ه در آغوش هيچ كس ‍ آرام نمى گرفتى جز در بغل حسين . و در مقابل حيرت ديگران از مادر مى شنيدى كه : ((بى تابى اش همه از فراق حسين است . در آغوش ‍ حسين ، چه جاى گريستن ؟!))
اما اكنون فقط اين آغوش حسين است كه جان مى دهد براى گريستن و تو آنقدر گريه مى كنى كه از هوش مى روى و حسين را نگران هستى خويش ‍ مى كنى .
حسين به صورتت آب مى پاشد و پيشانى ات را بوسه گاه لبهاى خويش ‍ مى كند. زنده مى شوى و نواى آرام بخش حسين را با گوش جانت مى شنوى كه :
آرام باش خواهرم ! صبورى كن تمام دلم ! مرگ ، سرنوشت محتوم اهل زمين است . حتى آسمانيان هم مى ميرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نيست كسى زنده بماند. اوست كه مى آفريند، مى ميراند و دوباره زنده مى كند، حيات مى بخشد و برمى انگيزد.
جد من كه از من برتر بود، زندگى را بدرود گفت . پدرم كه از من بهتر بود، با دنيا وداع كرد. مادرم و برادرم كه از من بهتر بودند، رخت خويش از اين ورطه بيرون كشيدند. صبور بايد بود، شكيبايى بايد ورزيد، حلم بايد داشت ...
تو در همان بى خويشى به سخن درمى آيى كه :
برادرم ! تنها زيستنم ! تو پيامبرم بودى وقتى كه جان پيامبر از قفس تن پركشيد. گرماى نفسهاى تو جاى مهر مادرى را پر مى كرد وقتى كه مادرمان با شهادت به عالم غيب پيوند خورد. تو پدر بودى براى من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتى كه پرنده شوم يتيمى برگرد بام خانه مان مى گشت .
وقتى كه حسن رفت ، همگان مرا به حضور تو سر سلامتى مى دادند. اكنون اين تنها تو نيستى كه مى روى ، اين پيامبر من است كه مى رود، اين زهراى من است ، اين مرتضاى من است ، اين مجتباى من است . اين جان من است كه مى رود.
با رفتن تو گويى همه مى روند. اكنون عزاى يك قبيله بر دوش دل من است ، مصيبت تمام اين سالها بر پشت من سنگينى مى كند. امروز عزاى مامضى تازه مى شود. كه تو بقية الله منى ، تو تنها نشانه همه گذشتگانى و تنها پناه همه بازماندگان ...
حسين اگر بگذارد، حرفهاى تو با او تمامى ندارد. سرت را بر سينه مى فشارد و داروى تلخ صبر را جرعه جرعه در كامت مى ريزد:
خواهرم ! روشنى چشمم ! گرمى دلم ! مبادا بى تابى كنى ! مبادا روى بخراشى ! مبادا گريبان چاك دهى ! استوارى صبر از استقامت توست . حلم در كلاس تو درس مى خواند، بردبارى در محضر تو تلمذ مى كند، شكيبايى در دستهاى تو پرورش مى يابد و تسليم و رضا دو كودكند كه از دامان تو زاده مى شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد مى دهند.
راضى باش به رضاى خدا كه بى رضاى تو اين كار، ممكن نمى شود.پرتو سوم
در اين شب غريب ، در اين لحظات وهم انگيز، در اين ديار فتنه خيز، در اين شبى كه آبستن بزرگترين حادثه آفرينش است ، در اين دشت آكنده از اندوه و مصيبت و بلا، در اين درماندگى و ابتلا، تنها نماز مى تواند چاره ساز باشد. پس بايست ! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگى را در زير سجاده ات ، مدفون كن . نماز، رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقاست . نماز، كندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبى است . تنها نماز مى تواند مرهم اين دل افسرده و جگر دندان خورده باشد.
انگار همه اين سپاه مختصر نيز به اين حقيقت شيرين دست يافته اند. خيمه هاى كوچك و به هم پيوسته شان مثل كندوى زنبورهاى عسل شده است كه از آنها فقط نواى نماز و آواى قرآن به گوش مى رسد. سپاه دشمن غرق در بى خبرى است ، صداى معصيت ، صداى عربده هاى مستانه ، صداى ساز و دهلهاى رعب برانگيز، به آنها لحظه اى مجال تاءمل و تفكر و پرهيز و گريز نمى دهد.
كاش به خود مى آمدند؛ كاش از اين فتنه مى گريختند، كاش دست و دامنشان را به اين خون عظيم نمى آلودند، كاش دنيا و آخرتشان را تباه نمى كردند، كاش فريب نمى خوردند؛ كاش تن نمى دادند؛ كاش دل به اين دسيسه نمى سپردند.
اگر قصدشان كشتن حسين است ، با ده يك اين سپاه هم حادثه محقق مى شود. مگر سپاه برادرت چقدر است ؟ چرا اينهمه انسان ، دستشان را به اين خون آلوده مى كنند؟ چرا اينهمه آمده اند تا در سپاه كفر رقم بخورند؟ چرا بى جهت نامشان را در زمره دشمنان اسلام ثبت مى كنند؟ نمى گويى به شما كمك كنند، شما از يارى آنها بى نيازيد، خودشان را از مهلكه دنيا و آخرت درببرند. جان خودشان را نجات دهند، ايمان خودشان را به دست باد نسپرند. يك نفر هم از اهل جهنم كم شود غنيمت است .
اين چه جهالتى است كه دامن دلشان را گرفته است ؟ اين چه جهل مركبى است كه سرمايه عقلشان را به غارت برده است ؟ چرا راه گوشهايشان را بسته اند؟ چرا راه دلهايشان را گرفته اند؟
انگار فقط خدا مى تواند آنان را از اين ورطه هلاكت برهاند. بايد دعا كنى برايشان ، بايد از او بخواهى كه خواسته هايشان را متحول كند، قفل دلهايشان را بگشايد.
دعا مى كنى ، همه را دعا مى كنى ، چه آنها را كه مى شناسى و چه آنها را كه نمى شناسى . چه آنها كه نامشان را در نامه هاى به برادرت ديده اى و اكنون خبرشان را از سپاه دشمن مى شنوى و چه آنها كه نامشان را نديده اى و نشنيده اى . به اسم قبيله و عشيره دعا مى كنى ، به نام شهر و ديارشان دعا مى كنى . به نام سپاه مقابل دعا مى كنى !
دعا مى كنى ، هر چند كه مى دانى قاعده دنيا هميشه بر اين بوده است . هميشه اهل حقيقت قليل بوده اند و اهل باطل كثير. باطل ، جاذبه هاى نفسانى دارد. كششهاى شيطانى دارد. پدر هميشه مى گفت : لا تستو حشوا فى طريق الهدى لقلة اهله . در طريق هدايت از كمى نفرات نهراسيد.))
پيداست كه كمى نفرات ، خاص طريق هدايت است . همين چند نفر هم براى سپاه هدايت بى سابقه است . اعجاب برانگيز است . پدر اگر به همين تعداد، برادر داشت ، لشكر داشت ، همراه و همدل و همسفر داشت ، پايه هاى اسلام را براى ابد در جهان محكم مى كرد. دودمان معاويه را برمى چيد كه اين دود اكنون روزگار اسلام را سياه نكند. اما پس از ارتحال پيامبر چند نفر دور حقيقت ماندند؟
راستى نكند كه فردا در گيرودار معركه ، همين سپاه اندك نيز برادرت را تنها بگذارند؟ نكند خيانتى كه پشت پدر را شكست ، دل فرزند را هم بشكند؟ مگر همين چند صباح پيش نبود كه معاويه فرماندهان و نزديكان سپاه برادرت مجتبى را يكى يكى خريد و او تنها و بى ياور ناچار به عقب نشينى و سكوت كرد؟ اين را بايد به حسين بگويى . هم امشب بگويى كه دل نبندد و به وعده هاى مردم اين دنيا. اين درست كه شهادت براى او رقم خورده است و خود طالب عزيمت است . اين درست كه براى شهيدى مثل او فرق نمى كند كه هم مسلخانش چند نفر باشند. اما به هر حال تجربه مكرر دلشكستگى پيش از شهادت ، طعم شيرينى نيست . خوب است در ميانه نمازها سرى به حسين بزنى ، هم ديدارى تازه كنى و هم اين نكته را به خاطر نازنينش بياورى . اما نه ، انگار اين بوى حسين است ، اين صداى گامهاى حسين است كه به خيمه تو نزديك مى شود و اين دست اوست كه يال خيمه را كنار مى زند و تبسم شيرينش از پس پرده طلوع مى كند. هميشه همين طور بوده است . هر بار دلت هواى او را كرده ، او در ظهور پيش قدم شده و حيرت را هم بر اشتياق و تمنا و شيدايى ات افزوده .
تمام قد پيش پاى او برمى خيزى و او را بر سجاده ات مى نشانى .
مى 