كربلا، تجلّيگاه با ارزش ترين خصلتهاى انسانى است .
كربلا، سنگر بروز حق خواهى ، ايثار، فداكارى و جانبازى است .
كـربـلا، تاريخ است ، مدرسه است ، دانشگاه است ، معلم است ، نبردحـق و بـاطـل اسـت ، (مـيـزان ) شناخت چهره هاست ، (ملاك ) تشخيص(صداقت ) از (دروغ ) و تزوير است .
و كربلا، كربلاست .

**************

حـج نـيـمـه تـمـام حـسـيـن (ع ) در عـاشـوراكامل گشت .
حـسـيـن ، برنامه (مكه ) را در (كربلا) پياده كرد.
حـسـيـن ، احرام را روز عـاشـورا در كربلا، به جاى آورد.
همانجا، (لبّيك ، اللّهم لبّيك گفت .
همانجا، مُحرِم شد.
همان روز، در ظهر عـاشـورا، (عيد قربان ) را بر پا نمود.
همان روز، سعى بين صفا و مروه نمود.
احـرام حـسـيـن ، آن پـيراهن كهنه اى بود كه از خواهرش زينب گرفتپوشيد، تا دشمنان پس از شهادتش ، از تن وى ، برون نياورند.
لبّيك حـسـيـن ، آن عشق و آمادگيش براى شهادت و لقاءاللّه بود.
قـربـانـى حـسـيـن ، هـفـتـاد و دو سـربـاز جـانـبـاز بـود،ابـوالفضل ، على اكبر، قاسم ، عون ، جعفر، عبداللّه ، على اصغر،بـرير، حبيب ، مسلم ، نافع ، حرّ، انس و... كه هر كدام ، مظهر صدقو صفا و آزادگى و تقوا بودند.
سعى حـسـيـن ، از صفاى خيمه گاه ، تا مروه ميدان بود.
آن روز بـارها و بارها، اين فاصله را طى كرد، گاهى براى حمله ،گاهى براى آوردن پيكر شهدا، به خيمه ، گاهى براى حضور بربالين جوانان شهيد،
گاهى براى دفاع از حرم و اهل بيت و خيمه ها،
گاهى آب خواستن براى على اصغر و كودكان تشنه ،
گاهى براى موعظه و ارشاد سپاه دشمن ،
گاهى براى يارى برادرش عباس در ميدان جنگ ،
كربلا، مناى حـسـيـن بود،
كربلا، قربانگاه هفتاد و دو تن از زبدگان بود،
كربلا، (حج اكبر) امام حـسـيـن بود.
مگر نه اينكه خدا، در كربلا هم هست ؟!
پس هر جا كه او هست ، طواف هم همانجاست .
(ما را طواف كعبه ، به جز دور يار نيست
كز هر طرف رويم ، خدا روبروى ماست )

**************

(على اكبر)، با چشمان اشك آلود، از پدر اجازه ميدان مى گيرد.
جان را (فدا) مى كند، و به شهادت مى رسد.
حـسـيـن ، بالاى سرش ، دردمندانه چشم به آسمان مى دوزد و اين كلماترا مى توان از چهره اش خواند كه :
(خدايا اين قربانى را در راه اسلام بپذير).

قـاسـم ، اين جوان سيزده ساله ، كه يادگار امام مجتبى (ع ) است درمـيـدان ، پس از نبردى دليرانه بر زمين مى افتد، و حـسـيـن در باليناو حاضر مى شود.
تشنگى در خيمه ها بيداد مى كند.
وعـبـاس ، بـراى آوردن آب ، روانـه ميدان گشته ، با نيروهاى دشمندرگير مى شود و به شهادت مى رسد.
اينك ... ياران حـسـيـن ، يكايك به شهادت رسيده اند.
از كوچك و بزرگ ... از بنى هاشم و ديگران .
و حـسـيـن ، تنهاست ...
چهره اش در هاله اى از افروختگى شوق آميز فرو رفته است .
امام ، رو به دشمن :
هل من ناصر...؟
هل من معين ...؟
و جواب :...؟
از هر سو به امام حمله مى آورند با اين تلاش كه حـسـيـن (ع ) را زندهبـه چـنـگ آورنـد... و امـام شـمـشـيـر مى كشد و اين رجز را مى خواند:القتل اولى من ركوب العار...)
پـيـش مى تازد و حمله مى كند: اللّه اكبر... اللّه اكبر در باران تيراز سـوى دشـمـن ، دلاورانـه مـى جـنـگـد و از شـمشيرش خون مى چكد،ضربه ها پياپى بر امام وارد مى شود.

**************

چهره اش از شوق شهادت برافروخته است .
خسته و تشنه ، از جنگ مى ايستد تا دمى بياسايد.
تـيـرى بـر سـيـنـه اش نـشـسـتـه ، خـون آندل رؤ ف و شجاع ، فوران مى زند.
تـوان امـام بـه پايان مى رسد و همچون نگينى بر زمين (كربلا)مى افتد، كربلاى خونرنگ و سرخ ‌فام .
و... حـسـيـن (ع )، بـا خـونـش مـيـان حـق وباطل ، مرزبندى مى كند.
چـشـمـان خـونگرفته اش را به آسمان مى دوزد و در واپسين دم ، باخداى خويش راز و نياز مى كند.
و سـرانجام ، آن (قلب تپنده ) از كار مى افتد، تا قلبهاى جهانىرا به تپش و حركت وادارد... (شهادت )!
سر سيدالشهدا(ع )، بر فراز نى ، آيت بلند حق است .
دشـت ، خـامـوش مـى شـود و آن هـمـه فـريـادهـا و غوغاها، به سكوتمبدّل مى گردد.
كـاروان اسـارت ، بـا رهـتوشه اى از (آزادگى ) از اين دشتِ غربتمى كوچد.
پيكرها بر زمين ،
سرها بر نيزه ها،
و اسيران آزادى بخش ، در راه كوفه و... سپس شام !
(زيـنـب )، كـاروان سـالار ايـن دلهـاى شكسته ، امّا پرخروش است وصحراى سرخ كربلا را به سان لاله زارى پشت سر مى گذارند،با يك دنيا فرياد خاموش و يك جهان فرهنگ و حماسه .
(بر اين دشت خاموش بر ياد دارم كه :
مرغان ، سرود سفر ساز كردند
هوا سخت تاريك و نامهربان شد
تو گفتى كه فريادى از دشت بر آسمان شد
چه گلها كه بر خاك عريان فرو ريخت
چه گلها... كه غمناك ، بر خاك ...)
(پايان )
--- پاورقى ---
1- فتنه : نهادن طلا در كوره آتش براى جدا شدن خوب از بد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1683.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:1684.txt">پرتو اول</a><a class="text" href="w:text:1685.txt">پرتو دوم</a><a class="text" href="w:text:1686.txt">پرتو سوم</a><a class="text" href="w:text:1687.txt">پرتو چهارم</a><a class="text" href="w:text:1688.txt">پرتو پنجم</a><a class="text" href="w:text:1689.txt">پرتو ششم</a><a class="text" href="w:text:1690.txt">پرتو هفتم</a><a class="text" href="w:text:1691.txt">پرتو هشتم</a><a class="text" href="w:text:1692.txt">پرتو نهم</a><a class="text" href="w:text:1693.txt">پرتو دهم</a><a class="text" href="w:text:1694.txt">پرتو يازدهم</a><a class="text" href="w:text:1695.txt">پرتو دوازدهم</a><a class="text" href="w:text:1696.txt">پرتو سيزدهم</a><a class="text" href="w:text:1697.txt">پرتو چهاردهم</a><a class="text" href="w:text:1698.txt">پرتو پانزدهم</a><a class="text" href="w:text:1699.txt">پرتو شانزدهم</a><a class="text" href="w:text:1700.txt">پرتو هفدهم</a><a class="text" href="w:text:1701.txt">پرتو هيجدهم</a><a class="text" href="w:text:1702.txt">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : آفتاب در حجاب

نویسنده : سيد مهدى شجاعى 

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنپرتو اول
پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى .
بغض ، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود.
دست و پاى كوچكت مى لرزيد و لبها و پلكهايت را بغضى كودكانه ، به ارتعاشى وامى داشت . خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى .
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: ((چه شده دخترم ؟))
تو فقط گريه مى كردى .
پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش كرد و بوسيد و گفت : ((حرف بزن زينبم ! عزيز دلم ! حرف بزن !))
تو همچنان گريه مى كردى .
پيامبر موهاى تو را از روى صورتت كنار زد، با دستهايش اشك چشمهايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشمهاى خيست بوسه زد و گفت : ((يك كلام بگو چه شده دختركم ! روشناى چشمم ! گرماى دلم !)) هق هق گريه به تو امان سخن گفتن نمى داد.
پيامبر يك دستش را به روى سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فرو بنشاند و دست ديگرش را زير سرت و بعد لبهايش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشايد:
حرف بزن ميوه دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن !
قدرى آرام گرفتى ، چشمهاى اشك آلودت را به پيامبر دوختى ، لب برچيدى و