ى خدا، در گوششان زمزمه مى كند:
انى اعلم ما لاتعلمون .(2)
دوست دارى به انگشت اشاره ات ، پرده از ظواهر عالم بردارى و لشكر بينهايت اجنه را نشان اين سپاه بى مقدار دشمن دهى و تقاضاى تضرع آميز امدادشان را به دشمن بفهمانى و بفهمانى كه يك اشاره امام كافيست تا ميان سرها و بدنهايشان فاصله اندازد و زمين كربلا را از سرهايشان سياه كند اما امام با اشاره مژگانش آنها را به آرامش مى خواند و اشتياق ديدارش با رسول الله را به رخشان مى كشد.
دوست دارى ...
ولى هيچ كدام از اين كارها را كه دوست دارى ، انجام نمى دهى . فقط چشم از شكاف خيمه به امام مى دوزى و رد نگاه او را دنبال مى كنى . امام ، نگاهش را بر چهره پيرترها عبور مى دهد و باز اراده سخن گفتن مى كند و تو با خود مى انديشى كه مگر هنوز حرفى براى گفتن مانده است ؟ مگر هيچ رگى از غيرت و هشيارى در اين قوم باقى است كه بتوان بر آن تكيه كرد و احتمال تاءثير را بر آن بنا نهاد؟ مى دانى كه حسين به منفى بودن اين پاسخ واقف تر است اما او فوق وظيفه عمل مى كند و دلش براى راهيان جهنم هم مى سوزد.
((مردم ! ببينيد چه كسى پيش روى شما ايستاده است . سپس به وجدانهايتان مراجعه كنيد و ببينيد كه آيا كشتن من و شكستن حريم من رواست ؟
آيا من فرزندزاده پيامبر شما نيستم ؟ و فرزند وصى او و پسرعم او و اولين ايمان آورنده به خدا تصديق كننده رسول او و آنچه از جانب پروردگار آمده ؟
آيا حمزه سيدالشهداء عموى من نيست ؟ آيا جعفر طيار عموى من نيست ؟
آيا مادر من ، فاطمه دختر پيامبر شما نيست ؟
آيا جده ام خديجه ، اولين زن اسلام آورده نيست ؟
آيا پيامبر درباره من و برادرم نفرموده كه ما سيد جوانان اهل بهشتيم ؟
آيا انكار مى كنيد كه پيامبر جد من است ؟ فاطمه مادر من است ؟ على پدر من است و...؟
بغض ، راه گلويت را سد مى كند، اشك در چشمهايت حلقه مى زند و قلبت گر مى گيرد. مى خواهى از همان شكاف خيمه فرياد بزنى : برادر! همين افتخارات ما جرائم ماست . اگر تو فرزند على نبودى ، اگر جد تو پيامبر نبود كه سران اين قوم با تو دشمنى نمى كردند و چنين لشكرى به جنگ با تو نمى فرستادند! عداوت اينها به احد برمى گردد، به بدر، به حنين . كينه اينها كينه خندقى است . بغض اينها، بغض خيبرى است .
مساءله اينها، مساءله پيامبر و على است . برادرم ! همين فرداست كه سر مقدس تو را پيش روى يزيد بگذارند و يزيد مست و لايعقل زمزمه كند:
لعبت هاشم بالملك فلا 	  	خبر جاء و لا وحى نزل

و از بنيان ، منكر خدا و وحى و پيامبر شود. اينها پيامبرى را حكومت و پادشاهى مى بينند و درپى جبران آن سالها از دست رفته اند.
برادرم ! عزيزدلم ! اينها اكنون محصول سقيفه را درو مى كنند. اينها فرزندان همانهايند كه پدرمان على را خانه نشين كردند. تو به على افتخار، چه مى كنى ؟ آرى برادر! جرم ما همين افتخارات ماست .
مى خواهى فرياد بزنى و اين حرفها را به گوش برادرت برسانى . اما بغضت را فرو مى خورى و دم برنمى آورى . دوست دارى ماجراى جمل (3) را براى برادرت مرور كنى .
جمل مگر همين ديروز نبود؟ طلحه و زبير(4) از سر كينه با عدالت على ، عايشه را سوار بر شتر، علم كردند و به جنگ با ولايت كشاندند!
عايشه ابتدا وقتى فهميد كه نام شتر، عسگر است ، ترديد كرد و به ياد اين كلام پيامبر افتاد كه : ((مبادا بر شترى عسگر نام سوار شوى و به جنگ روى .))
اما طلحه و زبير لباس و زينت همان شتر را عوض كردند و عايشه را بر آن نشاندند. و عايشه ، دعوى جنگ با على كرد: بهانه چه بود؟ خونخواهى عثمان !
و خودشان بهتر از هر كس مى دانستند كه اين بهانه تا كجا مضحك است .
مروان حكم ، سعيد عاص را به همراهى در جنگ دعوت كرد. سعيد عاص ‍ پرسيد: ((همراهان تو كيانند؟))
گفت : ((طلحه و زبير عوام و عايشه و سعد و عبدالرحمن و محمد بن طلحه و عبدالرحمن اسيد و عبدالله حكيم و...))
سعيد عاص گفت : ((چه بازى غريبى ! اينها كه همه خود، دستشان به خون عثمان آلوده است !))
مروان حكم ، سكوت كرد و از او گذشت .
ام سلمه (5) با اتكاء به آنچه از پيامبر شنيده بود اعلام كرد: ((بدانيد هر كه به جنگ با على رود، كافر است و عصيانگر بر دين خدا.))
اما فرياد او در ازدحام جمعيت گم شد.
مالك اشتر نامه نوشت به عايشه كه از خدا بترس و حريم پيامبر را نگاه دار.
عايشه پاسخ داد: ((تو هم لابد شريك قتل عثمانى كه با من مخالفت مى كنى .))
امير مؤ منان ، ناخواسته پا به اين عرصه گذاشت و با هفتصد سوار به ((ذى قار)) فرود آمد.
و عايشه وقتى اين را شنيد، نامه نوشت به حفصه(6) كه ((على به ذى قار فرود آمده است ، نه راه پس دارد، نه راه پيش .))
حفصه با دريافت اين پيام ، مطريان و مغنيان را جمع كرد و دستور داد كه اين مضمون را به شعر درآورند و با دف و تنبك بنوازند و بخوانند تا مگر على بدين واسطه خفيف و استهزاء شود.
تو خبر را كه شنيدى ، احساس كردى كه ديگر جاى درنگ نيست . از خانه بيرون شدى و با رويى پوشيده و ناشناس به خانه حفصه درآمدى .
خانه شلوغ بود. مغنيان مى نواختند، كودكان كف مى زدند و زنان دم مى گرفتند:
ماالخبر ماالخبر
على فى سقر
كالفرس الاشقر
ان تقدم عقر
و ان تاءخر نحر.
راه را شكافتى تا به مقابل حفصه رسيدى كه در بالاى مجلس نشسته بود. وقتى درست مقابل او قرار گرفتى ، چهره ات را گشودى ، غضبناك نگاهش ‍ كردى ، دندانهايت را به هم ساييدى و گفتى : ((راست گفت رسول خدا كه ((البغض يتورات ))، كينه موروثى است .
اى دختر عمر! كه اكنون با دختر ابوبكر همدست شده اى براى كشتن پدر من . پيش از اين نيز با پدرانتان همدست شده بوديد براى كشتن پيامبر. اما خدا پيامبرش را از مكر خاندان شما آگاه و كفايت كرد.
با پدرانتان در قتل پيامبر ناكام مانديد و اكنون كمر به قتل وصى و برادر او بسته ايد. شرم كنيد.
همين آيه قرآنى براى رسوايى هميشه تان بس نيست ؟ وان تظاهرا عليه فان الله هو موليه و جبريل و صالح المؤ منين و الملائكة بعد ذلك ظهير.(7) دوست دارى به برادرت يادآورى كنى كه اين آتش از زمان پيامبر در زير خاكستر خفته است . اينها اگر جراءت مى كردند، پيامبر را از ميان برمى داشتند. نتوانستند، سر از سقيفه در آورند، بيست و پنج سال خورشيد را به بند كشيدند و در شهر كوران ، پادشاهى كردند و بعد بر شتر نشستند و بعد، سر از نهروان(8) درآوردند، به لباس ابوموسى اشعرى درآمدند و دست آخر، شمشير را به دست ابن ملجم دادند. و كدام آخر؟ معاويه از همه گذشتگان پليدتر مكارتر بود. نيش معاويه بود كه زهر را به جان برادرمان حسن ريخت .
دوست دارى فرياد بزنى : ((برادرم ! تو كه اينها را مى دانى چرا اتصالت را به خدا و پيامبر علم مى كنى ؟))
اما فرياد نمى زنى ، شكوه هم نمى كنى . فقط مثل باران بهارى اشك مى ريزى و تلاش مى كنى كه آتش دل را به آب ديده خاموش كنى . چه ، مى دانى كه او بهتر از تو اين قوم را مى شناسد و اين گذشته را ملموس تر از تو مى داند. اما به كوفه نگاه مى كند، به شام . كه تو را و كاروانت را به نام اسراى خارجى در شهر مى گردانند. مى خواهد در ميان اين قاتلان كسى نباشد كه بگويد ما گمان كرديم با دشمن خارجى روبروييم . با مخال