـد، نـه آن انـدازه درنـده خـو و بـدسـيـرت اسـت كـهقـتـل امـام را آرزو كـند... در چنگ عذاب وجدان و محاكمه (نفس لوّامه )گرفتار است و مى انديشد... و مى انديشد... و مى انديشد!
آيـا ايـن رفـتـار، انـسـانـى اسـت ، كـه جـمعى را در كنار آب ، تشنهنگهدارند؟
آيا رواست ، كه بيش از سى هزار مسلّح ، به جنگ هفتاد و دو تن آيند؟
هرگز... هرگز...
اين را بعضى از وجدانهايى كه كاملا مسخ نشده اند، مى فهمند. امّا...چـه كـنند؟! (ترس )، (رياست )، (طمع )، (تهديد) و... در اينميان بى نقش نيست .

**************

(هرگز يارانى وفادارتر و شايسته تر از شما سراغ ندارم )
اين اعتراف حـسـيـن (ع ) است .
در چـهـره ياران خويش ، ايثارگرانى را مى بيند كه با مرگ ، انسگرفته اند و به استقبال شهادت مى روند.
خداخواهند و خداخوان ... راكع و ساجد، ايستاده و نشسته .
در شب آخر، زمزمه عشق بر زبان دارند و اشگ شوق بر ديدگان !
يـاد شهادت فردا كه لقاءاللّه اعظم است ، چنان بى تابشان كردهاست كه در اين شب بعضى با يكديگر شوخى و مزاح مى كنند.
اگر درهاى زندگى گشوده مى شود، به روى آنان است .
اگر حيات جاودانه وجود دارد، از آنِ شهيدان است .
اگر عزّتى هست ، در سايه شمشير و جهاد است .
اگر (رزق الهى ) هست ، در پناه (شهادت ) است .
و... ايـن هـمـه كـرامـت و بـركـت و خـيـر در انـتـظـار است . فقط بايد(صبر) كرد تا آن لحظه موعود برسد.
صبر بر شمشيرها و زخمها،
صبر بر جداييها و فراقها،
صبر بر دشواريهاى جهاد،
صبر بر شهادت عزيزان ،
صبر بر قطعه قطعه شدن پيكر همرزمان ،
صـبـر بـر عـطـش سـوزان ، بـر فـوّاره خون ، بر سُم اسبها و براسارت خانواده .

**************

سنگينى مسؤ وليت به دوش امام است . اوست كه بايد اين حماسه رابـه پـايـان برساند. نقش آفرينان اين حماسه ماندگار، گروهىزن و كـودك و پـيـرمـردو جـوانـنـد... از شـيـر خـوار گـرفـتـه تـاسالخورده نودساله ...
شب ، هيكل خود را بر دشت افكنده است .
امام در خيمه اى مشغول اصلاح و آماده كردن شمشير خويش است .
حضرت زين العابدين ، نواى زير لب امام را مى شنود كه از صبحو شام روزگار، سخن مى گويد كه دوستان و ياران را مى گيرد وبـه عـوض ، قـنـاعـت نمى كند و از اينكه سرانجام سير و مسير، بهسـوى پـروردگـار بـزرگ اسـت و هـر مـوجـود زنـده اى بـايـد ايـن(مسير) را طى كند...
يا دهر اءفٍ لك من خليل
كم لك بالا شراق و الا صيل ...
(راه راست )، به خدا منتهى مى شود... و حـسـيـن ، فرزند اين راه است.

**************

نـيـمـه شـب ، كـه امـام هـمـراه (نـافـع بـنهلال ) وضع ميدان نبرد را بررسى مى كند، جايگاه شهادتش را بهدقـّت ، پـيـشـگـويى و معيّن كرده ، و دست او را فشرده ، مى گويد:(ايـن ، هـمـانـجـاسـت ، ايـن هـمـانجاست ، به خدا قسم وعده اى تخلّفناپذير است ...)
سپس از (نافع ) مى پرسد:
(نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جان خود را به دربرى ؟...)
نافع به پاى امام مى افتد و مى گريد و با هيجان مى گويد:
(تا قطعه قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت ).
اضطرابى بر خيمه هاى امام ، حاكم است .
و... شبِ عـاشـوراست .در سايه پيام امامت
روز عـاشـورا، حـسـين (ع ) سوار بر مركب خويش شده در ميدان ، بهسوى اردوى (عمرسعد) مى رود.
هـيـبـت و شـكـل و شـمـايـلى دارد، هـمـچـون جـدّشرسول الله .
در بـرابـر دشمن قرار مى گيرد، با صدايى رسا و بلند - آنسانكـه بيشتر آنان بشنوند - خطابه اى تاريخى و پرمحتوا ايراد مىكند، كه از جمله فرازهاى آن سخن بلند، چنين است :
(...مردم !
سـخـنـم را بـشـ