 گفتى : ((خواب ديدم ! خواب پريشان ديدم . ديدم كه طوفان به پا شده است . طوفانى كه دنيا را تيره و تاريك كرده است . طوفانى كه مرا و همه چيز را به اينسو و آنسو پرت مى كند. طوفانى كه خانه ها را از جا مى كند و كوهها را متلاشى مى كند، طوفانى كه چشم به بنيان هستى دارد.
ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختى كهنسال افتاد و دلم به سويش ‍ پركشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم . طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم . به شاخه اى محكم آويختم . باد آن شاخه را شكست . به شاخه اى ديگر متوسل شدم . آن شاخه هم در هجوم بيرحم باد دوام نياورد.
من ماندم و دو شاخه به هم متصل . دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم . آن دو شاخه نيز با فاصله اى كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم ...))
كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.
حالا او گريه مى كرد و تو مبهوت و متحير نگاهش مى كردى .
بر دلت گذشت تعبير اين خواب مگر چيست كه ...
پيامبر، سؤ ال نپرسيده تو را در ميان گريه پاسخ گفت :
آن درخت كهنسال ، جد توست عزيز دلم كه به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى كنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى كه آن دو نيز در پى هم ، ترك اين جهان مى گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت ، تنها مى گذارند.
اكنون كه صداى گامهاى دشمن ، زمين را مى لرزاند، اكنون كه چكاچك شمشيرها بر دل آسمان ، خراش مى اندازد، اكنون كه صداى شيهه اسبها، بند دلت را پاره مى كند، اكنون كه هلهله و هياهوى سپاه ابن سعد هر لحظه به خيام حسين تو نزديكتر مى شود، يك لحظه خواب كودكى ات را دوره مى كنى و احساس مى كنى كه لحظه موعود نزديك است و طوفان به قصد شكستن آخرين اميد به تكاپو افتاده است .
از جا كنده مى شوى ، سراسيمه و مضطرب خود را به خيمه حسين مى رسانى . حسين ، در آرامشى بى نظير پيش روى خيمه نشسته است . نه ، انگار خوابيده است . شمشير را بر زمين عمود كرده ، دو دست را بر قبضه شمشير گره زده ، پيشانى بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است .
نه فرياد و هلهله دشمن ؛ كه آه سنگين تو او را از خواب مى پراند و چشمهاى خسته اش را نگران تو مى كند.
پيش از اينكه برادر به سنت هميشه خويش ، پيش پاى تو برخيزد، تو در مقابل او زانو مى زنى ، دو دست بر شانه هاى او مى گذارى و با اضطرابى آشكار مى گويى :
مى شنوى برادر؟! اين صداى هلهله دشمن است كه به خيمه هاى ما نزديك مى شود. فرمانده مكارشان فرياد مى زند: ((اى لشكر خدا بر نشينيد و بشارت بهشت را دريابيد...
حسين بازوان تو را به مهر در ميان دستهايشان مى فشارد و با آرامشى به وسعت يك اقيانوس ، نگاه در نگاه تو مى دوزد و زير لب آنچنان كه تو بشنوى زمزمه مى كند:
پيش پاى تو پيامبر آمده بود. اينجا، به خواب من . و فرمود كه زمان آن قصه فرا رسيده است . همان كه تو الان خوابش را مرور مى كردى ؛ و فرمود كه به نزد ما مى آيى . به همين زودى .
و تو لحظه اى چشم برهم مى گذارى و حضور بيرحم طوفان را احساس ‍ مى كنى كه زير پايت خالى مى شود و اولين شكافها بر تنها شاخه دست آويز تو رخ مى نمايد و بى اختيار فرياد مى كشى :
واى بر من !
حسين ، دو دستش را بر گونه هاى تو مى گذارد، سرت را به سينه اش ‍ مى فشارد و در گوشت زمزمه مى كند:
واى بر تو نيست خواهرم ! واى بر دشمنان توست . تو غريق درياى رحمتى . صبور باش عزيز دلم !
چه آرامشى دارد سينه برادر، چه فتوحى مى بخشد، چه اطمينانى جارى مى كند.
انگار در آيينه سينه اش مى بينى كه از ازل خدا براى تو تنهايى را رقم زده است تا تماما به او تعلق پيدا كنى . تا دست از همه بشويى ، تا يكه شناس او بشوى .
همه تكيه گاههاى تو بايد فرو بريزد، همه پيوندهاى تو بايد بريده شود، همه دست آويزهاى تو بايد بشكند، همه تعلقات تو بايد گشوده شود تا فقط به او تكيه كنى ، فقط به ريسمان حضور او چنگ بزنى و اين دل بى نظيرت را فقط جايگاه او كنى .
تا عهدى را كه با همه كودكى ات بسته اى ، با همه بزرگى ات پايش ‍ بايستى :
پدر گفت : ((بگو يك !))
و تو تازه زبان باز كرده بودى و پدر به تو اعداد را مى آموخت .
كودكانه و شيرين گفتى : ((يك !))
و پدر گفت : ((بگو دو))
نگفتى !
پدر تكرار كرد: ((بگو دو دخترم .))
نگفتى !
و درپى سومين بار، چشمهاى معصومت را به پدر دوختى و گفتى : ((بابا! زبانى كه به يك گشوده شد، چگونه مى تواند با دو دمسازى كند؟))
و حالا بناست تو بمانى و همان يك ! همان يك جاودانه و ماندگار.
بايست بر سر حرفت زينب ! كه اين هنوز اول عشق است .پرتو دوم
سال ششم هجرت بود كه تو پا به عرصه وجود گذاشتى اى نفر ششم پنج تن !
بيش از هر كس ، حسين از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوى پدر و با خوشحالى فرياد كشيد: ((پدر جان ! پدر جان ! خدا يك خواهر به من داده است !))
زهراى مرضيه گفت : ((على جان ! اسم دخترمان را چه بگذاريم ؟))
حضرت مرتضى پاسخ داد: ((نامگذارى فرزندانمان شايسته پدر شماست . من سبقت نمى گيرم از پيامبر در نامگذارى اين دختر.))
پيامبر در سفر بود. وقتى كه بازگشت ، يكراست به خانه زهرا وارد شد، حتى پيش از ستردن گرد و غبار سفر، از دست و پا و صورت و سر.
پدر و مادرت گفتند كه براى نامگذارى عزيزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده ايم .
پيامبر تو را چون جان شيرين ، در آغوش فشرد، بر گوشه لبهاى خندانت بوسه زد و گفت : ((نامگذارى اين عزيز، كار خود خداست . من چشم انتظار اسم آسمانى او مى مانم .))
بلافاصله جبرئيل آمد و در حاليكه اشك در چشمهايش حلقه زده بود، اسم زينب را براى تو از آسمان آورد، اى زينت پدر! اى درخت زيباى معطر! پيامبر از جبرئيل سؤ ال كرد كه دليل اين غصه و گريه چيست ؟!
جبرئيل عرضه داشت : ((همه عمر در اندوه اين دختر مى گريم كه در همه عمر جز مصيبت و اندوه نخواهد ديد.))
پيامبر گريست . زهرا و على گريستند. دو برادرت حسن و حسين گريه كردند و تو هم بغض كردى و لب برچيدى .
همچنانكه اكنون بغض ، راه گلويت را بسته است و منتظر بهانه اى تا رهايش كنى و قدرى آرام بگيرى . و اين بهانه را حسين چه زود به دست مى دهد.
يا دهر اف لك من خليل 	  	كم لك بالاشراق و الاءصيل

شب دهم محرم باشد، تو بر بالين سجاد، به تيمار نشسته باشى ، آسمان سنگينى كند و زمين چون جنين ، بى تاب در خويش بپيچد، جون غلام ابوذر، در كار تيز كردن شمشير برادر باشد، و برادر در گوشه خيام ، زانو در بغل ، از فراق بگويد و از دست روزگار بنالد.
چه بهانه اى بهتر از اين براى اينكه تو گريه ات را رها كنى و بغض فرو خفته چند ده ساله را به دامان اين خيمه كوچك بريزى .
نمى خواهى حسين را از اين حال غريب درآورى . حالى كه چشم به ابديت دوخته است و غبار لباسش را براى رفتن مى تكاند. اما چاره نيست . بهترين پناه اشكهاى تو، هميشه آغوش حسين بوده است و تا هنوز اين آغوش گشوده است بايد در سايه سار آن پناه گرفت .
اين قصه ، قصه اكنون نيست . به طفوليتى برمى گردد 