خواهى تمام تار و پود سجاده از بوى حضور او آكنده شود.
مى گويد: ((خواهرم ! در نماز شبهايت مرا فراموشى نكنى .))
و تو بر دلت مى گذرد: چه جاى فراموشى برادر؟ مگر جز تو قبله ديگرى هم هست ؟ مگر ماهى ، حضور آب را در دريا فراموش مى كند؟ مگر زيستن بى ياد تو معنا دارد؟ مگر زندگى بى حضور خاطره ات ممكن است ؟
احساس مى كنى كه خلوت ، خلوت نيست و حضور غريبه اى هرچند خودى از حلاوت خلوت مى كاهد، هرچند كه آن غريبه خودى ، نافع بن هلال باشد و نگران برادر، بيرون در ايستاده باشد.
پيش پاى حسين ، زانو مى زنى ، چشم در آينه چشمهايش مى دوزى و مى گويى : ((حسين جان ! برادرم ! چقدر مطمئنى به اصحاب امشب كه فردا در ميان معركه تنهايت نگذارند؟))
حسين ، نگرانى دلت را لرزش مژگانت درمى يابد، عميق و آرام بخش ‍ نفس مى كشد و مى گويد: ((خواهرم ! نگاه كه مى كنم ، از ابتداى خلقت تاكنون و از اكنون تا هميشه ، اصحابى باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمى بينم . همه اينها كه امشب در سپاه من اند، فردا نيز در كنار من خواهند ماند و پيش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند.))
احساس مى كنى كه سايه پشت خيمه ، بى تاب از جا كنده مى شود و خلوت مطلوبتان را فراهم مى كند. آرزو مى كنى كه كاش زمان متوقف مى شد. لحظه ها نمى گذشت و اين خلوت شيرين تا قيامت امتداد مى يافت . اما غلغله ناگهان بيرون ، حسين را از جا مى خيزاند و به بيرون خيمه مى كشاند.
تو نيز دل نگران از جا بر مى خيزى و از شكاف خيمه بيرون را نظاره مى كنى . افراد، همه خودى اند اما اين وقت شب در كنار خيمه تو چه مى كنند؟ پاسخ را حسين به درون مى آورد:
خواهرم ! اينها اصحاب من اند و سرشان ، حبيب بن مظاهر اسدى است . آمده اند تا با تو بيعت كنند كه هزارباره تا پاى جان به حمايت از حرم رسول الله ايستاده اند. چه بگويم ؟
چه دريافت روشنى دارد اين حبيب ! دين را چه خوب شناخته است . بى جهت نيست كه امام لقب فقيه به او داده است . اسم حبيب اسباب آرامش دل است . وقتى خبر آمدنش به كربلا را شنيدى سرت را از كجاوه بيرون آوردى و گفتى : ((سلام مرا به حبيب برسانيد.))
حسين جان ! بگو كه زينب ، دعاگوى شماست و برايتان حشر با رسول الله را مى طلبد و تا ابد خير و سعادتتان را از خدا مساءلت مى كند.پرتو چهارم
همين كه برادر، عمامه پيامبر را بر سر بگذارد، شمشير پيامبر را در دست بگيرد و به سمت سپاه دشمن حركت كند كافيست تا غم عالم بر دلت بنشيند. كافيست تا تمامى مصيبتهاى پنجاه ساله بر ذهنت هجوم بياورد و غربت و تنهايى جاودانه پدر، از اعماق جگرت سر باز كند.
اما برادر به اين بسنده نمى كند، مقابل دشمن مى ايستد، تكيه اش را بر شمشير پيامبر مى دهد و در مقابل سياهدلانى كه به خون سرخ او تشنه اند، لب به موعظه مى گشايد: ((مردم ! در آرامش ، گوش به حرفهايم بسپاريد و شتاب نكنيد تا من آنچه حق شما بر من است به جاى آورم كه موعظت شماست و اتمام حجت بر شما.
درنگ كنيد تا من ، انگيزه سفرم را به اين ديار، روشن كنم . اگر عذرم را پذيرفتيد و تصديقم كرديد و با من از در انصاف درآمديد خوشا به سعادت شما، كه اگر چنين شود، راه هجوم شما بر من بسته است .
اما اگر عذرم را نپذيرفتيد و با من از در انصاف در نيامديد، دست به دست هم دهيد و تمام قوا و شركاء خود را به كار گيريد، به مقصود خود عمل كنيد و به من مهلت ندهيد. چه ، مى دانيد كه در فضاى روشن و بى ابهام گام مى زنيد.
به هرحال ولايت من با خداست و پشتيبان من اوست . هم او كه كتاب را فرو فرستاد و ولايت همه صالحان و نيكوكاران را به عهده گرفت .
بندگان خدا! تقوا پيشه كند و از دنيا برحذر باشيد. اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود يا يكى براى دنيا باقى بماند، چه كسى بهتر از پيامبران براى بقا و شايسته تر به رضا و راضى تر به قضاء؟!
اما بناى آفريدگار بر اين نيست ، كه او دنيا را براى فنا آفريده است .
تازه هاى دنيا كهنه است ، نعمتهايش فرسوده و متلاشى شده و روشنايى سرورش ، تاريك و ظلمت زده .
دنيا، منزلى پست و خانه اى موقت است . كاروانسراست .
پس در انديشه توشه باشيد و بدانيد كه بهترين ره توشه تقواست . تقوا پيشه كنيد تا خداوند رستگارتان كند...))
او چون طبيبى كه به زواياى وجود بيمار آگاه است ، مى داند كه مشكل اين مردم ، مشكل دنياست ، مشكل علاقه به دنيا و از ياد بردن خدا و عالم عقبى . فقط علقه هاى دنيا مى تواند انسان را اينچنين به خاك سياه شقاوت بنشاند. فقط پشت كردن به خدا مى تواند، پشت عزت انسان را اينچنين به خاك بمالد. فقط از ياد بردن خدا مى تواند حجابهايى چنين ضخيم و نفوذناپذير بر چشم و دل انسان بيفكند تا آنجا كه آيات روشن خدا را منكر شود و خون فرزندان پيامبر خدا را مباح بشمرد.
او همچنان با آرامش و حوصله ادامه مى دهد و تو از شكاف خيمه مى بينى كه دشمن ، بى تاب و منتظر، اين پا و آن پا مى كند تا پس از اتمام موعظه به او حمله ور شود و خونش را بر زمين بريزد:
((مردم ! خداوند تعالى كه خود آفريننده دنياست ، آن را خانه نابودى و زوال قرار داده است . كار اين خانه اين است كه حال دل بستگان به خويش ‍ را دگرگون مى كند.
فريب خورده كسى است كه فريب او را بخورد و بخت برگشته كسى است كه در دام فتنه هاى او بيفتد.
مردم ! دنيا شما را نفريبد، هر كه به دنيا تكيه كند، دنيا زير پايش اميدش را خالى مى كند و هر كه طمع به دنيا ببندد، دنيا ناكامش مى سازد.
من اكنون شما را در كارى هم پيمان مى بينم كه باعث برانگيختن خشم خدا شده .
خداى كريم از شما روى گردادنده و عذاب خويش را بر شما حلال كرده .
مردم ! خداى ما خوب خدايى است و شما بد بندگانى هستيد.
به محمد پيامبر ايمان آورديد و طاعتش را گردن نهاديد و سپس به فرزندان او هجوم آورديد و كمر به قتل عترت او بستيد.
اكنون اين شيطان است كه بر شما مسلط شده و عظمت حضور خدا را در دلهايتان به غيبت كشانده . پس ننگ بر شما و مقصد و مقصود شما.
ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم اما پيش روى ما قومى است كه از پس ايمان ، به كفر رسيده است .
و قومى كه غرقه ستم است هماره از ساحل لطف و رحمت خدا دور باد...))
اميد نه ، كه آرزو دارى اين امت برگشته از امام ، اين قبيله پشت كرده به رائد، اين قوم روبرتافته از قائد با اين كلام تكان دهنده و سخنان هشياركننده ، ناگهان به خود بيايد، آب رفته را به جوى بازگرداند و حرمت شكسته را ترميم كند.
اما پاسخ ، فقط صداى شيهه اسبانى است كه سم بر زمين مى كوبند و بى تابى سوارانشان را براى هجوم تشديد مى كنند.
دوست دارى حجاب از گوشهايشان بردارى و صداى ضجه سنگ و خاك و كلوخ را به آنها بشنوانى و بفهمانى كه از سنگ و خاك و كلوخ كمترند آنها كه چشم بر تابش آفتاب حقيقت مى بندند.
دوست دارى پرده از چشمهايشان بردارى و ملائك را نشانشان دهى كه چگونه صف در صف ، گرداگرد امام حلقه زده اند و اشك چشمهايشان شبنم آسا بر گلبرگ بالهايشان نشسته و گريه هايشان خاك پاى امام را تر كرده است .
فرشتگانى كه ضجه مى زنند: اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء(1) و امام با تكيه بر دسته